چو بشنید نوذر که قارن برفتدمان از پسش روی بنهاد و تفتبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو بشنید نوذر که قارن برفتدمان از پسش روی بنهاد و تفتهمی تاخت کز روز بد بگذردسپهرش مگر زیر پی نسپردچو افراسیاب آگهی یافت زویکه سوی بیابان نهادست رویسپاه انجمن کرد و پویان برفتچو شیر از پسش روی بنهاد و تفتچو تنگ اندر آمد بر شهریارهمش تاختن دید و هم کارزاربدان سان که آمد همی جست راهکه تا بر سر آرد سری بیکلاهشب تیره تا شد بلند آفتابهمی گشت با نوذر افراسیابز گرد سواران جهان تار شدسرانجام نوذر گرفتار شدخود و نامداران هزار و دویستتو گفتی کشان بر زمین جای نیستبسی راه جستند و بگریختندبه دام بلا هم برآویختندچنان لشکری را گرفته به بندبیاورد با شهریار بلنداگر با تو گردون نشیند به رازهم از گردش او نیابی جوازهمو تاج و تخت بلندی دهدهمو تیرگی و نژندی دهدبه دشمن همی ماند و هم به دوستگهی مغز یابی ازو گاه پوستسرت گر بساید به ابر سیاهسرانجام خاک است ازو جایگاهوزان پس بفرمود افراسیابکه از غار و کوه و بیابان و آببجویید تا قارن رزم زنرهایی نیابد ازین انجمنچو بشنید کاو پیش ازان رفته بودز کار شبستان برآشفته بودغمی گشت ازان کار افراسیابازو دور شد خورد و آرام و خوابکه قارن رها یافت از وی به جانبران درد پیچید و شد بدگمانچنین گفت با ویسهٔ نامورکه دل سخت گردان به مرگ پسرکه چون قارن کاوه جنگ آوردپلنگ از شتابش درنگ آوردترا رفت باید ببسته کمریکی لشکری ساخته پرهنرپایان بخش ۷ ـ گرفتارشدن نوذر در سپاه افراسیاب
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.