چنان بد که کسری بدان روزگاربرفت از مداین ز بهر شکاربا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چنان بد که کسری بدان روزگاربرفت از مداین ز بهر شکارهمیتاخت با غرم و آهو به دشتپراگند شد غرم و او مانده گشتز هامون بر مرغزاری رسیددرخت و گیا دید و هم سایه دیدهمیراند با شاه بوزرجمهرز بهر پرستش هم از بهر مهرفرود آمد از بارگی شاه نرمبدان تاکند برگیا چشم گرمندید از پرستندگان هیچکسیکی خوب رخ ماند با شاه بسبغلتید چندی بران مرغزارنهاده سرش مهربان برکنارهمیشه ببازوی آن شاه بریکی بند بازو بدی پرگهربرهنه شد از جامه بازوی اویکی مرغ رفت از هوا سوی اوفرودآمد از ابر مرغ سیاهز پرواز شد تا ببالین شاهببازو نگه کرد وگوهر بدیدکسی رابه نزدیک او برندیدهمه لشکرش گرد آن مرغزارهمیگشت هرکس ز بهر شکارهمان شاه تنها بخواب اندروننه بر گرد او برکسی رهنمونچومرغ سیه بند بازوی بدیدسر درز آن گوهران بردریدچوبدرید گوهر یکایک بخوردهمان در خوشاب و یاقوت زردبخورد و ز بالین او بر پریدهمانگه ز دیدار شد ناپدیددژم گشت زان کار بوزرجمهرفروماند از کارگردان سپهربدانست کآمد بتنگی نشیبزمانه بگیرد فریب و نهیبچوبیدارشد شاه و او را بدیدکزان سان همی لب بدندان گزیدگمانی چنان برد کو را بخوابخورش کرد بر پرورش برشتاببدو گفت کای سگ تو را این که گفتکه پالایش طبع بتوان نهفتنه من اورمزدم و گر بهمنمز خاکست وز باد و آتش تنمجهاندار چندی زبان رنجه کردندید ایچ پاسخ جز ار باد سردبپژمرد بر جای بوزرجمهرز شاه و ز کردار گردان سپهرکه بس زود دید آن نشان نشیبخردمند خامش بماند از نهیبهمه گرد بر گرد آن مرغزارسپه بود و اندر میان شهریارنشست از بر اسب کسری بخشمز ره تا در کاخ نگشاد چشمهمه ره ز دانا همی لب گزیدفرود آمد از باره چندی ژکیدبفرمود تا روی سندان کنندبداننده بر کاخ زندان کننددران کاخ بنشست بوزرجمهرازو برگسسته جهاندار مهریکی خویش بودش دلیر وجوانپرستندهٔ شاه نوشینروانبهرجای با شاه در کاخ بودبه گفتار با شاه گستاخ بودبپرسید یک روز بوزرجمهرز پروردهٔ شاه خورشید چهرکه او را پرستش همی چون کنیبیاموز تا کوشش افزون کنیپرستنده گفت ای سر موبدانچنان دان که امروز شاه ردانچو از خوان برفت آب بگساردمزمین ز آبدستان مگر یافت نمنگه سوی من بنده زان گونه کردکه گفتم سرآمد مرا خواب وخوردجهاندار چون گشت بامن درشتمراسست شد آبدستان بمشتبدو دانشی گفت آب آر خیزچنان چون که بر دست شاه آب ریزبیاورد مرد جوان آب گرمهمیریخت بر دست او نرم نرمبدو گفت کین بار بر دستشویتو با آب جو هیچ تندی مجویچولب را ببالاید از بوی خوشتو از ریخت آبدستان نکشچو روز دگر شاه نوشینروانبهنگام خوردن بیاورد خوانپرستنده را دل پراندیشه گشتبدان تا دگر بار بنهاد تشتچنان هم چو داناش فرموده بودنه کم کرد ازان نیز و نه برفزودبه گفتار دانا فرو ریخت آبنه نرم ونه از ریختن برشتاببدو گفت شاه ای فزاینده مهرکه گفت این تو راگفت بوزرجمهرمرا اندرین دانش او داد راهکه بیند همی این جهاندار شاهبدو گفت رو پیش دانا بگویکزان نامور جاه و آن آبرویچراجستی از برتری کمتریببد گوهر و ناسزا داوریپرستنده بشنید و آمد دوانبرخال شد تند وخسته روانز شاه آنچ بشیند با او بگفتچنین یافت زو پاسخ اندر نهفتکه حال من از حال شاه جهانفراوان بهست آشکار و نهانپرستنده برگشت و پاسخ ببردسخنها یکایک برو برشمردفراوان ز پاسخ برآشفت شاهورا بند فرمود و تاریک چاهدگر باره پرسید زان پیشکارکه چون دارد آن کم خرد روزگارپرستنده آمد پر از آب چهربگفت آن سخنها به بوزرجمهرچنین داد پاسخ بدو نیکخواهکه روز من آسانتر از روز شاهفرستاده برگشت وآمد چو بادهمه پاسخش کرد بر شاه یادز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگز آهن تنوری بفرمود تنگز پیکان وز میخ گرد اندرشهم از بند آهن نهفته سرشبدو اندرون جای دانا گزیددل از مهر دانا بیکسو کشیدنبد روزش آرام و شب جای خوابتنش پر ز سختی دلش پرشتابچهارم چنین گفت شاه جهانابا پیشکارش سخن درنهانکه یک بار نزدیک دانا گذارببر زود پیغام و پاسخ بیاربگویش که چونبینی اکنون تنتکه از میخ تیزست پیراهنتپرستنده آمد بداد آن پیامکه بشنید زان مهر خویش کامچنین داد پاسخ بمرد جوانکه روزم به از روز نوشینروانچو برگشت و پاسخ بیاورد مردز گفتار شد شاه را روی زردز ایوان یکی راستگوی گزیدکه گفتار دانا بداند شنیدابا او یکی مرد شمشیر زنکه دژخیم بود اندران انجمنکه رو تو بدین بد نهان را بگویکه گر پاسخت را بود رنگ و بویو گرنه که دژخیم با تیغ تیزنماید تو را گردش رستخیزکه گفتی که زندان به از تخت شاهتنوری پر از میخ با بند و چاهبیامد بگفت آنچ بشنید مردشد از درد دانا دلش پر ز دردبدان پاکدل گفت بوزرجمهرکه ننمود هرگز بمابخت چهرچه با گنج و تختی چه با رنج سختببندیم هر دو بناکام رختنه این پای دارد بگیتی نه آنسرآید همی نیک و بد بیگمانز سختی گذر کردن آسان بوددل تاجداران هراسان بودخردمند ودژخیم باز آمدندبر شاه گردن فراز آمدندشنیده بگفتند با شهریاردلش گشت زان پاسخ او فگاربه ایوانش بردند زان تنگ جایبه دستوری پاکدل رهنمایبرین نیز بگذشت چندی سپهرپر آژنگ شد روی بوزرجمهردلش تنگتر گشت و باریک شددوچمش ز اندیشه تاریک شدچو با گنج رنجش برابر نبودبفرسود ازان درد و در غم بسودچنان بد که قیصر بدان چندگاهرسولی فرستاد نزدیک شاهابا نامه و هدیه و با نثاریکی درج و قفلی برو استوارکه با شاه کنداوران و ردانفراوان بود پاکدل موبدانبدین قفل و این درج نابرده دستنهفته بگویند چیزی که هستفرستیم باژ ار بگویند راستجز از باژ چیزی که آیین ماستگرای دون که زین دانش ناگزیربماند دل موبد تیزویرنباید که خواهد ز ما باژ شاهنراند بدین پادشاهی سپاهبرین گونه دارم ز قیصر پیامتو پاسخ گزار آنچ آیدت کامفرستاده راگفت شاه جهانکه این هم نباشد ز یزدان نهانمن از فر او این بجای آورمهمان مرد پاکیزه رای آورمیکی هفته ایدر ز می شاد باشبرامش دل آرای وآزاد باشازان پس بران داستان خیره ماندبزرگان و فرزانگانرا بخواندنگه کرد هریک زهر بارهایکه سازد مر آن بند را چارهایبدان درج و قفلی چنان بیکلیدنگه کرد و هر موبدی بنگریدز دانش سراسر بیکسو شدندبنادانی خویش خستو شدندچو گشتند یک انجمن ناتوانغمی شد دل شاه نوشینروانهمیگفت کاین راز گردان سپهربیارد باندیشه بوزرجمهرشد از درد دانا دلش پر ز دردبرو پر ز چین کرد و رخساره زردشهنشاه چون دید ز اندیشه رنجبفرمود تا جامه دستی ز گنجبیاورد گنجور و اسبی گزیننشست شهنشاه کردند زینبه نزدیک دانا فرستاد و گفتکه رنجی که دیدی نشاید نهفتچنین راند بر سر سپهر بلندکه آید ز ما بر تو چندی گزندزیان تو مغز مرا کرد تیزهمی با تن خویش کردی ستیزیکی کار پیش آمدم ناگزیرکزان بسته آمد دل تیزویریکی درج زرین سرش بسته خشکنهاده برو قفل و مهری ز مشکفرستاد قیصر بر ما ز رومیکی موبدی نامبردار بومفرستاده گوید که سالار گفتکه این راز پیدا کنید از نهفتکه این درج را چیست اندر نهانبگویند فرزانگان جهانبه دل گفتم این راز پوشیده چهرببیند مگر جان بوزرجمهرچوبشنید بوزرجمهر این سخندلش پرشد از رنج و درد کهنز زندان بیامد سرو تن بشستبه پیش جهانداور آمد نخستهمیبود ترسان ز آزار شاهجهاندار پر خشم و او بیگناهشب تیره و روز پیدا نبودبدان سان که پیغام خسرو شنودچو خورشید بنمود تاج از فرازبپوشید روی شب تیره بازباختر نگه کرد بوزرجمهرچو خورشید رخشنده بد بر سپهربه آب خرد چشم دل را بشستز دانندگان استواری بجستبدو گفت بازار من خیره گشتچو چشمم ازین رنجها تیره گشتنگه کن که پیشت که آید به راهز حالش بپرس ایچ نامش مخواهبه راه آمد از خانه بوزرجمهرهمیرفت پویان زنی خوبچهرخردمند بینا به دانا بگفتسخن هرچ بر چشم او بد نهفتچنین گفت پرسنده را راهجویکه بپژوه تا دارد این ماه شویزن پاکدامن به پرسنده گفتکه شویست و هم کودک اندر نهفتچو بشنید داننده گفتار زنبخندید بر بارهٔ گامزنهمانگه زنی دیگر آمد پدیدبپرسید چون ترجمانش بدیدکهای زن تو را بچه و شوی هست؟وگر یک تنی باد داری بهدستبدو گفت شویست اگر بچه نیستچو پاسخ شنیدی بر من مایستهمانگه سهدیگر زن آمد پدیدبیامد بر او بگفت و شنیدکه ای خوبرخ کیست انباز تو؟برین کش خرامیدن و ناز تومرا گفت هرگز نبودهست شوینخواهم که پیدا کنم نیز رویچو بشنید بوزرجمهر این سخننگر تا چه اندیشه افگند بنبیامد دژمروی تازان به راهچو بردند جوینده را نزد شاهبفرمود تا رفت نزدیک تختدل شاه کسری غمی گشت سختکه داننده را چشم بینا ندیدبسی باد سرد از جگر بر کشیدهمیکرد پوزش ازان کار شاهکزو داشت آزار بر بیگناهپس از روم و قیصر زبان برگشادهمیکرد زان قفل و زان درج یادبه شاه جهان گفت بوزرجمهرکه تابان بدی تا بتابد سپهریکی انجمن درج در پیش شاهبه پیش بزرگان جوینده راهبه نیروی یزدان که اندیشه دادروان مرا راستی پیشه دادبگویم به دُرج اندرون هرچ هستنسایم بران قفل وآن درج دستاگر تیره شد چشم، دل روشن استروان را ز دانش همی جوشن استز گفتار او شاد شد شهریاردلش تازه شد چون گل اندر بهارز اندیشه شد شاه را پشت راستفرستاده و درج را پیش خواستهمه موبدان وردان را بخواندبسی دانشی پیش دانا نشاندازان پس فرستاده را گفت شاهکه پیغام بگزار و پاسخ بخواهچو بشنید رومی زبان برگشادسخنهای قیصر همه کرد یادکه گفت از جهاندار پیروز جنگخرد باید و دانش و نام و ننگتو را فر و برز جهاندار هستبزرگی و دانایی و زور دستهمان بخرد و موبد راهجویگو بر منش کو بود شاه جویهمه پاک در بارگاه تواندوگر در جهان نیکخواه تواندهمین درج با قفل و مهر و نشانببینند بیدار دل سرکشانبگویند روشن که زیر نهفتچه چیزست وآن با خرد هست جفتفرستیم زین پس به تو باژ و ساوکه این مرز دارند با باژ تاووگر باز مانند ازین مایه چیزنخواهند ازین مرزها باژ نیزچو دانا ز گوینده پاسخ شنیدزبان برگشاد آفرین گستریدکه همواره شاه جهان شاد بادسخندان و با بخت و با داد بادسپاس از خداوند خورشید و ماهروان را به دانش نماینده راهنداند جز او آشکارا و رازبه دانش مرا آز و او بینیازسه دُرست رخشان به درج اندرونغلافش بود ز آنچ گفتم برونیکی سفته و دیگری نیم سفتدگر آنک آهن ندیدهست جفتچو بشنید دانای رومی کلیدبیاورد و نوشینروان بنگریدنهفته یکی حقه بُد در میانبه حقه درون پردهٔ پرنیانسه گوهر بدان حقه اندر نهفتچنان هم که دانای ایران بگفتنخستین ز گوهر یکی سفته بوددوم نیم سفت و سیم نابسودهمه موبدان آفرین خواندندبدان دانشی گوهر افشاندندشهنشاه رخساره بیتاب کرددهانش پر از در خوشاب کردز کار گذشته دلش تنگ شدبپیچید و رویش پر آژنگ شدکه با او چرا کرد چندان جفاازان پس کزو دید مهر و وفاچو دانا رخ شاه پژمرده یافتروانش به درد اندر آزرده یافتبرآورد گوینده راز از نهفتگذشته همه پیش کسری بگفتازان بند بازوی و مرغ سیاهاز اندیشه گوهر و خواب شاهبدو گفت کاین بودنی کار بودندارد پشیمانی و درد سودچو آرد بد و نیک رای سپهرچه شاه و چه موبد چه بوزرجمهرز تخمی که یزدان به اختر بکشتببایدش بر تارک ما نبشتدل شاه نوشینروان شاد بادهمیشه ز درد و غم آزاد باداگر چند باشد سرافراز شاهبه دستور گردد دلارای گاهشکارست کار شهنشاه و رزممی و شادی و بخشش و داد و بزمبداند که شاهان چه کردند پیشبورزد بدان هم نشان رای خویشز آگندن گنج و رنج سپاهز آزرم گفتار وز دادخواهدل و جان دستور باشد به رنجز اندیشهٔ کدخدایی و گنجچنین بود تا گاه نوشینروانهمو بود شاه و همو پهلوانهمو بود جنگی و موبد هموسپهبد همو بود و بخرد هموبه هرجای کارآگهان داشتیجهان را به دستور نگذاشتیز بسیار و اندک ز کار جهانبد و نیک زو کس نکردی نهانز کار آگهان موبدی نیکخواهچنان بد که برخاست بر پیش گاهکه گاهی گنه بگذرانی همیبه بد نام آنکس نخوانی همیهم این را دگر باره آویزش استگنهکار اگر چند با پوزش استبه پاسخ چنین بود توقیع شاهکه آنکس که خستو شود بر گناهچو بیمار زارست و ما چون پزشکز دارو گریزان و ریزان سرشکبه یک دارو ار او نگردد درستزوان از پزشکی نخواهیم شستدگر موبدی گفت انوشه بدیبه داد و دهش نیز توشه بدیسپهدار گرگان برفت از نهفتبه بیشه درآمد زمانی بخفتبنه برد از گیل و او برهنههمیبازگردد ز بهر بنهبه توقیع پاسخ چنین داد بازکه هستیم ازان لشکری بینیازکجا پاسپانی کند بر سپاهز بد خویشتن را ندارد نگاهدگر گفت انوشه بدی جاوداننشست و خور و خواب با موبدانیکی نامور مایهدار ایدرستکه گنجش ز گنج تو افزونترستچنین داد پاسخ که آری رواستکه از فره پادشاهی ماستدگر گفت کای شهریار بلندانوشه بدی وز بدی بیگزنداسیران رومی که آوردهاندبسی شیرخواره درو بردهاندبه توقیع گفت آنچه هستند خردز دست اسیران نباید شمردسوی مادرانشان فرستید بازبه دل شاد وز خواسته بینیازنبشتند کز روم صد مایهورهمی بازخرند خویشان به زراگر باز خرند گفت از هراسبه هر مایهداری یک مایه کاسفروشید و افزون مجویید نیزکه ما بینیازیم ز ایشان بهچیزبه شمشیر خواهیم ز ایشان گهرهمان بدره و برده و سیم و زربگفتند کز مایهداران شهردو بازارگانند کز شب دو بهریکی را نیاید سر اندر بهخواباز آواز مستان و چنگ و ربابچنین داد پاسخ کزین نیست رنججز ایشان هرآنکس که دارند گنجهمه همچنان شاد و خرم زیندکهآزاد باشند و بیغم زیندنوشتند خطی کهانوشه بدیهمیشه ز تو دور دست بدیبه ایوان چنین گفت شاه یمنکه نوشینروان چون گشاید دهنهمه مردگان را کند بیش یادپر از غم شود زنده را جان شادچنین داد پاسخ که از مرده یادکند هرک دارد خرد با نژادهرآنکس که از مردگان دل بشستنباشد ورا نیکویها درستیکی گفت کای شاه کهتر پسرنگردد همی گرد داد پدربریزد همی بر زمین بر درمکه باشد فروشندهٔ او دژمچنین داد پاسخ که این نارواستبهای زمین هم فروشنده راستدگر گفت کای شاه برترمنشکه دوری ز بیغاره و سرزنشدلی داشتی پیش ازین پر ز شرمچرا شد برین سان بیآزرم و گرم؟چنین داد پاسخ که دندان نبودمکیدن جز از شیر پستان نبودچو دندان برآمد ببالید پشتهمی گوشت جویم چو گشتم درشتیکی گفت گیرم کنون مهتریبهرای و بهدانش ز ما مهتریچرا برگذشتی ز شاهنشهان؟دو دیده بهرای تو دارد جهانچنین داد پاسخ که ما را خردز دیدار ایشان همیبگذردهش و دانش و رای دستور ماستزمین گنج و اندیشه گنجور ماستدگر گفت بازِ تو ای شهریارعقابی گرفتهست روز شکارچنین گفت کاو را بکوبید پشتکه با مهتر خود چرا شد درشتبیاویز پایش ز دار بلندبدان تا بدو بازگردد گزندکه از کهتران نیز در کارزارفزونی نجویند با شهریاردگر نامداری ز کارآگهانچنین گفت کای شهریار جهانبه شبگیر برزین بشد با سپاهستارهشناسی بیامد ز راهچنین گفت کای مرد گردنفرازچنین لشکری گشن وزین گونه سازچو برگاشت او پشت بر شهریارنبیند کس او را بدین روزگاربهتوقیع گفت آنک گردان سپهرگشادهست با رای او چهر و مهربه برزین سالار و گنج و سپاهنگردد تباه اختر هور و ماهدگر موبدی گفت کز شهریارچنین بود پیمان به یک روزگارکه مردی گزینند فرخ نژادکه در پادشاهی بگردد بهدادرساند بدین بارگاه آگهیز بسیار و اندک بدی گر بهیگشسب سرافراز مردیست پیرسزد گر بود داد را دستگیرچنین داد پاسخ که او را ز آزکمر بر میان است دور از نیازکسی را گزینید کز رنج خویشبهپرهیز و باشدش گنج خویشجهاندیده مردی درشت و درستکه او رای درویش سازد نخستیکی گفت سالار خوالیگرانهمینالد از شاه وز مهترانکه آن چیز کاو خود کند آرزویسپارد همه کاسه بر چار سوینبوید نیازد بدو نیز دستبلرزد دل مرد خسروپرستچنین داد پاسخ که از بیش خوردمگر آرزو بازگردد به دَرددگر گفت هرکس نکوهش کندشهنشاه را چون پژوهش کندکه بیلشکر گشن بیرون شوددل دوستداران پر از خون شودمگر دشمنی بد سگالد بدویبیاید به چاره بنالد بدویچنین داد پاسخ که داد و خردتن پادشا را همیپرورداگر دادگر چند بیکس بودورا پاسبان راستی بس بوددگر گفت کای با خرد گشته جفتبه میدان خراسان سالار گفتکه گرزاسب را بازکرد او ز کارچه گفت اندرین کار او شهریارچنین داد پاسخ که فرمان مانورزید و بنهفت پیمان مابفرمودمش تا به ارزانیانگشاید در گنج سود و زیانکسی کودهش کاست باشد به کاربپوشد همه فره شهریاردگر گفت با هرکسی پادشابزرگ است و بخشنده و پارساپرستار دیرینه مهرک چه کردکه روزیش اندک شد و رویزردچنین داد پاسخ که او شد درشتبران کردهٔ خویش بنهاد پشتبیامد به درگاه و بنشست مستهمیشه جز از می ندارد به دستز کارآگهان موبدی گفت شاهچو راند سوی جنگ قیصر سپاهنخواهد جز ایرانیان را به جنگجهان شد به ایران بر از روم تنگچنین داد پاسخ که آن دشمنیبه طبع است و پرخاش آهرمنیدگر باره پرسید موبد که شاهز شاهان دگرگونه خواهد سپاهکدامست وچون بایدت مرد جنگ؟ز مردان شیرافگن تیز چنگ؟چنین داد پاسخ که جنگی سوارنباید که سیر آید از کارزارهمان بزمش آید همان رزمگاهبه رخشنده روز و شبان سیاهنگردد بهنگام نیروش کمز بسیار و اندک نباشد دژمدگر گفت کای شاه نوشینروانهمیشه بزی شاد و روشنروانبدر بر یکی مرد بد از نساپرستنده و کاردار بسادرم ماند بر وی سیصد هزاربه دیوان چو کردند با او شماربنالد همی کاین درم خورده شدبر او مهتر و کهتر آزرده شدچو آگاه شد زان سخن شهریارکه موبد درم خواست از کاردارچنین گفت کز خورده منمای رنجببخشید چیزی مر او را ز گنجدگر گفت جنگیسواری بخَستبدان خستگی دیر ماند و برستبه پیش صف رومیان حمله بردبمرد او وزو کودکان ماند خُردچه فرمان دهد شهریار جهان؟ز کار چنان خرد کودک نوان؟بفرمود کان کودکانرا چهارز گنج درم داد باید هزارهرآنکس که شد کشته در کارزارکزو خرد کودک بود یادگارچو نامش ز دفتر بخواند دبیربرد پیش کودک درم ناگزیرچنین هم به سال اندرون چار بارمبادا که باشد ازین کار خواردگر گفت انوشه بدی سال و ماهبه مرو اندرون پهلوان سپاهفراوان درم گرد کرد و بخوردپراگنده گشتند زان مرز مردچنین داد پاسخ که آن خواستهکه از شهر مردم کند کاستهچرا باید از خون درویش گنجکه او شاد باشد تن و جان به رنجازان کس که بستد بدو بازدهازان پس به مرو اندر آواز دهبفرمای داری زدن بر درشبه بیداری کشور و لشکرشستمکاره را زنده بر دار کندو پایش زبر، سر نگونسار کنبدان تا کس از پهلوانان مانپیچد دل و جان ز پیمان مادگر گفت کای شاه یزدانپرستبدر بر بسی مردم زیردستهمیداد او را ستایش کنندجهانآفرین را نیایش کنندچنین داد پاسخ که یزدان سپاسکه از ما کسی نیست اندر هراسفزون کرد باید بدیشان نگاهاگر با گناهند و گر بیگناهدگر گفت کای شاه با فر و هوشجهان شد پُر آواز خنیا و نوشتوانگر و گر مردم زیردستشب آید شود پر ز آوای مستچنین داد پاسخ که اندر جهانبه ما شاد بادا کهان و مهاندگر گفت کای شاه برترمنشهمی زشتگویت کند سرزنشکه چندین گزافه ببخشید گنجز گرد آوریدن ندیدهست رنجچنین داد پاسخ که آن خواستهکزو گنج ما باشد آراستهاگر بازگیریم ز ارزانیانهمه سود فرجام گردد زیاندگر گفت کای شهریار بلندکه هرگز مبادا به جانت گزندجهودان و ترسا تو را دشمننددو رویند و با کیش آهرمنندچنین داد پاسخ که شاه سترگابی زینهاری نباشد بزرگدگر گفت کای نامور شهریارز گنج تو افزون ز سیصد هزاردرم دادهای مرد درویش رابسی پروریده تن خویش راچنین گفت کاین هم به فرمان ماستبه ارزانیان چیزبخشی رواستدگر گفت کای شاه نادیده رنجز بخشش فراوان تهی ماند گنجچنین داد پاسخ که دست فراخهمی مرد را نو کند یال و شاخجهاندار چون گشت یزدانپرستنیازد بهبد در جهان نیز دستجهان تنگ دیدیم بر تنگخویمرا آز و زفتی نبد آرزویچنین گفت موبد که ای شهریارفراخان سالار سیصد هزاردرم بستد از بلخِ بامی بهرنجسپرده نهادند یکسر به گنجچنین داد پاسخ که ما را درمنباید که باشد کسی زو دژمکه رنج آید از بیشی گنج مانه چونین بود داد از پادشااز آنکس که بستد بدو هم دهیدز گنج آنچ خواهد بران سر نهیدکه درد دل مردم زیردستنخواهد جهاندار یزدانپرستپی کاخ آباد را بر کنیدبه گل بام او را توانگر کنیدشود کاخ ویران تو را ز هرچ بودبماند پس از مرگ نفرین و دودز دیوان ما نام او بستریدبدر بر چنو را بهکس مشمریددگر گفت کای شاه فرخ نژادبسیگیری از جم و کاوس یادبدان گفت تا از پس مرگ مننگردد نهان افسر و ترگ مندگر گفت کز بهمن سرفرازچرا شاه ایران بپوشید راز؟چنین داد پاسخ که او را خردبپیچد همی وز هوا برخوردیکی گفت کای شاه کهتر نوازچرا گشتی اکنون چنین دیر یازچنین داد پاسخ که با بخردانهمانم همان نیز با موبدانچو آواز آهرمن آید به گوشنماند به دل رای و با مغز هوشبپرسید موبد ز شاه زمینسخن راند از پادشاهی و دینکه بیدین جهان به که بیپادشاخردمند باشد برین بر گواچنین داد پاسخ که گفتم همینشنید این سخن مردم پاکدینجهاندار بیدین جهان را ندیدمگر هر کسی دین دیگر گزیدیکی بتپرست و یکی پاکدینیکی گفت نفرین به از آفرینز گفتار ویران نگردد جهانبگو آنچ رایت بود در نهانهرآنگه که شد تخت بیپادشاخردمندی و دین نیارد بهایکی گفت کای شاه خرم نهانسخن راندی چند پیش مهانیکی آنکه گفتی زمانه منمبد و نیک او را بهانه منمکسی کاو کند آفرین بر جهانبه ما بازگردد درودش نهانچنین داد پاسخ که آری رواستکه تاج زمانه سر پادشاستجهان را چنین شهریاران سرندازیرا چنین بر سران افسرندگذشتم ز توقیع نوشینروانجهان پیر و اندیشه من جوانمرا طبع نشگفت اگر تیز گشتبه پیری چنین آتشآمیز گشتز منبر چو محمود گوید خطیببدین محمد گراید صلیبهمیگفتم این نامه را چند گاهنهان بد ز خورشید و کیوان و ماهچو تاج سخن نام محمود گشتستایش به آفاق موجود گشتزمانه بنام وی آباد بادسپهر از سر تاج او شاد بادجهان بستد از بتپرستان هندبه تیغی که دارد چو رومی پرندپایان بخش ۹ - داستان کسری با بوزرجمهر
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.