ازان دشت بهرام یل بنگریدیکی کاخ پرمایه آمد پدیدبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
ازان دشت بهرام یل بنگریدیکی کاخ پرمایه آمد پدیدبران کاخ بنهاد بهرام رویهمان گور پیش اندرون راه جویهمیراند تا پیش آن کاخ اسبپس پشت او بود ایزد گشسبعنان تگاور بدو داد وگفتکه با تو همیشه خرد باد جفتپیاده ز دهلیز کاخ اندرونهمیرفت بهرام بیرهنمونزمانی بدر بود ایزد گشسبگرفته بدست آن گرانمایه اسبیلان سینه آمد پس او دوانبراسب تگاور ببسته میانبدو گفت ایزد گشسب دلیرکهای پرهنر نامبرد شیرببین تا کجا رفت سالار ماسپهبد یل نامبردار مایلان سینه درکاخ بنهاد رویدلی پر ز اندیشه سالار جوییکی طاق و ایوان فرخنده دیدکزان سان به ایران نه دید وشنیدنهاده بایوان او تخت زرنشانده بهر پایهای درگهربران تخت فرشی ز دیبای رومهمه پیکرش گوهر و زر بومنشسته برو بر زنی تاجداربه بالا چو سرو و به رخ چون بهاربر تخت زرین یکی زیرگاهنشسته برو پهلوان سپاهفراوان پرستنده بر گرد تختبتان پری روی بیدار بختچو آن زن یلان سینه را دید گفتپرستندهای راکهای خوب جفتبرو تیز و آن شیر دل را بگویکه ایدر تو را آمدن نیست رویهمیباش نزدیک یاران خویشهم اکنون بیادت بهرام پیشبدین سان پیامش ز بهرام دهدلش را به برگشتن آرام دههمانگه پرستندهگان را به راهز ایوان برافگند نزد سپاهکه تا اسب گردان به آخر برندپرآگند زینها همه بشمرنددرباغ بگشاد پالیزبانبفرمان آن تا زه رخ میزبانبیامد یکی مرد مهترپرستبباغ از پی و واژ و برسم بدستنهادند خوان گرد باغ اندرونخورش ساختند ازگمانی فزونچونان خورده شد اسب گردنگشانببردند پویان بجای نشانبدان زن چوبرگشت بهرام گفتکه با تاج تو مشتری باد جفتبدو گفت پیروزگر باش زنهمیشه شکیبا دل ورای زنچوبهرام زان کاخ آمد برونتو گفتی ببارید از چشم خونمنش را دگر کرد و پاسخ دگرتوگفتی بپروین برآورد سربیامد هم اندر پی نره گورسپهبد پس اندر همیراند بورچنین تا ازان بیشه آمد برونهمیبود بهرام را رهنمونبشهر اندر آمد زنخچیرگاهازان کار بگشاد لب برسپاهنگه کرد خراد برزین بدویچنین گفت کای مهتر راست گویبنخچیرگاه این شگفتی چه بودکه آنکس ندید و نه هرگز شنودورا پهلوان هیچ پاسخ نداددژم بود سر سوی ایوان نهاددگر روز چون سیمگون گشت راغپدید آمد آن زرد رخشان چراغبگسترد فرشی ز دیبای چینتو گفتی مگر آسمان شد زمینهمه کاخ کرسی زرین نهادز دیبای زربفت بالین نهادنهادند زرین یکی زیرگاهنشسته برو پهلوان سپاهنشستی بیاراست شاهنشهینهاده به سر بر کلاه مهینگه کرد کارش دبیر بزرگبدانست کو شد دلیر و سترگچو نزدیک خراد برزین رسیدبگفت آنچ دانست و دید و شنیدچو خراد برزین شنید این سخنبدانست کان رنجها شد کهنچنین گفت پس با گرامی دبیرکه کاری چنین بر دل آسان مگیرنباید گشاد اندرین کارلببر شاه باید شدن تیره شبچوبهرام را دل پراز تاج گشتهمان تخت زیراندرش عاج گشتزدند اندران کار هرگونه رایهمه چاره از رفتن آمد بجایچورنگ گریز اندر آمیختندشب تیره از بلخ بگریختندسپهبد چو آگه شد ازکارشانز روشن روانهای بیدارشانیلان سینه را گفت با صد سواربتاز از پس این دو ناهوشیاربیامد از آنجا بکردار گردابا او دلیران روز نبردهمیراند تا در دبیر بزرگرسید و برآشفت برسان گرگازو چیز بستد همه هرچ داشتببند گرانش ز ره بازگشتبه نزدیک بهرام بردش ز راهبدان تاکند بیگنه را تباهبدو گفت بهرام کای دیوسازچرارفتی از پیش من بیجوازچنین داد پاسخ که ای پهلوانمراکرد خراد برزین نوانهمیگفت کایدر بدن روی نیستدرنگ تو جز کام بدگوی نیستمرا و تو را بیم کشتن بودز ایدر مگر بازگشتن بودچوبهرام را پهلوان سپاهببردند آب اندران بارگاهبدو گفت بهرام شاید بدنبنیک وببد رای باید زدنزیانی که بودش همه باز دادهم از گنج خویشش بسی ساز دادبدو گفت زان پس که تو ساز خویشبژرفی نگه دار و مگریز بیشوزین روی خراد برزین نهانهمیتاخت تا نزد شاه جهانهمه گفتنیها بدوبازگفتهمه رازها برگشاد از نهفتچنین تا ازان بیشه و مرغزاریکایک همیگفت با شهریاروزان رفتن گور و آن راه تنگز آرام بهرام و چندین درنگوزان رفتن کاخ گوهرنگارپرستندگان و زن تاجداریکایک بگفت آن کجا دیده بوددگر هرچازکار پرسیده بودازان تاجورماند اندر شگفتسخن هرچ بشنید در دل گرفتچوگفتار موبد بیاد آمدشز دل بر یکی سرد باد آمدشهمان نیز گفتار آن فالگویکه گفت او بپیچد ز تخت تو رویسبک موبد موبدان را بخواندبران جای خراد برزین نشاندبخراد برزین چنین گفت شاهکه بگشای لب تا چه دیدی به راهبفرمان هرمز زبان برگشادسخنها یکایک همه کرد یادبدوشاه گفت این چه شاید بدنهمه داستانها بباید زدنکه در بیشه گوری بود رهنمایمیان بیابان بیبر سرایبرتخت زرین یکی تاجدارپرستار پیش اندرون شاهواربکردار خوابیست این داستانکه برخواند از گفته باستانچنین گفت موبد بشاه جهانکه آن گور دیوی بود درنهانچوبهرام را خواند از راستیپدید آمد اندر دلش کاستیهمان کاخ جادوستانی شناسبدان تخت جادو زنی ناسپاسکه بهرام را آن سترگی نمودچنان تاج وتخت بزرگی نمودچوبرگشت ازو پرمنش گشت ومستچنان دان که هرگز نیاید بدستکنون چارهای کن که تا آن سپاهز بلخ آوری سوی این بارگاهپشیمان شد از دوکدان شهریاروزان پنبه وجامهٔ نابکاربرین بر نیامد بسی روزگارکه آمد کس از پهلوان سواریکی سله پرخنجری داشتهیکایک سرتیغ برگاشتهبیاورد وبنهاد درپیش شاههمیکرد شاه اندر آهن نگاهبفرمود تا تیغها بشکننددران سلهٔ نابکار افگنندفرستاد نزدیک بهرام بازسخنهای پیکار و رزم درازبدو نیمه کرده نهادهبجایپراندیشه شد مرد برگشته رایفرستاد وایرانیان را بخواندهمه گرد آن سله اندرنشاندچنین گفت کین هدیهٔ شهریارببینید واین را مدارید خوارپراندیشه شد لشکر ازکار شاهبه گفتار آن پهلوان سپاهکه یک روزمان هدیه شهریاربود دوک وآن جامهٔ پرنگارشکسته دگر باره خنجر بودز زخم و ز دشنام بتر بودچنین شاه برگاه هرگز مبادنه آنکس که گیرد ازو نیز یاداگر نیز بهرام پورگشسببران خاک درگاه بگذارد اسبزبهرام مه مغز بادا مه پوستنه آن کم بها را که بهرام ازوستسپهبد چو گفتار ایشان شنیددل لشکر از تاجور خسته دیدبلشکر چنین گفت پس پهلوانکه بیدار باشید و روشن روانکه خراد برزین برشهریارسخنهای پوشیده کردآشکارکنون یک بیک چارهٔ جان کنیدهمه بامن امروز پیمان کنیدمگر کس فرستم زلشکر به راهکه دارند ما را زلشکر نگاهوگرنه مرا روز برگشته گیرسپه رایکایک همه کشته گیربگفت این وخود ساز دیگر گرفتنگه کن کنون تا بمانی شگفتپراگند بر گرد کشور سواربدان تا مگر نامه شهریاربیاید به نزدیک ایرانیانببندند پیکار وکین را میانبرین نیز بگذشت یک روزگارنخواندند کس نامه شهریارازان پس گرانمایگان را بخواندبسی رازها پیش ایشان براندچوهمدان گشسب ودبیر بزرگیلان سینه آن نامدار سترگچوبهرام گرد آن سیاوش نژادچوپیدا گشسب آن خردمند ورادهمی رای زد با چنین مهترانکه بودند شیران کنداورانچنین گفت پس پهلوان سپاهبدان لشکر تیزگم کرده راهکهای نامداران گردن فرازبرای شما هرکسی را نیازز ما مهتر آزرده شد بیگناهچنین سربپیچید زآیین وراهچه سازید ودرمان این کارچیستنباید که برخسته باید گریستهرآنکس که پوشید درد ازپزشکزمژگان فروریخت خونین سرشکزدانندگان گر بپوشیم رازشود کارآسان بما بر درازکنون دردمندیم اندرجهانبداننده گوییم یکسر نهانبرفتیم ز ایران چنین کینه خواهبدین مایه لشکر بفرمان شاهازین بیش لشکر نبیند کسیوگر چند ماند بگیتی بسیچوپرمودهٔ گرد با ساوه شاهاگر سوی ایران کشیدی سپاهنیرزید ایران بیک مهره موموزان پس همیداشت آهنگ رومبپرموده و ساوه شاه آن رسیدکه کس درجهان آن شگفتی ندیداگر چه فراوان کشیدیم رنجنه شان پیل ماندیم زان پس نه گنجبنوی یکی گنج بنهاد شاهتوانگر شد آشفته شد بر سپاهکنون چارهٔ دام او چون کنیمکه آسان سر از بند بیرون کنیمشهنشاه راکارهاساختستوزین چاره بیرنج پرداختستشما هریکی چارهٔ جان کنیدبدین خستگی تاچه درمان کنیدمن از راز پردخته کردم دلمزتیمارجان را همیبگسلمپس پردهٔ نامور پهلوانیکی خواهرش بود روشن روانخردمند راگردیه نام بوددلارام وانجام بهرام بودچواز پرده گفت برادر شنیدبرآشفت وز کین دلش بردمیدبران انجمن شد سری پرسخنزبان پر ز گفتارهای کهنبرادر چو آواز خواهر شنیدزگفتار وپاسخ فرو آرمیدچنان هم زگفتار ایرانیانبماندند یکسر زبیم زیانچنین گفت پس گردیه با سپاهکهای نامداران جوینده راهزگفتار خامش چرا ماندیدچنین از جگر خون برافشاندیدز ایران سرانید وجنگآورانخردمند ودانا وافسونگرانچه بینید یکسر به کار اندرونچه بازی نهید اندرین دشت خونچنین گفت ایزد گشسب سوارکهای ازگرانمایگان یادگارزبانهای ماگر شود تیغ نیززدریای رای تو گیرد گریزهمه کارهای شما ایزدیستزمردی و ز دانش و بخردیستنباید که رای پلنگ آوریمکه با هرکسی رای جنگ آوریممجویید ازین پس کس ازمن سخنکزین بارهام پاسخ آمد ببناگر جنگ سازید یاری کنیمبه پیش سواران سواری کنیمچوخشنود باشد ز من پهلوانبرآنم که جاوید مانم جوانچوبهرام بشنید گفتار اویمیانجی همیدید کردار اویازان پس یلان سینه را دید وگفتکه اکنون چه داری سخن درنهفتیلان سینه گفت ای سپهدار گردهرآنکس که اوراه یزدان سپردچو پیروزی و فرهی یابد اویبسوی بدی هیچنشتابد اویکه آن آفرین باز نفرین شودوزو چرخ گردنده پرکین شودچو یزدان تو را فرهی داد و بختهمه لشکر گنج با تاج وتختازو گر پذیری بافزون شوددل از ناسپاسی پرازخون شودازان پس ببهرام بهرام گفتکهای با خردیاروبا رای جفتچه گویی کزین جستن تخت وگنجبزرگیست فرجام گر درد ورنجبخندید بهرام ازان داوریازان پس برانداخت انگشتریبدو گفت چندانک این در هوابماند شود بندهای پادشابدو گفت کین را مپندار خردکه دیهیم را خرد نتوان شمردچنین گفت زان پس بپیداگشسبکهای تیغ زن شیر تازنده اسبچه بینی چه گویی بدین کار مابود گاه شاهی سزاوار ماچنین گفت پیداگشسب سوارکهای از یلان جهان یادگاریکی موبدی داستان زد برینکه هرکس که دانا بد وپیش بیناگر پادشاهی کند یک زمانروانش بپرد سوی آسمانبه ازبنده بودن بسال درازبه گنج جهاندار بردن نیازچنین گفت پس با دبیر بزرگکه بگشای لب را تو ای پیرگرگدبیر بزرگ آن زمان لب ببستبانبوه اندیشه اندر نشستازان پس چنین گفت بهرام راکه هرکس که جویا بود کامراچودرخور بجوید بیابد هماندرازست ویازنده دست زمانزچیزی که بخشش کند دادگرچنان دان که کوشش بیاید ببربهمدان گشسب آن زمان گفت بازکهای گشته اندر نشیب وفرازسخن هرچگویی بروی کسانشود باد وکردار او نارسانبگو آنچ دانی به کار اندورنزنیک وبد روزگار اندرونچنین گفت همدان گشسب بلندکهای نزد پرمایگان ارجمندزناآمده بد بترسی همیزدیهیم شاهان چه پرسی همیبکن کار وکرده به یزدان سپاربخرما چه یازی چوترسی زخارتن آسان نگردد سرانجمنهمه بیم جان باشد ورنج تنزگفتارشان خواهر پهلوانهمیبود پیچان وتیره روانبران داوری هیچ نگشاد لبزبرگشتن هور تا نیم شببدو گفت بهرام کای پاک تنچه بینی به گفتار این انجمنورا گردیه هیچ پاسخ ندادنه از رای آن مهتران بود شادچنین گفت اوبا دبیر بزرگکهای مرد بدساز چون پیرگرگگمانت چنینست کین تاج وتختسپاه بزرگی و پیروزبختز گیتی کسی را نبد آرزویازان نامداران آزاده خویمگر شاهی آسانتر از بندگیستبدین دانش تو بباید گریستبر آیین شاهان پیشین رویمسخنهای آن برتران بشنویمچنین داد پاسخ مر او را دبیرکه گر رای من نیستت جایگیرهم آن گوی وآن کن که رای آیدتبران رو که دل رهنمای آیدتهمان خواهرش نیز بهرام رابگفت آن سواران خودکام رانه نیکوست این دانش ورای توبکژی خرامد همی پای توبسی بد که بیکار بدتخت شاهنکرد اندرو هیچکهتر نگاهجهان را بمردی نگه داشتندیکی چشم برتخت نگماشتندهرآنکس که دانا بدو پاک مغززهرگونه اندیشهای راند نغزبداند که شاهی به ازبندگیستهمان سرافرازی زافگندگیستنبودند یازان بتخت کیانهمه بندگی را کمر برمیانببستند و زیشان بهی خواستندهمه دل بفرمانش آراستندنه بیگانه زیبای افسر بودسزای بزرگی بگوهر بودزکاوس شاه اندرآیم نخستکجا راه یزدان همیبازجستکه برآسمان اختران بشمردخم چرخ گردنده رابشکردبه خواری و زاری بساری فتاداز اندیشهٔ کژ وز بدنهادپایان بخش ۹ ـ کاخ شگفت و آغاز سرکشی بهرام
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.