برآشفت بهرام و شد شوخ چشمزگفتار پرموده آمد بخشمبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
برآشفت بهرام و شد شوخ چشمزگفتار پرموده آمد بخشمبتندیش یک تازیانه بزدبران سان که از ناسزایان سزدببستند هم در زمان پای اوییکی تنگ خرگاه شد جای اویچو خراد برزین چنان دید گفتکه این پهلوان را خرد نیست جفتبیامد بنزد دبیر بزرگبدو گفت کین پهلوان سترگبیک پر پشه ندارد خردازیرا کسی را بکس نشمردببایدش گفتن کزین چاره نیستورا بتر از خشم پتیاره نیستبه نزدیک بهرام رفت آن دو مردزبانها پراز بند و رخ لاژوردبگفتند کین رنج دادی ببادسر نامور پر ز آتش مبادبدانست بهرام کان بود زشتباب اندرافگند و تر گشت خشتپشیمان شد وبند او برگرفتز کردار خود دست بر سرگرفتفرستاد اسبی بزرین ستامیکی تیغ هندی بزرین نیامهم اندر زمان شد به نزدیک اویکه روشن کند جان تاریک اویهمیبود تا او میان را ببستیکی بارهٔ تیزتگ برنشستسپهبد همیراند با اوبه راهبدید آنک تازه نبد روی شاهبهنگام پدرود کردنش گفتکه آزار داری ز من درنهفتگرت هست با شاه ایران مگوینیاید تو را نزد او آب رویبدو گفت خاقان که ما راگلهزبختست و کردم به یزدان یلهنه من زان شمارم که از هرکسیسخنها همیراند خواهم بسیاگر شهریار تو زین آگهینیابد نزیبد برو بر مهیمرا بند گردون گردنده کردنگویم که با من بدی بنده کردز گفتار اوگشت بهرام زردبپیچید و خشم از دلیری بخوردچنین داد پاسخ که آمد نشانز گفتار آن مهتر سرکشانکه تخم بدی تا توانی مکارچوکاری برت بر دهد روزگاربدو گفت بهرام کای نامجویسخنها چنین تا توانی مگویچرا من بتو دل بیاراستمز گیتی تو را نیکویی خواستمز تو نامه کردم بشاه جهانهمی زشت تو داشتم در نهانبدو گفت خاقان که آن بد گذشتگذشته سخنها همه باد گشتولیکن چو در جنگ خواری بودگه آشتی بردباری بودتو راخشم با آشتی گر یکیستخرد بیگمان نزد تواندکیستچو سالار راه خداوند خویشبگیرد نیفتد بهرکار پیشهمان راه یزدان بباید سپردز دل تیرگیها بباید ستردسخن گر نیفزایی اکنون رواستکه آن بد که شد گشت با باد راستزخاقان چوبشنید بهرام گفتکه پنداشتم کین بماند نهفتکنون زان گنه گر بیاید زیاننپوشم برو چادر پرنیانچوآنجارسی هرچ باید بگوینه زان مر مراکم شود آب رویبدو گفت خاقان که هرشهریارکه ازنیک وبد برنگیرد شمارببد کردن بنده خامش بودبرمن چنان دان که بیهش بودچواز دور بیند ورا بدسگالوگر نیک خواهی بود گر همالتو را ناسزا خواند وسرسبکورا شاه ایران ومغزی تنگبجوشید بهرام وشد زردروینگه کرد خراد برزین برویبترسید زان تیزخونخوار مردکه اورا زباد اندرآرد بگردببهرام گفت ای سزاوار گاهبخور خشم وسر بازگردان ز راهکه خاقان همی راست گوید سخنتوبنیوش واندیشه بدمکنسخن گر نرفتی بدین گونه سردتو را نیستی دل پرآزار و دردبدو گفت کین بدرگ بیهنربجوید همی خاک وخون پدربدو گفت خاقان که این بد مکنبتیزی بزرگی بگردد کهنبگیتی هرآنکس که او چون تو بودسرش پر ز گرد ودلش پر ز دودهمه بد سگالید وباکس نساختبکژی ونابخردی سر فراختهمی ازشهنشاه ترسانییمسزا زو بود رنج وآسانییمزگردنکشان اوهمال منستنه چون بنده اوبدسگال منستهشیوار وآهسته و با نژادبسی نامبردار دارد بیادبه جان و سرشاه ایران سپاهکز ایدر کنون بازگردی به راهبپاسخ نیفزایی وبدخوینگویی سخن نیز تا نشنویچوبشنید بهرام زوگشت بازبلشکر گه آمد گو رزمسازچو خراد برزین وآن بخرداندبیر بزرگ ودگر موبداننبشتند نامه بشاه جهانسخن هرچ بد آشکار ونهانسپهدار با موبد موبدانبخشم آن زمان گفت کای بخردانهم اکنون از ایدر بدز درشویدبکوشید و با باد همبر شویدبدز بر ببیند تا خواستهچه مایه بود گنج آراستهدبیران برفتند دل پرهراسز شبگیر تاشب گذشته سه پاسسیه شد بسی یازگار از شمارنبشته نشد هم بفرجام کاربدز بر نبد راه زان خواستهگذشته بدو سال و ناکاستهز هنگام ارجاسب و افراسیابز دینار و گوهر که خیزد ز آبهمان نیز چیزی که کانی بودکجا رستنش آسمانی بودهمه گنجها اندر آورده بودکجا نام او در جهان برده بودزچیز سیاوش نخستین کمربهرمهرهای در سه یاره گهرهمان گوشوارش که اندر جهانکسی را نبود ازکهان ومهانکه کیخسرو آن رابه لهراسب دادکه لهراسب زان پس بگشتاسب دادکه ارجاسب آن را بدز درنهادکه هنگام آنکس ندارد بیادشمارش ندانست کس در جهانستاره شناسان و فرخ مهاننبشتند یک یک همه خواستهکه بود اندر آن گنج آراستهفرستاد بهرام مردی دبیرسخن گوی و روشن دل و یادگیربیامد همه خواسته گرد کردکه بد در دز وهم به دشت نبردابا خواسته بود دو گوشواردو موزه درو بود گوهرنگارهمان شوشه زر وبرو بافتهبگوهر سر شوشه برتافتهدو برد یمانی همه زربفتبسختند هر یک بمن بود هفتسپهبد زکشی و کنداورینبود آگه از جستن داوریدو برد یمانی بیکسونهاددو موزه به نامه نکرد ایچ یادبفرمود زان پس که پیداگشسبهمی با سواران نشیند براسبزلشکر گزین کرد مردی هزارکه با اوشود تا درشهریارزخاقان شتر خواست ده کاروانشمرد آن زمان جمله بر ساروانسواران پس پشت وخاقان زپیشهمیراند با نامداران خویشچو خاقان بیامد به نزدیک شاهابا گنج دیرینه و با سپاهچوبشنید شاه جهان برنشستبه سر بر یکی تاج و گرزی بدستبیامد چنین تا بدرگه رسیدز دهلیز چون روی خاقان بدیدهمیبود تا چونش بیند به راهفرود آید او همچنان با سپاهببیندش و برگردد از پیش اویپراندیشه بد زان سخن نامجویپس آنگاه خاقان چنان هم بر اسبابا موبد خویش پیداگشسبفرود آمد از اسب خاقان همانبیامد برشاه ایران دماندرنگی ببد تا جهاندار شاهنشست از بر تازی اسبی سیاهشهنشاه اسب تگاور براندبدهلیز با او زمانی بماندچوخاقان برفت از در شهریارعنانش گرفت آن زمان پرده دارپیاده شد از باره پرموده زودبران کهتری جادوییها نمودپیاده همان شاه دستش بدستبیاورد او را بجای نشستخرامان بیامد به نزدیک تختمراورا شهنشاه بنواخت سختبپرسید و بنشاختش پیش خویشبگفتند بسیار ز انداره بیشسزاوار او جایگه ساختندیکی خرم ایوان بپرداختندببردند چیزی که شایسته بودهمان پیش پرموده بایسته بودسپه را به نزدیک او جای کرددبیری بدان کاربر پای کردچو آگه شد از کار آن خواستهکه آورد پرموده آراستهبه میدان فرستاده تا همچنانبرد بار پرمایه با ساروانچوآسود پرموده از رنج راهبهشتم یکی سور فرمود شاهچو خاقان زپیش جهاندار شاهنشستند برخوان او پیش گاهبفرمود تابار آن اشترانبپشت اندر آرند پیش سرانکسی برگرفت از کشیدن شماربیک روز مزدور بدصدهزاردگر روز هم بامداد پگاهبخوان برمیآورد وبنشست شاهزمیدان ببردند پنجه هزارهم ازتنگ بر پشت مردان کاراز آورده صد گنج شد ساختهدل شاه زان کار پرداختهیکی تخت جامه بفرمود شاهکز آنجا بیارند پیش سپاههمان بر کمر گوهر شاهوارکه نامد همی ارز او در شماریکی آفرین خاست از بزمگاهکه پیروز باداین جهاندار شاهبآیین گشسب آن زمان شاه گفتکه با او بدش آشکار و نهفتکه چون بینی این کار چوبینه رابمردی به کار آورد کینه راچنین گفت آیین گشسب دبیرکهای شاه روشن دل و یادگیربسوری که دستانش چوبین بودچنان دان که خوانش نو آیین بودز گفتار او شاه شد بدگمانروانش پراندیشه بدیک زمانهیونی بیامد همانگه سترگیکی نامهای از دبیر بزرگکه شاه جهان جاودان شادبادهمه کار اوبخشش وداد بادچنان دان که برد یمانی دوبودهمه موزه از گوهر نابسودهمان گوشوار سیاوش ردکزو یادگارست ما را خردازین چار دو پهلوان برگرفتچو او دید رنج این نباشد شگفتزشاهک بپرسید پس نامجویکزین هرچ دیدی یکایک بگویسخن گفت شاهک برینهمنشانبرآشفت زان شاه گردنکشانهم اندر زمان گفت چوبینه راههمی گم کند سربرآرد بماهیکی آنک خاقان چین رابزدازان سان که ازگوهر بد سزددگر آنک چون گوشوارش به کاربیامد مگرشد یکی شهریارهمه رنج او سر به سر بادگشتهمه داد دادنش بیداد گشتبگفت این و پرموده را پیش خواندبران نامور پیشگاهش نشاندببودند وخوردند تا شب زراهبیفشاند آن تیره زلف سیاهبخاقان چین گفت کز بهر منبسی زنج دیدی توازشهرمننشسته بیازید ودستش گرفتازو ماند پرموده اندر شگفتبدو گفت سوگند ما تازه کنهمان کار بر دیگر اندازه کنبخوردند سوگندهای گرانبه یزدان پاک وبه جان سرانکه از شاه خاقان نپیچد به دلندارد به کاری ورا دلگسلبگاه وبتاج و بخورشیدوماهبه آذرگشسب و به آذرپناهبه یزدان که او برتر ازبرتریستنگارندهٔ زهره ومشتریستکه چون بازگردی نپیچی زمننه از نامداران این انجمنبگفتند وز جای برخاستندسوی خوابگه رفتن آراستندچوبرزد سرازکوه زرد آفتابسرتاجداران برآمد زخوابیکی خلعت آراسته بود شاهز زرین وسیمین و اسب وکلاهبه نزدیک خاقان فرستاد شاهدومنزل همیرفت با او به راهسه دیگر نپیمود راه درازدرودش فرستاد وزو گشت بازچو آگاهی آمد سوی پهلوانازان خلعت شهریار جهانزخاقان چینی که از نزد شاهچنان شاد برگشت و آمد به راهپذیره شدش پهلوان سواراز ایران هرآنکس که بد نامدارعلف ساخت جایی که اوبرگذشتبه شهروده و منزل وکوه دشتهمیساخت پوزش کنان پیش اویپراز شرم جان بداندیش اویچوپرموده را دید کرد آفرینازو سربپیچید خاقان چیننپذرفت ازو هرچ آورده بودعلفت بود اگر بدره وبرده بودهمیراند بهرام با او به راهنکرد ایچ خاقان بدو بر نگاهبدین گونه برتاسه منزل براندکه یک روز پرموده اورانخواندچهارم فرستاد خاقان کسیکه برگرد چون رنج دیدی بسیچوبشنید بهرام برگشت از ویبتندی سوی بلخ بنهاد رویهمیبود دربلخ چندی دژمزکرده پشیمان ودل پر زغمجهاندار زو هم نه خشنودبودزتیزی روانش پراز دود بوداز آزار خاقان چینی نخستکه بهرام آزار او را بجستدگر آنک چیزی که فرمان نبودببرداشتن چون دلیری نمودیکی نامه بنوشت پس شهریارببهرام کای دیو ناسازگارندانی همی خویشتن راتوبازچنین رابزرگان شدی بینیازهنرها ز یزدان نبینی همیبه چرخ فلک برنشینی همیزفرمان من سربپیچیدهایدگرگونه کاری بسیجیدهاینیاید همی یادت از رنج منسپاه من و کوشش وگنج منره پهلوانان نسازی همیسرت به آسمان برفرازی همیکنون خلعت آمد سزاوار توپسندیده و در خور کار توچوبنهاد برنامه برمهرشاهبفرمود تا دو کدانی سیاهبیارند با دوک و پنبه دروینهاده بسی ناسزا رنگ وبویهم از شعر پیراهن لاژوردیکی سرخ مقناع و شلوار زردفرستاده پر منش برگزیدکه آن خلعت ناسزا را سزیدبدو گفت کاین پیش بهرام بربگو ای سبک مایه بیهنرتوخاقان چین را ببندی همیگزند بزرگان پسندی همیزتختی که هستی فرود آرمتازین پس بکس نیزنشمارمتفرستاده با خلعت آمد چوبادشنیده سخنها همه کرد یادچو بهرام با نامه خلعت بدیدشکیبایی وخامشی برگزیدهمیگفت کینست پاداش منچنین از پی شاه پرخاش منچنین بد ز اندیشه شاه نیستجز ار ناسزا گفت بدخواه نیستکه خلعت ازینسان فرستد بمنبدان تا ببینند هر انجمنجهاندار بر بندگان پادشاستاگر مر مرا خوار گیرد رواستگمانی نبردم که نزدیک شاهبداندیشگان تیز یابند راهولیکن چوهرمز مرا خوار کردبه گفتار آهرمنان کارکردزشاه جهان اینچنین کارکردنزیبد به پیش خردمند مردازان پس که با خار مایه سپاهبتندی برفتم زدرگاه شاههمه دیدهاند آنچ من کردهامغم و رنج وسختی که من بردهامچوپاداش آن رنج خواری بودگر ازبخت ناسازگاری بودبه یزدان بنالم ز گردان سپهرکه از من چنین پاک بگسست مهرزدادار نیکی دهش یاد کردبپوشید پس جامهٔ سرخ و زردبه پیش اندرون دوکدان سیاهنهاده هرآنچش فرستاد شاهبفرمود تا هرک بود ازمهانازان نامداران شاه جهانزلشکر برفتند نزدیک اویپراندیشه بد جان تاریک اویچورفتند و دیدند پیر وجوانبران گونه آن پوشش پهلوانبماندند زان کار یکسر شگفتدل هرکس اندیشهای برگرفتچنین گفت پس پهلوان با سپاهکه خلعت بدین سان فرستاد شاهجهاندار شاهست وما بندهایمدل و جان به مهر وی آگندهایمچه بینید بینندگان اندرینچه گوییم با شهریار زمینبپاسخ گشادند یکسر زبانکهای نامور پرهنر پهلوانچو ارج تو اینست نزدیک شاهسگانند بر بارگاهش سپاهنگر تا چه گفت آن خردمند پیربه ری چون دلش تنگ شد ز اردشیرسری پر زکینه دلی پر زدردزبان و روان پر زگفتار سردبیامد دمان تا باصطخر پارسکه اصطخر بد بر زمین فخر پارسکه بیزارم از تخت وز تاج شاهچونیک وبد من ندارد نگاهبدو گفت بهرام کین خود مگویکه از شاه گیرد سپاه آبرویهمه سر به سر بندگان وییمدهندهست وخواهندگان وییمچنین یافت پاسخ ز ایرانیانکه ماخود نبندیم زین پس میانبه ایران کس اورا نخوانیم شاهنه بهرام را پهلوان سپاهبگفتند وز پیش بیرون شدندز کاخ همایون به هامون شدندسپهبد سپه را همیداد پندهمیداشت با پند لب را ببندچنین تا دوهفته برین برگذشتسپهبد ز ایوان بیامد به دشتیکی بیشه پیش آمدش پر درختسزاوار میخوارهٔ نیکبختیکی گور دید اندر آن مرغزارکزان خوبتر کس نبیند نگارپس اندر همیراند بهرام نرمبرو بارگی را نکرد ایچ گرمبدان بیشه در جای نخچیرگاهبه پیش اندر آمد یکی تنگ راهز تنگی چو گور ژیان برگذشتبیابان پدید آمد و راغ ودشتگرازنده بهرام و تازنده گورز گرمای آن دشت تفسیده هورپایان بخش ۸ ـ فرستادن پرموده و گنجها به نزد هرمزد
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.