بدانست هرمز که او دست خونبیازد همی زنده بیرهنمونبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
بدانست هرمز که او دست خونبیازد همی زنده بیرهنمونشنید آن سخنهای بیکام رابه زندان فرستاد بهرام رادگر شب چو برزد سر از کوه ماهبه زندان دژآگاه کردش تباهنماند آن زمان بر درش بخردیهمان رهنمائی و هم موبدیز خوی بد آید همه بدترینگر تا سوی خوی بد ننگریوزان پس نبد زندگانیش خوشز تیمار زد بر دل خویش تشبسالی باصطخر بودی دو ماهکه کوتاه بودی شبان سیاهکه شهری خنک بود و روشن هوااز آنجا گذشتن نبودی رواچو پنهان شدی چادر لاژوردپدید آمدی کوه یاقوت زردمنادیگری برکشیدی خروشکه ای نامداران با فرّ و هوشاگر کشتمندی شود کوفتهوزان رنج کارنده آشوفتهوگر اسب در کشتزاری رودکسی نیز بر میوهداری روددم و گوش اسبش بباید بریدسر دزد بر دار باید کشیدبدو ماه گردان بدی در جهانبد و نیکویی زو نبودی نهانبهر کشوری داد کردی چنینز دهقان همییافتی آفرینپسر بد مر او را گرامی یکیکه از ماه پیدا نبود اندکیمر او را پدر کرده پرویز نامگهش خواندی خسرو شادکامنبودی جدا یک زمان از پدرپدر نیز نشگیفتی از پسرچنان بد که اسبی ز آخر بجستکه بد شاه پرویز را برنشستسوی کشتمند آمد اسب جواننگهبان اسب اندر آمد دوانبیامد خداوند آن کشتزاربه پیش موکّل بنالید زارموکّل بدو گفت کین اسب کیستکه بر دم و گوشش بباید گریستخداوند گفت اسب پرویز شاهندارد همی کهتران را نگاهبیامد موکل بر شهریاربگفت آنچ بشنید از کشتزاربدو گفت هرمز برفتن بکوشببر اسب را در زمان دم و گوشزیانی که آمد بران کشتمندشمارش بباید شمردن که چندز خسرو زیان باز باید ستداگر صد زیانست اگر پانصددرمهای گنجی بران کشتزاربریزند پیش خداوند کارچو بشنید پرویز پوزشکنانبرانگیخت از هر سویی مهترانبه نزد پدر تا ببخشد گناهنبرَّد دم و گوش اسب سیاهبرآشفت ازان پس برو شهریاربتندی بزد بانگ بر پیشکارموکّل شد از بیم هرمز دوانبدان کشت نزدیک اسب جوانبخنجر جدا کرد زو گوش و دمبران کشتزاری که آزرد سُمهمان نیز تاوان بدان دادخواهرسانید خسرو بفرمان شاهوزان پس بنخچیر شد شهریاربیاورد هر کس فراوان شکارسواری ردی مرد کنداوریسپهبدنژادی بلنداختریبه ره بر یکی رز پُر از غوره دیدبفرمود تا کهتر اندر دویدازان خوشهٔ چند ببرید و بردبایوان و خوالیگرش را سپردبیامد خداوندش اندر زمانبدان مرد گفت ای بد بدگماننگهبان این رز نبودی به رنجنه دینار دادی بها را نه گنجچرا رنجنابرده کردی تباهبنالم کنون از تو در پیش شاهسوار دلاور ز بیم زیانبزودی کمر بازکرد از میانبدو داد پرمایه زرّین کمربه هر مهرهای درنشانده گهرخداوند رز چون کمر دید گفتکه کردار بد چند باید نهفتتو با شهریار آشنایی مکنخریده نداری بهایی مکنسپاسی نهم بر تو بر زین کمربپیچی اگر بشنود دادگریکی مرد بد هرمز شهریاربه پیروزی اندر شده نامداربمردی ستوده به هر انجمنکه از رزم هرگز ندیدی شکنکه هم دادده بود و هم دادخواهکلاه کیی برنهاده بماهنکردی بشهر مداین درنگدلاور سری بود با نام و ننگبهار و تموز و زمستان و تیرنیاسود هرمز یل شیرگیرهمیگشت گرد جهان سر به سرهمیجست در پادشاهی هنرچو ده سال شد پادشاهیش راستز هر کشور آواز بدخواه خاستبیامد ز راه هری ساوه شاهابا پیل و با کوس و گنج و سپاهگر از لشکر ساوه گیری شماربرو چارصد بار بشمر هزارز پیلان جنگی هزار و دویستتو گفتی مگر بر زمین راه نیستز دشت هری تا در مرورودسپه بود آگنده چون تار و پودوزین روی تا مرو لشکر کشیدشد از گرد لشکر زمین ناپدیدبهرمز یکی نامه بنوشت شاهکه نزدیک خود خوان ز هر سو سپاهبرو راه این لشکر آباد کنعلف ساز و از تیغ ما یاد کنبرین پادشاهی بخواهم گذشتبدریا سپاهست و بر کوه و دشتچو برخواند آن نامه را شهریاربپژمرد زان لشکر بیشماروزان روی قیصر بیامد ز رومبه لشکر بزیر اندر آورد بومسپه بود رومی عدد صد هزارسواران جنگآور و نامدارز شهری که بگرفت نوشینروانکه از نام او بود قیصر نوانبیامد ز هر کشوری لشکریبه پیش اندرون نامور مهتریسپاهی بیامد ز راه خزرکز ایشان سیه شد همه بوم و برجهاندیده بدال در پیش بودکه با گنج و با لشکر خویش بودز ارمینیه تا در اردبیلپراگنده شد لشکرش خیل خیلز دشت سواران نیزهگزارسپاهی بیامد فزون از شمارچو عباس و چو حمزه شان پیشروسواران و گردنفرازان نوز تاراج ویران شد آن بوم و رستکه هرمز همی باژ ایشان بجستبیامد سپه تا به آب فراتنماند اندر آن بوم جای نباتچو تاریک شد روزگار بهیز لشکر بهرمز رسید آگهیچو بشنید گفتار کارآگهانبپژمرد شاداب شاه جهانفرستاد و ایرانیان را بخواندسراسر همه کاخ مردم نشاندبرآورد رازی که بود از نهفتبدان نامداران ایران بگفتکه چندین سپه روی به ایران نهادکسی در جهان این ندارد بیادهمه نامداران فرو ماندندز هرگونه اندیشهها راندندبگفتند کای شاه با رای و هوشیکی اندرین کار بگشای گوشخردمند شاهی و ما کهتریمهمی خویشتن موبدی نشمریمبراندیش تا چارهٔ کار چیستبر و بوم ما را نگهدار کیستچنین گفت موبد که بودش وزیرکه ای شاه دانا و دانشپذیرسپاه خزر گر بیاید به جنگنیابند جنگی زمانی درنگابا رومیان داستانها زنیمز بن پایهٔ تازیان برکَنیمندارم به دل بیم از تازیانکه از دیدشان دیده دارد زیانکه هم مارخوارند و هم سوسمارندارند جنگی گه کارزارتو را ساوه شاهست نزدیکتروزو کار ما نیز تاریکترز راه خراسان بوَد رنج ماکه ویران کند لشکر و گنج ماچو ترک اندر آید ز جیحون به جنگنباید برین کار کردن درنگبه موبد چنین گفت جوینده راهکه اکنون چه سازیم با ساوه شاهبدو گفت موبد که لشکر بسازکه خسرو به لشکر بوَد سرفرازعَرِض را بخوان تا بیارد شمارکه چندست مردم که آید به کارعَرِض با جریده به نزدیک شاهبیامد بیاورد بیمَر سپاهشمار سپاه آمدش صد هزارپیاده بسی در میان سواربدو گفت موبد که با ساوه شاهسزد گر نشوریم با این سپاهمگر مردمی جویی و راستیبدور افگنی کژّی و کاستیرهانی سر کهتران را ز بدچنان کز ره پادشاهان سزدشنیدستی آن داستان بزرگکه ارجاسب آن نامدار سترگبگشتاسب و لهراسب از بهر دینچه بد کرد با آن سواران چینچه آمد ز تیمار بر شهر بلخکه شد زندگانی بران بوم تلخچنین تا گشاده شد اسفندیارهمیبود هر گونهٔ کارزارز مهتر بسال ار چه من کهترمازو من باندیشه بر بگذرمبه موبد چنین گفت پس شهریارکه قیصر نجوید ز ما کارزارهمان شهرها را که بگرفت شاهسپارم بدو بازگردد ز راهفرستادهای جست گرد و دبیرخردمند و گویا و دانشپذیربه قیصر چنین گوی کز شهر رومنخواهم دگر باژ آن مرز و بومتو هم پای در مرز ایران منهچو خواهی که مه باشی و روزبهفرستاده چون پیش قیصر رسیدبگفت آنچ از شاه ایران شنیدز ره بازگشت آن زمان شاه رومنیاورد جنگ اندران مرز و بومسپاهی از ایرانیان برگزیدکه از گردشان روز شد ناپدیدفرستادشان تا بران بوم و بربه پای اندر آرند مرز خزرسپهدارشان پیش خرّاد بودکه با فرّ و اورنگ و با داد بودچو آمد به ارمینیه در سپاهسپاه خزر برگرفتند راهوز ایشان فراوان بکشتند نیزگرفتند زان مرز بسیار چیزچو آگاهی آمد به نزدیک شاهکه خرّاد پیروز شد با سپاهبجز کینهٔ ساوه شاهش نماندخرد را به اندیشه اندر نشاندیکی بنده بد شاه را شادکامخردمند و بینا و نستوه نامبه شاه جهان گفت انوشه بدیز تو دور بادا همیشه بدیبپرسید باید ز مهران ستادکه از روزگاران چه دارد بیادبه کنجی نشستست با زند و اُستز امید گیتی شده پیر و سستبدین روزگاران بر او شدمیکی روز و یک شب بر او بدمهمیگفتم او را من از ساوه شاهز پیلان جنگی و چندان سپاهچنین داد پاسخ چو آمد سخنازان گفتهٔ روزگار کهنبپرسیدم از پیر مهران ستادکه از روزگاران چه داری بیادچنین داد پاسخ که شاه جهاناگر پرسدم بازگویم نهانشهنشاه فرمود تا در زمانبشد نزد او نامداری دمانتن پیر ازان کاخ برداشتندبه مهد اندرون تیز بگذاشتندچو آمد بر شاه مرد کهندلی پر ز دانش سری پرسخنبپرسید هرمز ز مهران ستادکزین ترک جنگی چه داری بیادچنین داد پاسخ بدو مرد پیرکه ای شاه گوینده و یادگیربدانگه کجا مادرت را ز چینفرستاد خاقان به ایرانزمینبخواهندگی من بدم پیشروصد و شست مرد از دلیران گوپدرت آن جهاندار دانا و راستز خاقان پرستارزاده نخواستمرا گفت جز دخت خاتون مخواهنزیبد پرستار در پیشگاهبرفتم به نزدیک خاقان چینبه شاهی برو خواندم آفرینورا دختری پنج بد چون بهارسراسر پر از بوی و رنگ و نگارمرا در شبستان فرستاد شاهبرفتم بران نامور پیشگاهرخ دختران را بیاراستندسر زلف بر گل بپیراستندمگر مادرت بر سر افسر نداشتهمان یاره و طوق و گوهر نداشتاز ایشان جز او دخت خاتون نبودبه پیرایه و رنگ و افسون نبودکه خاتون چینی ز فغفور بودبه گوهر ز کردار بد دور بودهمی مادرش را جگر زان بخستکه فرزند جایی شود دوردستدژم بود زان دختر پارساگسی کردن از خانهٔ پادشامن او را گزین کردم از دختراننگه داشتم چشم زان دیگرانمرا گفت خاتون که دیگر گزینکه هر پنج خوبند و باآفرینمرا پاسخ این بد که این بایدمچو دیگر گزینم گزند آیدمفرستاد و کنداوران را بخواندبر تخت شاهی به زانو نشاندبپرسش گرفت اختر دخترشکه تا چون بود گردش اخترشستارهشمر گفت جز نیکویینبینی و جز راستی نشنویازین دخت و از شاه ایرانیانیکی کودک آید چو شیر ژیانببالا بلند و ببازو ستبربه مردی چو شیر و ببخشش چو ابرسیهچشم و پرخشم و نابردبارپدر بگذرد او بود شهریارفراوان ز گنج پدر برخوردبسی روزگاران ببد نشمردوزان پس یکی شاه خیزد سترگز ترکان بیارد سپاهی بزرگبسازد که ایران و شهر یمنسراسر بگیرد بران انجمنازو شاه ایران شود دردمندبترسد ز پیروز بخت بلندیکی کهتری باشدش دوردستسواری سرافراز مهترپرستببالا دراز و به اندام خشکبه گرد سرش جَعد مویی چو مشکسخنآوری جلد و بینی بزرگسیهچرده و تندگوی و سترگجهانجوی چوبینه دارد لقبهم از پهلوانانش باشد نسبچو این مرد چاکر باندک سپاهز جایی بیاید به درگاه شاهمرین ترک را ناگهان بشکندهمه لشکرش را بهم برزندچو بشنید گفتِ ستاره شمرندیدم ز خاقان کسی شادتربه نوشینروان داد پس دخترشکه از دختران او بدی افسرشپذیرفتم او را من از بهر شاهچو آن کرده بد بازگشتم به راهبیاورد چندی گهرها ز گنجکه ما یافتیم از کشیدنش رنجهمان تا لب رود جیحون براندجهانبین خود را بکشتی نشاندز جیحون دلی پر ز غم بازگشتز فرزند با درد انباز گشتکنون آنچ دیدم بگفتم همهبه پیش جهاندار شاه رمهازین کشور این مرد را بازجویبپوینده شاید که گویی بپویکه پیروزی شاه بر دست اوستبدشمن ممان این سخن گر بدوستبگفت این و جانش برآمد ز تنبرو زار و گریان شدند انجمنشهنشاه زو در شگفتی بماندبه مژگان همی خون دل برفشاندبه ایرانیان گفت مهران ستادهمیداشت این راستیها بیادچو با من یکایک بگفت و بمردپسندیده جانش به یزدان سپردسپاسم ز یزدان کزین مرد پیربرآمد چنین گفتن ناگزیرنشان جست باید ز هر مهتریاگر مهتری باشد ار کهتریبجویید تا این بجای آوریدهمه رنجها را به پای آوریدیکی مهتری نامبردار بودکه بر آخر اسب سالار بودکجا رادفرخ بدی نام اویهمه شادی شاه بد کام اویبیامد بر شاه گفت این نشانکه داد این ستوده به گردنکشانز بهرام بهرام پورگشسبسواری سرافراز و پیچنده اسبز اندیشهٔ من بخواهد گذشتندیدم چنو مرزبانی به دشتکه دادی بدو بَردَع و اردبیلیکی نامور گشت با کوس و خیلفرستاد و بهرام را مژده دادسخنهای مهران برو کرد یادجهانجوی پویان ز بردع برفتز گردنکشان لشکری برد تفتچو بهرام تنگ اندر آمد ز راهبفرمود تا بار دادند شاهجهاندیده روی شهنشاه دیدبران نامدار آفرین گستریدنگه کرد شاه اندرو یک زماننبودش بدو جز به نیکی گماننشانهای مهران ستاد اندرویبدید و بخندید و شد تازهرویازان پس بپرسید و بنواختشیکی نامور جایگه ساختشپایان بخش ۳ ـ تهدید دشمنان و برگزیدن بهرام چوبین
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.