چو گودرز و چون رستم پهلوانبکردند رنجه برین بر روانبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو گودرز و چون رستم پهلوانبکردند رنجه برین بر روانازان پس کجا شد بهاماورانببستند پایش ببند گرانکس آهنگ این تخت شاهی نکردجز از گرم و تیمار ایشان نخوردچو گفتند با رستم ایرانیانکه هستی تو زیبای تخت کیانیکی بانگ برزد بر آنکس که گفتکه با دخمهٔ تنگ باشید جفتکه با شاه باشد کجا پهلواننشستند بآیین و روشن روانمرا تخت زر باید و بسته شاهمباد این گمان و مباد این کلاهگزین کرد ز ایران ده و دو هزارجهانگیر و برگستوانور سواررهانید از بند کاوس راهمان گیو و گودرز و هم طوس راهمان شاه پیروز چون کشته شدبایرانیان کار برگشته شددلاور شد از کار آن خوشنوازبه آرام بنشست بر تخت نازچو فرزند قارن بشد سوفرایکه آورد گاه مهی باز جایز پیروزی او چو آمد نشانز ایران برفتند گردنکشانکه بر وی بشاهی کنند آفرینشود کهتری شهریار زمینبایرانیان گفت کین ناسزاستبزرگی وتاج از پی پادشاستقباد ارچه خردست گردد بزرگنیاریم در بیشهٔ شیر گرگچو خواهی که شاهی کنی بینژادهمه دوده را داد خواهی ببادقباد آن زمان چون بمردی رسیدسر سوفرای از در تاج دیدبه گفتار بدگوهرانش بکشتکجا بود در پادشاهیش پشتوزان پس ببستند پای قباددلاور سواری گوی کینژادبزرمهر دادش یکی پرهنرکه کین پدر بازخواهد مگرنگه کرد زرمهر کس را ندیدکه با تاج بر تخت شاهی سزیدچو بر شاه افگند زرمهر مهربرو آفرین خواند گردان سپهرازو بند برداشت تا کار خویشبجوید کند تیز بازار خویشکس از بندگان تاج هرگز نجستوگر چند بودی نژادش درستز ترکان یکی نامور ساوهشاهبیامد که جوید نگین و کلاهچنان خواست روشن جهانآفرینکه او نیست گردد به ایران زمینتو را آرزو تخت شاهنشهیچرا کرد زان پس که بودی رهیهمی بر جهاند یلان سینه اسبکه تا من ز بهرام پور گشسببنو در جهان شهریاری کنمتن خویش را یادگاری کنمخردمند شاهی چو نوشین روانبهرمز بدی روز پیری جوانبزرگان کشور ورا یاورنداگر یاورانند گر کهترندبه ایران سوارست سیصدهزارهمه پهلوان و همه نامدارهمه یکبیک شاه را بندهاندبفرمان و رایش سرافگندهاندشهنشاه گیتی تو را برگزیدچنان کز ره نامداران سزیدنیاکانت را همچنین نام دادبفرجام بر دشمنان کام دادتو پاداش آن نیکویی بد کنیچنان دان که بد با تن خود کنیمکن آز را برخرد پادشاکه دانا نخواند تو را پارسااگر من زنم پند مردان دهمببسیار سال ازبرادر کهممده کارکرد نیاکان ببادمبادا که پند من آیدت یادهمه انجمن ماند زودرشگفتسپهدار لب را بدندان گرفتبدانست کو راست گوید همیجز از راه نیکی نجوید همییلان سینه گفت ای گرانمایه زنتو درانجمن رای شاهان مزنکه هرمز بدین چندگه بگذردزتخت مهی پهلوان برخوردزهرمز چنین باشد اندر خبربرادرت را شاه ایران شمربتاج کیی گر ننازد همیچراخلعت از دوک سازد همیسخن بس کن ازهرمز ترک زادکه اندر زمانه مباد آن نژادگر از کیقباد اندرآری شماربرین تخمهٔ بر سالیان صدهزارکه با تاج بودند برتخت زرسرآمد کنون نام ایشان مبرز پرویز خسرو میندیش نیزکزویاد کردن نیرزد بچیزبدرگاه او هرک ویژهترندبرادرت راکهتر وچاکرندچو بهرام گوید بران کهترانببندند پایش ببند گرانبدو گردیه گفت کای دیو سازهمی دیوتان دام سازد برازمکن برتن وجام ما بر ستمکه از تو ببینم همی باد و دمپدر مرزبان بود مارا بریتو افگندی این جستن تخت پیچو بهرام را دل بجوش آوریتبار مرا درخروش آوریشود رنج این تخمهٔ ما ببادبه گفتار تو کهتر بدنژادکنون راهبر باش بهرام راپرآشوب کن بزم و آرام رابگفت این وگریان سوی خانه شدبه دل با برادر چو بیگانه شدهمیگفت هرکس که این پاک زنسخن گوی و روشن دل و رای زنتو گویی که گفتارش از دفترستبدانش ز جاماسب نامی ترستچو بهرام را آن نیامد پسندهمیبود ز آواز خواهر نژنددل تیره اندیشهٔ دیریابهمی تخت شاهی نمودش بخوابچنین گفت پس کین سرای سپنجنیابند جویندگان جز به رنجبفرمود تا خوان بیاراستندمی و رود و رامشگران خواستندبرامشگری گفت کامروز رودبیارای با پهلوانی سرودنخوانیم جز نامهٔ هفتخوانبرین میگساریم لختی بخوانکه چون شد برویین دز اسفندیارچه بازی نمود اندران روزگاربخوردند بر یاد او چند میکه آباد بادا برو بوم ریکزان بوم خیزد سپهبد چوتوفزون آفریناد ایزد چو توپراگنده گشتند چون تیره شدسرمیگساران ز میخیره شدچو برزد سنان آفتاب بلندشب تیره گشت از درفشش نژندسپهدار بهرام گرد سترگبفرمود تا شد دبیر بزرگبخاقان یکی نامه ارتنگ وارنبشتند پربوی ورنگ ونگاربپوزش کنان گفت هستم بدرددلی پرپشیمانی و باد سردازین پس من آن بوم و مرز تو رانگه دارم از بهر ارز تو رااگر بر جهان پاک مهتر شومتو را همچو کهتر برادر شومتوباید که دل را بشویی زکیننداری جدا بوم ایران ز چینچوپردخته شد زین دگر ساز کرددرگنج گرد آمده باز کردسپه را درم داد واسب ورهینهانی همیجست جای مهیزلشکر یکی پهلوان برگزیدکه سالار بوم خراسان سزیدپراندیشه از بلخ شد سوی ریبخرداد فرخنده درماه دیهمیکرد اندیشه دربیش وکمبفرمود پس تا سرای درمبسازند وآرایشی نو کننددرم مهر برنام خسرو کنندز بازارگان آنک بد پاک مغزسخنگوی و اندرخور کار نغزبه مهر آن درمها ببدره درونبفرمود بردن سوی طیسفونبیارید پرمایه دیبای رومکه پیکر بریشم بد و زرش بومبخرید تا آن درم نزدشاهبرند وکند مهر او را نگاهفرستادهای خواند با شرم و هوشدلاور بسان خجسته سروشیکی نامه بنوشت با باد و دمسخن گفت هرگونه ازبیش و کمز پرموده و لشکر ساوه شاهز رزمی کجا کرده بد با سپاهوزان خلعتی کآمد او را ز شاهز مقناع وز دوکدان سیاهچنین گفت زان پس که هرگز بخوابنبینم رخ شاه با جاه و آبهرآنگه که خسرو نشیند بتختپسرت آن گرانمایهٔ نیکبختبفرمان او کوه هامون کنمبیابان زدشمن چو جیحون کنمهمیخواست تا بردرشهریارسرآرد مگر بیگنه روزگارهمییادکرد این به نامه درونفرستاده آمد سوی طیسفونببازارگان گفت مهر درمچو هرمزد بیند بپیچد زغمچو خسرو نباشد ورا یاروپشتببیند ز من روزگار درشتچو آزرمها بر زمین برزنمهمی بیخ ساسان زبن برکنمنه آن تخمهٔ را کرد یزدان زمینگه آمد که برخیزد آن آفرینبیامد فرستادهٔ نیک پیببغداد با نامداران ریچونامه به نزدیک هرمز رسیدرخش گشت زان نامه چون شنبلیدپس آگاهی آمد ز مهر درمیکایک بران غم بیفزود غمبپیچید و شد بر پسر بدگمانبگفت این به آیین گشسب آن زمانکه خسرو بمردی بجایی رسیدکه از ما همی سر بخواهد کشیددرم را همی مهر سازد بنیزسبک داشتن بیشتر زین چه چیزبه پاسخ چنین گفت آیین گشسبکه بیتو مبیناد میدان و اسببدو گفت هرمز که درناگهانمر این شوخ را گم کنم ازجهاننهانی یکی مرد راخواندندشب تیره با شاه بنشاندندبدو گفت هرمزد فرمان گزینز خسرو بپرداز روی زمینچنین داد پاسخ که ایدون کنمبه افسون ز دل مهر بیرون کنمکنون زهر فرماید از گنج شاهچو او مست گردد شبان سیاهکنم زهر با میبجام اندرونازان به کجا دست یازم به خونازین ساختن حاجب آگاه شدبرو خواب وآرام کوتاه شدبیامد دوان پیش خسرو بگفتهمه رازها برگشاد ازنهفتچوبشنید خسروکه شاه جهانهمیکشتن او سگالد نهانشب تیره از طیسفون درکشیدتوگفتی که گشت از جهان ناپدیدنداد آن سر پر بها رایگانهمیتاخت تا آذر ابادگانچو آگاهی آمد بهرمهتریکه بد مرزبان و سرکشوریکه خسرو بیازرد از شهریاربرفتست با خوار مایه سواربپرسش گرفتند گردنکشانبجایی که بود از گرامی نشانچو بادان پیروز و چون شیر زیلکه با داد بودند و با زور پیلچو شیران و وستوی یزدان پرستز عمان چو خنجست و چون پیل مستز کرمان چو بیورد گرد و سوارز شیران چون سام اسفندیاریکایک بخسرو نهادند رویسپاه و سپهبد همه شاهجویهمیگفت هرکس که ای پور شاهتو را زیبد این تاج و تخت وکلاهاز ایران و از دشت نیزه ورانز خنجر گزاران و جنگی سراننگر تا نداری هراس از گزندبزی شاد و آرام و دل ارجمندزمانی بنخچیر تازیم اسبزمانی نوان پیش آذر کشسببرسم نیاکان نیایش کنیمروان را به یزدان نمایش کنیمگراز شهر ایران چو سیصد هزارگزند تو را بر نشیند سوارهمه پیش تو تن بکشتن دهیمسپاسی بران کشتگان برنهیمبدیشان چنین گفت خسرو که منپرازبیمم از شاه و آن انجمناگرپیش آذر گشسب این سرانبیایند و سوگندهای گرانخورند و مرا یکسر ایمن کنندکه پیمان من زان سپس نشکنندبباشم بدین مرز با ایمنینترسم ز پیکار آهرمنییلان چون شنیدند گفتار اویهمه سوی آذر نهادند رویبخوردند سوگند زان سان که خواستکه مهرتو با دیده داریم راستچوایمن شد از نامداران نهانز هر سو برافگند کارآگهانبفرمان خسرو سواران دلیربدرگاه رفتند برسان شیرکه تا از گریزش چه گوید پدرمگر چارهٔ نو بسازد دگرچوبشنید هرمز که خسرو برفتهم اندر زمان کس فرستاد تفتچوگستهم و بندوی را کرد بندبه زندان فرستاد ناسودمندکجا هردو خالان خسرو بدندبمردانگی در جهان نو بدندجزین هرک بودند خویشان اویبه زندان کشیدند با گفت وگویبه آیین گشسب آن زمان شاه گفتکه از رای دوریم و با باد جفتچو او شد چه سازیم بهرام راچنان بندهٔ خرد و بدکام راشد آیین گشسب اندران چاره جویکه آن کار را چون دهد رنگ وبویبدو گفت کای شاه گردن فرازسخنهای بهرام چون شد درازهمه خون من جوید اندر نهاننخستین زمن گشت خسته روانمرا نزد او پای کرده ببندفرستی مگر باشدت سودمندبدو گفت شاه این نه کارمنستکه این رای بدگوهر آهرمنستسپاهی فرستم تو سالار باشبرزم اندرون دست بردار باشنخستین فرستیش یک رهنمونبدان تا چه بینی به سرش اندروناگر مهتری جوید و تاج و تختبپیچد بفرجام ازو روی بختوگر همچنین نیز کهتر بودبفرجامش آرام بهتر بودز گیتی یکی بهره او را دهمکلاه یلانش به سر برنهممرا یکسر از کارش آگاه کندرنگی مکن کارکوتاه کنهمیساخت آیین گشسب این سخنکجا شاه فرزانه افگند بنیکی مرد بد بسته از شهر اویبه زندان شاه اندرون چاره جویچوبشنید کیین گشسب سوارهمیرفت خواهد سوی کارزارکسی را ززندان به نزدیک اویفرستاد کای مهتر نامجویزشهرت یکی مرد زندانیمنگویم همانا که خود دانیممرا گر بخواهی توازشهریاردوان با توآیم برین کارزاربه پیش تو جان رابکوشم به جنگچو یابم رهایی ز زندان تنگفرستاد آیین گشسب آن زمانکسی را بر شاه گیتی دمانکه همشهری من ببند اندرستبه زندان ببیم و گزند اندرستبمن بخشد او را جهاندار شاهبدان تاکنون با من آید به راهبدو گفت شاه آن بد نابکاربه پیش تو درکی کند کارزاریکی مرد خونریز و بیکار و دزدبخواهی ز من چشم داری بمزدولیکن کنون زین سخن چاره نیستاگر زو بتر نیز پتیاره نیستبدو داد مرد بد آمیز راچنان بدکنش دیو خونریز رابیاورد آیین گشسب آن سپاههمیراند چون باد لشکر به راهبدین گونه تا شهر همدان رسیدبجایی که لشکر فرود آوریدبپرسید تا زان گرانمایه شهرکسی دارد از اختر و فال بهربدو گفت هر کس که اخترشناسبنزد تو آید پذیرد سپاسیکی پیرزن مایه دار ایدرستکه گویی مگر دیدهٔ اخترستسخن هرچ گوید نیاید جز آنبگوید بتموز رنگ خزانچوبشنید گفتارش آیین گشسبهم اندر زمان کس فرستاد و اسبچوآمد بپرسیدش ازکارشاهوزان کو بیاورد لشکر به راهبدو گفت ازین پس تو درگوش منیکی لب بجنبان که تا هوش منببستر برآید زتیره تنموگر خسته ازخنجر دشمنمهمیگفت با پیرزن راز خویشنهان کرده ازهرکس آواز خویشمیان اندران مرد کو را زشاهرهانید و با او بیامد به راهبه پیش زن فالگو برگذشتبمهتر نگه کرد واندر گذشتبدو پیرزن گفت کین مرد کیستکه از زخم او برتو باید گریستپسندیده هوش تو بردست اوستکه مه مغز بادش بتن در مه پوستچوبشنید آیین گشسب این سخنبیاد آمدش گفت و گوی کهنکه از گفت اخترشناسان شنیدهمیکرد برخویشتن ناپدیدکه هوش تو بر دست همسایهاییکی دزد و بیکار و بیمایه ایبرآید به راه دراز اندرونتو زاری کنی او بریزدت خونیکی نامه بنوشت نزدیک شاهکه این را کجا خواستستم به راهنبایست کردن ز زندان رهاکه این بتر از تخمهٔ اژدهاهمیگفت شاه این سخن با رهیرهی را نبد فر شاهنشهیچوآید بفرمای تا درزمانببرد بخنجر سرش بدگماننبشت و نهاد از برش مهر خویشچو شد خشک همسایه را خواند پیشفراوانش بستود و بخشید چیزبسی برمنش آفرین کرد نیزبدو گفت کین نامه اندر نهانببرزود نزدیک شاه جهانچوپاسخ کند زود نزد من آرنگر تا نباشی بر شهریارازو بستد آن نامه مرد جوانزرفتن پر اندیشه بودش روانهمیگفت زندان و بندگرانکشیدم بدم ناچمان و چرانرهانید یزدان ازان سختیمازان گرم و تیمار و بدبختیمکنون باز گردم سوی طیسفونبجوش آمد اندر تنم مغز وخونزمانی همی بد بره بر نژندپس از نامه شاه بگشاد بندچوآن نامهٔ پهلوان را بخواندزکار جهان در شگفتی بماندکه این مرد همسایه جانم بخواستهمیگفت کین مهتری را سزاستبه خونم کنون گر شتاب آمدشمگر یاد زین بد بخواب آمدشببیند کنون رای خون ریختنبیاساید از رنج و آویختنپراندیشه دل زره بازگشتچنان بد که با باد انباز گشتچو نزدیک آن نامور شد ز راهکسی را ندید اندران بارگاهنشسته بخیمه درآیین گشسبنه کهتر نه یاور نه شمشیر واسبدلش پر ز اندیشه شهریارنگر تا چه پیش آردش روزگارچو همسایه آمد بخیمه درونبدانست کو دست یازد به خونبشمشیرزد دست خونخوار مردجهانجوی چندی برو لابه کردبدو گفت کای مرد گم کرده راهنه من خواستم رفته جانت ز شاهچنین داد پاسخ که گرخواستیچه کردم که بدکردن آراستیبزد گردن مهتر نامدارسرآمد بدو بزم و هم کارزارزخیمه بیاورد بیرون سرشکه آگه نبد زان سخن لشکرشمبادا که تنها بود نامجویبویژه که دارد سوی جنگ رویچو از خون آن کشته بدنام شدهمیتاخت تا پیش بهرام شدبدو گفت اینک سردشمنتکجا بد سگالیده بد برتنتکه با لشکر آمد همی پیش تونبد آگه از رای کم بیش توبپرسید بهرام کین مرد کیستبدین سربگیتی که خواهد گریستبدو گفت آیین گشسب سوارکه آمد به جنگ از در شهریاربدو گفت بهرام کین پارسابدان رفته بود از در پادشاکه با شاه ما را دهد آشتیبخواب اندرون سرش برداشتیتو باد افره یابی اکنون زمنکه بر تو بگریند زار انجمنبفرمود داری زدن بر درشنظاره بران لشکر و کشورشنگون بخت را زنده بردار کرددل مرد بدکار بیدار کردسواران که آیین گشسب سواربیاورده بود از در شهریارچوکار سپهبد بفرجام شدزلشکر بسی پیش بهرام شدبسی نیز نزدیک خسرو شدندبمردانگی در جهان نو شدندچنان شد که از بی شبانی رمهپراگنده گردد به روز دمهچوآگاهی آمد بر شهریارز آیین گشسب آنک بد نامدارز تنگی دربار دادن ببستندیدش کسی نیز بامی بدستبرآمد ز آرام وز خورد و خوابهمیبود با دیدگان پر آببدربر سخن رفت چندی ز شاهکه پرده فروهشت از بارگاهیکی گفت بهرام شد جنگجویبتخت بزرگی نهادست رویدگر گفت خسرو ز آزار شاههمی سوی ایران گذارد سپاهبماندند زان کار گردان شگفتهمی هرکسی رای دیگر گرفتچو در طیسفون برشد این گفتگویازان پادشاهی بشد رنگ وبویسربندگان پرشد از درد و کینگزیدند نفرینش بر آفرینسپاه اندکی بد بدرگاه برجهان تنگ شد بر دل شاه برببندوی و گستهم شد آگهیکه تیره شد آن فر شاهنشهیهمه بستگان بند برداشتندیکی را بران کار بگماشتندکزان آگهی بازجوید که چیستز جنگ آوران بر در شاه کیستز کار زمانه چو آگه شدندز فرمان بگشتند و بیره شدندشکستند زندان و برشد خروشبران سان که هامون برآید بجوشبشهر اندرون هرک بد لشکریبماندند بیچاره زان داوریهمیرفت گستهم و بندوی پیشزره دار با لشکر و ساز خویشیکایک ز دیده بشستند شرمسواران بدرگاه رفتند گرمز بازار پیش سپاه آمدنددلاور بدرگاه شاه آمدندکه گر گشت خواهید با مایکیمجویید آزرم شاه اندکیکه هرمز بگشتهست از رای و راهازین پس مر اورا مخوانید شاهبباد افره او بیازید دستبرو بر کنید آب ایران کبستشما را بویم اندرین پیشرونشانیم برگاه اوشاه نووگر هیچ پستی کنید اندرینشما را سپاریم ایران زمینیکی گوشهای بس کنیم ازجهانبیک سو خرامیم باهمرهانبگفتار گستهم یکسر سپاهگرفتند نفرین برام شاهکه هرگز مبادا چنین تاجورکجا دست یازد به خون پسربه گفتار چون شوخ شد لشکرشهم آنگه زدند آتش اندر درششدند اندرایوان شاهنشهیبه نزدیک آن تخت بافرهیچوتاج از سرشاه برداشتندز تختش نگونسار برگاشتندنهادند پس داغ بر چشم شاهشد آنگاه آن شمع رخشان سیاهورا همچنان زنده بگذاشتندزگنج آنچ بد پاک برداشتندچنینست کردار چرخ بلنددل اندر سرای سپنجی مبندگهی گنج بینیم ازوگاه رنجبراید بما بر سرای سپنجاگر صد بود سال اگر صدهزارگذشت آن سخن کید اندر شمارکسی کو خریدار نیکوشودنگوید سخن تا بدی نشنودپایان بخش ۱۰ ـ شورش بندوی و گستهم و برکناری هرمزد
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.