شاهنامهٔ فردوسی دفترِ داستان و خرد

بخش ۱۱ - سخن پرسیدن موبد از کسری

پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
بخش ۱۱ از ۱۲ ۱۹۷ بیت
خواندن شعر دیدگاه‌ها ۰
فهرست بخش‌های این فصل
پیش از خواندنخلاصهٔ این بخش خلاصهٔ هوش مصنوعی
متن شاهنامه
به روایت فردوسی۱۹۷ بیت بخش ۱۱ - سخن پرسیدن موبد از کسری

با شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.

ورود برای نشان‌کردن بیت‌ها و نگه‌داشتن محل مطالعه

۱
یکی پیر بد پهلوانی سخن
به گفتار و کردار گشته کهن
۲
چنین گوید از دفتر پهلوان
که پرسید موبد ز نوشین‌روان
۳
که آن چیست کز کردگار جهان
بخواهد پرستنده اندر نهان
۴
بدان آرزو نیز پاسخ دهد
بدان پاسخش بخت فرخ نهد
۵
یکی دست برداشته به آسمان
همی‌خواهد از کردگار جهان
۶
نیابد به خواهش همه آرزو
دو چشمش پر از آب و پر چینش رو
۷
به موبد چنین گفت پیروز شاه
که خواهش ز یزدان به اندازه خواه
۸
کزان آرزو دل پر از خون شود
که خواهد که ز اندازه بیرون شود
۹
بپرسید نیکی کرا درخورست
به نام بزرگی که زیباتر‌ست
۱۰
چنین داد پاسخ که هرکس که گنج
بیابد پراگنده نابرده رنج
۱۱
نبخشد نباشد سزاوار تخت
زمان تا زمان تیره گرددش بخت
۱۲
ز هستی و بخشش بود مرد مه
تو ار گنج داری نبخشی نه به
۱۳
بگفتش خرد را که بنیاد چیست
به‌شاخ و به‌برگ خرد شاد کیست
۱۴
چنین داد پاسخ که داناست شاد
دگر آنک شرمش بود با نژاد
۱۵
بپرسید دانش کرا سودمند
کدامست بی‌دانش و بی‌گزند
۱۶
چنین داد پاسخ که هر کو خرد
بپرورد جان را همی‌پرورد
۱۷
ز بیشی خرد را بود سودمند
همان بی‌خرد باشد اندر گزند
۱۸
بگفت‌ش که دانش به از فر شاه
که فر و بزرگی‌ست زیبای گاه
۱۹
چنین داد پاسخ که دانا به فر
بگیرد جهان سر به سر زیر پر
۲۰
خرد باید و نام و فر و نژاد
بدین چار گیرد سپهر از تو یاد
۲۱
چنین گفت زان پس که زیبای تخت
کدامست وز کیست ناشاد بخت
۲۲
چنین داد پاسخ که یاری نخست
بباید ز شاه جهاندار جست
۲۳
دگر بخشش و دانش و رسم گاه
دلش پر ز بخشایش دادخواه
۲۴
ششم نیز کانرا دهد مهتری
که باشد سزوار بر بهتری
۲۵
به هفتم که از نیک و بد در جهان
سخن‌ها بروبر نماند نهان
۲۶
چو فر و خرد دارد و دین و بخت
سزوار تاج است و زیبای تخت
۲۷
به هشتم که دشمن بداند ز دوست
بی‌آزاری از شهریاران نکوست
۲۸
نماند پس از مرگ او نام زشت
بیابد به فرجام خرم بهشت
۲۹
بپرسیدش از داد و خردک منش
ز نیکی وز مردم بدکنش
۳۰
چنین داد پاسخ که آز و نیاز
دو دیوند بد‌گوهر و دیر‌ساز
۳۱
هرآنکس که بیشی کند آرزوی
بدو دیو او باز گردد به خوی
۳۲
وگر سفلگی برگزید او ز رنج
گزیند برین خاک آگنده گنج
۳۳
چو بیچاره دیوی بود دیرساز
که هر دو به یک خو گرایند باز
۳۴
بپرسید و گفتا که چندست و چیست
که بهری برو هم بباید گریست
۳۵
دگر بهر ازو گنج و تاجست و نام
ازان مستمندیم و زین شادکام
۳۶
چنین داد پاسخ که دانا سخن
ببخشید و اندیشه افگند بن
۳۷
نخستین سخن گفتن سودمند
خوش آواز خواند ورا بی‌گزند
۳۸
دگر آنک پیمان سخن خواستن
سخنگوی و بینا دل آراستن
۳۹
که چندان سراید که آید به کار
وزو ماند اندر جهان یادگار
۴۰
سه دیگر سخنگوی هنگام‌جوی
بماند همه ساله بر آب روی
۴۱
چهارم که دانا دلارای خواند
سراینده را مرد بارای خواند
۴۲
که پیوسته گوید سراسر سخن
اگر نو بود داستان گر کهن
۴۳
به پنجم که باشد سخنگوی گرم
به شیرین سخن هم به آواز نرم
۴۴
سخن چون یک اندر دگر بافتی
ازو بی‌گمان کام دل یافتی
۴۵
بپرسید چندی که آموختی
روان را به دانش بیفروختی
۴۶
چنین گفت کز هرک آموختم
همه فام جان و خرد توختم
۴۷
همی‌پرسم از ناسزایان سخن
چه گویی که دانش کی آید به بن
۴۸
به دانش نگر دور باش از گناه
که دانش گرامی‌تر از تاج و گاه
۴۹
بپرسید کس را از آموختن
ستایش ندیدم و افروختن
۵۰
که نیزش ز دانا بباید شنید
نگویم کسی کو به‌جایی رسید
۵۱
چنین داد پاسخ که از گنج سیر
که آید مگر خاکش آرد به زیر
۵۲
در دانش از گنج نامی‌ترست
همان نزد دانا گرامی‌ترست
۵۳
سخن ماند از ما همی یادگار
تو با گنج دانش برابر مدار
۵۴
بپرسید دانا شود مرد پیر
گر آموزشی باشد و یاد‌گیر
۵۵
چنین داد پاسخ که دانای پیر
ز دانش جوانی بود ناگزیر
۵۶
بر ابله جوانی گزینی رواست
که بی‌گور او خاک او بی‌نواست
۵۷
بپرسید کز تخت شاهنشهان
بکردی همه شهریار جهان
۵۸
کنون نامشان بیش یاد آوریم
بیاد از جگر سرد باد آوریم
۵۹
چنین داد پاسخ که در دل نبود
که آن رسم را خود نباید ستود
۶۰
به شمشیر و داد این جهان داشتن
چنین رفتن و خوار بگذاشتن
۶۱
بپرسید با هر کسی پیش ازین
سخن راندی نامور بیش ازین
۶۲
سبک دارد اکنون نگوید سخن
نه از نو نه از روزگار کهن
۶۳
چنین داد پاسخ که گفتار بس
به کردار جویم همه دسترس
۶۴
بپرسید هنگام شاهان نماز
نبودی چنین پیش ایشان دراز
۶۵
شما را ستایش فزونست ازان
خروش و نیایش فزون‌ست ازان
۶۶
چنین داد پاسخ که یزدان پاک
پرستنده را سر برآرد ز خاک
۶۷
فلک را گزارنده او کند
جهان را همه بندهٔ او کند
۶۸
گر این بنده آن را نداند بها
مبادا ز درد و ز سختی رها
۶۹
بپرسید تا تو شدی شهریار
سپاست فزون چیست از کردگار
۷۰
کزان مر تو را دانش افزون شده‌ست
دل بدسگالان پر از خون شده‌ست
۷۱
چنین داد پاسخ که از کردگار
سپاس آنک گشتیم به روزگار
۷۲
کسی پیش من بر فزونی نجست
وز آواز من دست بد را بشست
۷۳
زبون بود بدخواه در جنگ من
چو گوپال من دید و اورنگ من
۷۴
بپرسید در جنگ خاور بُدی
چنان تیز چنگ و دلاور بدی
۷۵
چو با باختر ساختی ساز جنگ
شکیبایی آراستی با درنگ
۷۶
چنین داد پاسخ که مرد جوان
نیندیشد از رنج و درد روان
۷۷
هرآنگه که سال اندر آید به شست
به پیش مدارا بباید نشست
۷۸
سپاس از جهاندار پروردگار
کزویست نیک و بد روزگار
۷۹
که روز جوانی هنر داشتیم
بد و نیک را خوار نگذاشتیم
۸۰
کنون روز پیری به دانندگی
به رای و به گنج و فشانندگی
۸۱
جهان زیر آیین و فرهنگ ماست
سپهر روان جوشن جنگ ماست
۸۲
بدو گفت شاهان پیشین دراز
سخن خواستند آشکارا و راز
۸۳
شما را سخن کمتر و داد بیش
فزون داری از نامداران پیش
۸۴
چنین داد پاسخ که هر شهریار
که باشد ورا یار پروردگار
۸۵
ندارد تن خویش با رنج و درد
جهان را نگهبان هرآنکس که کرد
۸۶
بپرسید شادان دل شهریار
پر اندیشه بینم بدین روزگار
۸۷
چنین داد پاسخ که بیم گزند
ندارد به دل مردم هوشمند
۸۸
بدو گفت شاهان پیشین ز بزم
نبردند جان را به‌اندازه رزم
۸۹
چنین داد پاسخ که ایشان ز جام
نکردند هرگز به دل یاد نام
۹۰
مرا نام بر جام چیره شده‌ست
روانم زمان‌را پذیره شده‌ست
۹۱
بپرسید هرکس که شاهان بدند
تن خویشتن را نگهبان بدند
۹۲
به دارو و درمان و کار پزشک
بدان تا نپالود باید سرشک
۹۳
چنین داد پاسخ که تن بی‌زمان
که پیش آید از گردش آسمان
۹۴
بجایست دارو نیاید به کار
نگه داردش گردش روزگار
۹۵
چو هنگامه رفتن آمد فراز
زمانه نگردد به پرهیز باز
۹۶
بپرسید چندان ستایش کنند
جهان‌آفرین را نیایش کنند
۹۷
زمانی نباشد بدان شادمان
به اندیشه دارد همیشه روان
۹۸
چنین داد پاسخ که اندیشه نیست
دل شاه با چرخ گردان یکی‌ست
۹۹
بترسم که هرکو ستایش کند
مگر بیم ما را نیایش کند
۱۰۰
ستایش نشاید فزون زآنک هست
نجوییم راز دل زیردست
۱۰۱
بدو گفت شادی ز فرزند چیست
همان آرزوها ز پیوند چیست
۱۰۲
چنین داد پاسخ که هرکو جهان
به فرزند ماند نگردد نهان
۱۰۳
چو فرزند باشد بیابد مزه
ز بهر مزه دور گردد بزه
۱۰۴
وگر بگذرد کم بود درد اوی
که فرزند بیند رخ زرد اوی
۱۰۵
بپرسد که گیتی تن آسان کراست
ز کردار نیکو پشیمان چراست
۱۰۶
چنین داد پاسخ که یزدان‌پرست
بگیرد عنان زمانه به‌دست
۱۰۷
فزونی نجوید تن‌آسان شود
چو بیشی سگالد هراسان شود
۱۰۸
دگر آنک گفتی ز کردار نیک
نهان دل و جان به بازار نیک
۱۰۹
ز گیتی زبون‌تر مر آن را شناس
که نیکی سگالید با ناسپاس
۱۱۰
بپرسید کان کس که بد کرد و مرد
ز دیوان جهان نام او را سترد
۱۱۱
هران کس که نیکی کند بگذرد
زمانه نفس را همی‌بشمرد
۱۱۲
چه باید همی نیکویی را ستود
چو مرگ آمد و نیک و بد را درود
۱۱۳
چنین داد پاسخ که کردار نیک
بیابد به هر جای بازار نیک
۱۱۴
نمرد آنکه او نیک کردار مرد
بیاسود و جان را به یزدان سپرد
۱۱۵
وزان کس که ماند همی نام بد
از آغاز بد بود و فرجام بد
۱۱۶
نیاسود هرکس کزو باز ماند
وزو در زمانه بد آواز ماند
۱۱۷
بپرسد چه کارست برتر ز مرگ
اگر باشد این را چه سازیم برگ
۱۱۸
چنین داد پاسخ کزین تیره خاک
اگر بگذری یافتی جان پاک
۱۱۹
هرآنکس که در بیم و اندوه زیست
بران زندگی زار باید گریست
۱۲۰
بپرسد کزین دو گران‌تر کدام
کزوییم پر درد و ناشادکام
۱۲۱
چنین داد پاسخ که هم‌سنگ کوه
جز اندوه مشمر که گردد ستوه
۱۲۲
چه بیمست اگر بیم اندوه نیست
به گیتی جز اندوه نستوه نیست
۱۲۳
بپرسید کز ما که با گنج‌تر
چنین گفت کان کس که بی‌رنج‌تر
۱۲۴
بپرسید که او کدامست زشت
که از ارج دورست و دور از بهشت
۱۲۵
چنین داد پاسخ که زن‌را که شرم
نباشد به گیتی نه آواز نرم
۱۲۶
ز مردان بتر آنک نادان بود
همه زندگانی به زندان بود
۱۲۷
بگرود به یزدان و تن پرگناه
بدی بر دل خویش کرده سیاه
۱۲۸
بپرسید مردم کدامست راست
که جان و خرد بر دل او گواست
۱۲۹
چنین گفت کانکو به سود و زیان
نگوید نبندد بدی را میان
۱۳۰
بپرسید کزو خو چه نیکوترست
که آن بر سر مردمان افسر‌ست
۱۳۱
چنین داد پاسخ که چون بردبار
بود مرد نایدش افسون به کار
۱۳۲
نه آن کز پی سودمندی کند
وگر نیز رای بلندی کند
۱۳۳
چو رادی که پاداش رادی نجست
ببخشید و تاریکی از دل بشست
۱۳۴
سه دیگر چو کوشایی ایزدی
که از جان پاک آید و بخردی
۱۳۵
بپرسید در دل هراس از چه بیش
بدو گفت کز رنج و کردار خویش
۱۳۶
بپرسید بخشش کدامست به
که بخشنده گردد سرافراز و مه
۱۳۷
چنین داد پاسخ کز ارزانیان
مدارید باز ایچ سود و زیان
۱۳۸
بپرسید موبد ز کار جهان
سخن برگشاد آشکار و نهان
۱۳۹
که آیین کژ بینم و ناپسند
دگر گردش کار ناسودمند
۱۴۰
چنین داد پاسخ که زین چرخ پیر
اگر هست بادانش و یادگیر
۱۴۱
بزرگست و داننده و برترست
که بر داوران جهان داورست
۱۴۲
بد آیین مشو دور باش از پسند
مبین ایچ ازو سود و ناسودمند
۱۴۳
بد و نیک از او دان کش انباز نیست
به کاریش فرجام و آغاز نیست
۱۴۴
چو گوید بباش آنچ گوید بدست
همو بود تا بود و تا هست هست
۱۴۵
بپرسید کز درد بر کیست رنج
که تن چون سرایست و جان را سپنج
۱۴۶
چنین داد پاسخ که این پوده پوست
بود رنجه چندانک مغز اندروست
۱۴۷
چو پالود زو جان ندارد خرد
که بر خاک باشد چو جان بگذرد
۱۴۸
بپرسید موبد ز پرهیز و گفت
که آز و نیاز از که باید نهفت
۱۴۹
چنین داد پاسخ که آز و نیاز
سزد گر ندارد خردمند باز
۱۵۰
تو از آز باشی همیشه به رنج
که همواره سیری نیابی ز گنج
۱۵۱
بپرسید کز شهریاران که بیش
به هوش و به آیین و با رای و کیش
۱۵۲
چنین داد پاسخ که آن پادشا
که باشد پرستنده و پارسا
۱۵۳
ز دادار دارنده دارد سپاس
نباشد کس از رنج او در هراس
۱۵۴
پرامید دارد دل نیک‌مرد
دل بدکنش را پر از بیم و درد
۱۵۵
سپه را بیاراید از گنج خویش
سوی بدسگال افگند رنج خویش
۱۵۶
سخن پرسد از بخردان جهان
بد و نیک دارد ز دشمن نهان
۱۵۷
بپرسید کار پرستش به چیست
به نیکی یزدان گراینده کیست
۱۵۸
چنین داد پاسخ که تاریک‌خوی
روان اندر آرد به باریک موی
۱۵۹
نخست آنک داند که هست و یکی‌ست
ترا زین نشان رهنمای اندکی‌ست
۱۶۰
ازو دارد از کار نیکی سپاس
بدو باشد ایمن و زو در هراس
۱۶۱
هراس تو آنگه که جویی گزند
وزو ایمنی چون بود سودمند
۱۶۲
وگر نیک‌دل باشی و راه‌جوی
بود نزد هر کس تو را آبروی
۱۶۳
وگر بدکنش باشی و بد تنه
به دوزخ فرستاده باشی بنه
۱۶۴
مباش ایچ گستاخ با این جهان
که او راز خویش از تو دارد نهان
۱۶۵
گراینده باشی به کردار دین
بداری بدین روزگار گزین
۱۶۶
خرد را کنی با دل آموزگار
بکوشی که نفریبدت روزگار
۱۶۷
همان نیز یاد گنهکار مرد
نباشی به بازار ننگ و نبرد
۱۶۸
غم آن جهان از پی این جهان
نباید که داری به دل در نهان
۱۶۹
نشستنت همواره با بخردان
گراینده رامش جاودان
۱۷۰
گراینده بادی به فرهنگ و رای
به یزدان خرد بایدت رهنمای
۱۷۱
از اندازه بر نگذرانی سخن
که تو نو به کاری گیتی کهن
۱۷۲
نگرداندت رامش و رود مست
نباشدت با مردم بد نشست
۱۷۳
بپیچی دل از هرچ نابودنی‌ست
ببخشای آن را که بخشودنی‌ست
۱۷۴
نداری دریغ آنچه داری ز دوست
اگر دیده خواهد اگر مغز و پوست
۱۷۵
اگر دوست با دوست گیرد شمار
نباید که باشد میانجی به کار
۱۷۶
چو با مرد بدخواه باشد نشست
چنان کن که نگشاید او بر تو دست
۱۷۷
چو جوید کسی راه بایستگی
هنر باید و شرم و شایستگی
۱۷۸
نباید زبان از هنر چیره‌تر
دروغ از هنر نشمرد دادگر
۱۷۹
نداند کسی را بزرگی به چیز
نه خواری به ناچیز دارد بنیز
۱۸۰
اگر بدگمانی گشاید زبان
تو تندی مکن هیچ با بدگمان
۱۸۱
ازان پس چو سستی گمانی برد
وز اندازه گفتار او بگذرد
۱۸۲
تو پاسخ مر او را به اندازه گوی
سخن‌های چرب آور و تازه گوی
۱۸۳
به آزرم اگر بفگنی سوی خویش
پشیمانی آید به فرجام پیش
۱۸۴
چو بیکار باشی مشو رامشی
نه کارست بیکاری ار باهشی
۱۸۵
ز هرکار کردن تو را ننگ نیست
اگر چند با بوی و با رنگ نیست
۱۸۶
به نیکی به هر کار کوشا بود
همیشه به دانش نیوشا بود
۱۸۷
به کاری نیازد که فرجام اوی
پشیمانی و تندی آرد به روی
۱۸۸
ببخشاید از درد بر مستمند
نیارد دلش سوی درد و گزند
۱۸۹
خردمند کو دل کند بردبار
نباشد به چشم جهاندار خوار
۱۹۰
بداند که چندست با او هنر
به اندازه یابد ز هر کار بر
۱۹۱
گر افزون ازان دوست بستایدش
بلندی و کژی بیفزایدش
۱۹۲
همان مرد ایزد ندارد به رنج
وگر چند گردد پراگنده گنج
۱۹۳
پرستش کند پیشه و راستی
بپیچد ز بی‌راهی و کاستی
۱۹۴
برین برگ واین شاخها آخت دست
هنرمند دینی و یزدان‌پرست
۱۹۵
همانست رای و همینست راه
به یزدان گرای و به یزدان پناه
۱۹۶
اگر دادگر باشدی شهریار
ازو ماند اندر جهان یادگار
۱۹۷
چنان هم که از داد انوشین‌روان
کجا خاک شد نام ماندش جوان

پایان بخش ۱۱ - سخن پرسیدن موبد از کسری

بازگشت به آغاز
دربارهٔ متن و منبع

نام منبع ثبت‌شده برای این بخش: ویکی‌درج

گفت‌وگو دربارهٔ این بخش

دیدگاه‌های خوانندگان ۰

برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاه‌ها پس از تأیید مدیریت نمایش داده می‌شوند.

هنوز دیدگاه تأییدشده‌ای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفت‌وگو باشید.