چنین گفت شاهوی بیداردلکه ای پیر دانای و بسیار دلبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چنین گفت شاهوی بیداردلکه ای پیر دانای و بسیار دلایا مرد فرزانه و تیز ویرز شاهوی پیر این سخن یادگیرکه درهند مردی سرافراز بودکه با لشکر و خیل و با ساز بودخنیده بهر جای جمهور نامبه مردی بهر جای گسترده گامچنان پادشا گشته برهندوانخردمند و بیدار و روشنروانورا بود کشمیر تا مرز چینبرو خواندندی به داد آفرینبه مردی جهانی گرفته بدستورا سندلی بود جای نشستهمیدون بدش تاج و گنج و سپاههمیدون نگین وهمیدون کلاههنرمند جمهور فرهنگ جویسرافراز با دانش و آبرویبدو شادمان زیردستان اویچه شهری چه از در پرستان اویزنی بود هم گوهرش هوشمندهنرمند و با دانش و بیگزندپسر زاد زان شاه نیکو یکیکه پیدا نبود از پدر اندکیپدر چون بدید آن جهاندار نوهم اندر زمان نام کردند گوبرین برنیامد بسی روزگارکه بیمار شد ناگهان شهریاربه کدبانو اندرز کرد و به مردجهانی پر از دادگو را سپردز خردی نشایست گو بخت رانه تاج و کمر بستن و تخت راسران راهمه سر پر از گرد بودز جمهورشان دل پر از درد بودز بخشیدن و خوردن و داد اویجهان بود یک سر پر از یاد اویسپاهی و شهری همه انجمنزن و کودک و مرد شد رای زنکه این خرد کودک نداند سپاهنه داد و نه خشم و نه تخت و کلاههمه پادشاهی شود پرگزنداگر شهریاری نباشد بلندبه دنبر برادر بد آن شاه راخردمند وشایستهٔ گاه راکجا نام آن نامور مای بودبه دنبر نشسته دلارای بودجهاندیدگان یک به یک شاهجویز سندل به دنبر نهادند رویبزرگان کشمیر تا مرز چینبه شاهی بدو خواندند آفرینز دنبر بیامد سرافراز مایبه تخت کیان اندر آورد پایهمان تاج جمهور بر سر نهادبداد و ببخشش در اندر گشادچو با سازشد مام گو را بخواستبپرورد و با جان همیداشت راستپری چهره آبستن آمد ز مایپسر زاد ازین نامور کدخدایورا پادشا نام طلخند کردروان را پر از مهر فرزند کرددوساله شد این خرد و گو هفت سالدلاور گوی بود با فر و یالپس از چند گه مای بیمار شددل زن برو پر ز تیمار شددوهفته برآمد به زاری بمردبرفت وجهان دیگری را سپردهمه سندلی زار و گریان شدندز درد دل مای بریان شدندنشستند یک ماه باسوگ شاهسرماه یک سر بیامد سپاههمه نامداران وگردان شهرهرآنکس که او را خرد بود بهرسخن رفت هرگونه بر انجمنچنین گفت فرزانهای رایزنکه این زن که از تخم جمهور بودهمیشه ز کردار بد دور بودهمه راستی خواستی نزد شوینبود ایچ تابود جز دادجوینژادیست این ساخته داد راهمه راستی را و بنیاد راهمان به که این زن بود شهریارکه او ماند زین مهتران یادگارزگفتار او رام گشت انجمنفرستاده شد نزد آن پاک تنکه تخت دو فرزند را خود بگیرفزاینده کاریست این ناگزیرچوفرزند گردد سزاوار گاهبدو ده بزرگی و گنج و سپاهازان پس هم آموزگارش تو باشدلارام و دستور و رایش تو باشبه گفتار ایشان زن نیک بختبیفراخت تاج و بیاراست تختفزونی وخوبی وفرهنگ ودادهمه پادشاهی بدو گشت شاددوموبد گزین کرد پاکیزهرایهنرمند و گیتی سپرده به پایبدیشان سپرد آن دو فرزند رادو مهتر نژاد خردمند رانبودند ز ایشان جدا یک زمانبدیدار ایشان شده شادمانچو نیرو گرفتند و دانا شدندبهر دانشی بر توانا شدندزمان تا زمان یک ز دیگر جداشدندی برمادر پارساکه ازماکدامست شایستهتربه دل برتر و نیز بایستهترچنین گفت مادر به هر دو پسرکه تا از شما باکه یابم هنرخردمندی ورای و پرهیز و دینزبان چرب و گوینده و بآفرینچودارید هر دو ز شاهی نژادخرد باید و شرم و پرهیز ودادچوتنها شدی سوی مادر یکیچنین هم سخن راندی اندکیکه از ما دو فرزند کشور کراستبه شاهی و این تخت و افسرکراستبدو مام گفتی که تخت آن تستهنرمندی و رای و بخت آن تستبه دیگر پسرهم ازینسان سخنهمیراندی تا سخن شد کهندل هرد وان شاد کردی به تختبه گنج وسپاه وبنام و به بخترسیدند هر دو به مردی به جایبدآموز شد هر دو را رهنمایزرشک اوفتادند هردو به رنجبرآشوفتند ازپی تاج وگنجهمه شهرزایشان بدونیم گشتدل نیک مردان پرازبیم گشتزگفت بدآموز جوشان شدندبه نزدیک مادرخروشان شدندبگفتند کزماکه زیباترستکه برنیک وبد برشکیباترستچنین پاسخ آورد فرزانه زنکه باموبدی یکدل ورای زنشمارابباید نشستن نخستبآرام و با کام فرجام جستازان پس خنیده بزرگان شهرهرآنکس که اودارد از رای بهریکایک بگوییم با رهنموننه خوبست گرمی به کاراندرونکسی کو بجوید همی تاج وگاهخردباید ورای وگنج وسپاهچو بیدادگر پادشاهی کندجهان پر ز گرم وتباهی کندبه مادر چنین گفت پرمایه گوکزین پرسش اندر زمانه مرواگر کشور ازمن نگیرد فروغبه کژی مکن هیچ رای دروغبه طلخند بسپار گنج وسپاهمن او را یکی کهترم نیکخواهوگر من به سال وخرد مهترمهم از پشت جمهور کنداورمبدو گوی تا از پی تاج و تختنگیرد به بیدانشی کارسختبدو گفت مادر که تندی مکنبراندیشه باید که رانی سخنهرآنکس که برتخت شاهی نشستمیان بسته باید گشاده دو دستنگه داشتن جان پاک از بدیبدانش سپردن ره بخردیهم از دشمن آژیر بودن به جنگنگه داشتن بهرهٔ نام و ننگز داد و ز بیداد شهر و سپاهبپرسد خداوند خورشید و ماهاگر پشه از شاه یابد ستمروانش به دوزخ بماند دژمجهان از شب تیره تاریکتردلی باید ازموی باریکترکه از بد کند جان و تن را رهابداند که کژی نیارد بهاچو بر سرنهد تاج بر تخت دادجهانی ازان داد باشند شادسرانجام بستر ز خشتست وخاکوگر سوخته گردد اندر مغاکازین دودمان شاه جمهور بودکه رایش ز کردار بد دور بودنه هنگام بد مردن او را بمردجهان را به کهتر برادر سپردز دنبر بیامد سرافراز مایجوان بود و بینا دل وپاک رایهمه سندلی پیش اوآمدندپر از خون دل و شاه جو آمدندبیامد به تخت مهی برنشستمیان تنگ بسته گشاده دو دستمرا خواست انباز گشتیم وجفتبدان تا نماند سخن درنهفتاگر زانک مهتر برادر توییبه هوش وخرد نیز برتر توییهمان کن که جان را نداری به رنجز بهر سرافرازی و تاج وگنجیکی ازشما گرکنم من گزیندل دیگری گردد از من بکینمریزید خون از پی تاج وگنجکه برکس نماند سرای سپنجز مادر چو بشنید طلخند پندنیامدش گفتار او سودمندبه مادر چنین گفت کز مهتریهمی از پی گو کنی داوریبه سال ار برادر ز من مهترستنه هرکس که او مهتر او بهترستبدین لشکر من فروان کسستکه همسال او به آسمان کرکسستکه هرگز نجویند گاه وسپاهنه تخت و نه افسر نه گنج و کلاهپدر گر به روز جوانی بمردنه تخت بزرگی کسی راسپرددلت جفت بینم همی سوی گوبرآنی که او را کنی پیشرومن ازگل برین گونه مردم کنممبادا که نام پدر گم کنمیکی مادرش سخت سوگند خوردکه بیزارم از گنبد لاژورداگرهرگز این آرزو خواستمز یزدان وبردل بیاراستممبر زین سخن جز به نیکی گمانمشو تیز باگردش آسمانکه آن راکه خواهد دهد نیکوینگر جز به یزدان به کس نگرویمن انداختم هرچ آمد ز پنداگر نیست پند منت سودمندنگر تاچه بهتر ز کارآن کنیدوزین پند من توشهٔ جان کنیدوزان پس همه بخردان را بخواندهمه پندها پیش ایشان براندکلید درگنج دو پادشاکه بودند بادانش و پارسابیاورد وکرد آشکارا نهانبه پیش جهاندیدگان ومهانسراسر بر ایشان ببخشید راستهمه کام آن هر دو فرزند خواستچنین گفت زان پس به طلخند گوکه ای نیک دل نامور یار نوشنیدم که جمهور چندی ز مایسرافرازتر بد به سال و برایپدرت آن گرانمایه نیکخوینکرد ایچ ازان پیش تخت آرزوینه ننگ آمدش هرگز از کهترینجست ایچ بر مهتران مهترینگر تا پسندد چنین دادگرکه من پیش کهتر ببندم کمرنگفتست مادر سخن جز به دادتو را دل چرا شد ز بیداد شادز لشکر بخوانیم چندی مهانخردمند و برگشته گرد جهانز فرزانگان چون سخن بشنویمبرای و به گفتارشان بگرویمز ایوان مادر بدین گفتوگویبرفتند ودلشان پر از جستوجویبرین برنهادند هر دو جوانکزان پس ز گردان وز پهلوانز دانا وپاکان سخن بشنویمبران سان که باشد بدان بگرویمکز ایشان همی دانش آموختیمبه فرهنگ دلها برافروختیمبیامد دو فرزانه رهنمایمیانشان همیرفت هر گونه رایهمیخواست فرزانه گو که گوبود شاه درسندلی پیشروهم آنکس که استاد طلخند بودبه فرزانگی هم خردمند بودهمی این بران بر زد وآن برینچنین تا دو مهتر گرفتند کیننهاده بدند اندر ایوان دو تختنشسته به تخت آن دو پیروز بختدلاور دو فرزانه بر دست راستهمی هریکی ازجهان بهر خواستگرانمایگان را همه خواندندبایوان چپ و راست بنشاندندزبان برگشادند فرزانگانکه ای سرفرازان ومردانگانازین نامداران فرخنژادکه دارید رسم پدرشان به یادکه خواهید برخویشتن پادشاکه دانید زین دوجوان پارسافروماندند اندران موبدانبزرگان و بیدار دل بخرداننشسته همی دوجوان بر دو تختبگفت دو فرزانه نیکبختبدانست شهری و هم لشکریکزان کارجنگ آید و داوریهمه پادشاهی شود بر دو نیمخردمند ماند به رنج وبه بیمیکی ز انجمن سر برآورد راستبه آوا سخن گفت و برپای خاستکه ما از دو دستور دو شهریارچه یاریم گفتن که آید به کاربسازیم فردا یکی انجمنبگوییم با یکدگر تن به تنوزان پس فرستیم یک یک پیاممگر شهریاران بیابند کامبرفتند ز ایوان ژکان و دژملبان پر ز باد و روان پر ز غمبگفتند کین کار با رنج گشتز دست جهاندیده اندر گذشتبرادر ندیدیم هرگز دو شاهدو دستور بدخواه در پیشگاهببودند یک شب پرآژنگ چهربدانگه که برزد سر از کوه مهربرفتند یک سر بزرگان شهرهرآنکس که شان بود زان کار بهرپر آواز شد سندلی چار سویسخن رفت هرگونه بیآرزوییکی را ز گردان بگو بود راییکی سوی طلخند بد رهنمایزبانها ز گفتارشان شد ستوهنگشتند همرای و با هم گروهپراگنده گشت آن بزرگ انجمنسپاهی وشهری همه تن به تنیکی سوی طلخند پیغام کردزبان را زگو پر ز دشنام کرددگر سوی گو رفت با گرز و تیغکه از شاه جان را ندارم دریغپرآشوب شد کشور سندلیبدان نیکخواهی و آن یک دلیخردمند گوید که در یک سرایچوفرمان دوگردد نماند به جایپس آگاهی آمد به طلخند و گوکه هر برزنی بایکی پیشروهمه شهر ویران کنند از هوانباید که دارند شاهان رواببودند زان آگهی پر هراسهمیداشتندی شب و روز پاسچنان بد که روزی دو شاه جوانبرفتند بیلشکر و پهلوانزبان برگشادند یک با دگرپرآژنگ روی و پراز جنگ سربه طلخند گفت ای برادر مکنکز اندازه بگذشت ما را سخنبتا روی بر خیره چیزی مجویکه فرزانگان آن نبینند رویشنیدی که جمهور تا زنده بودبرادر ورا چون یکی بنده بودبمرد او و من ماندم خوار و خردیکی خرد را گاه نتوان سپردجهان پر ز خوبی بد از رای اوینیارست جستن کسی جای اویبرادر ورا همچو جان بود و تنبشاهی ورا خواندند انجمناگر بودمی من سزاوار گاهنکردی به مای اندرون کس نگاهبر آیین شاهان گیتی رویمز فرزانگان نیک و بد بشنویممن ازتو به سال وخرد مهترمتوگویی که من کهترم بهترممکن ناسزا تخت شاهی مجویمکن روی کشور پر از گفتوگویچنین پاسخ آورد طلخند پسبه افسون بزرگی نجستست کسمن این تاج و تخت از پدر یافتمز تخمی که او کشت بریافتمهمه پادشاهی و گنج و سپاهازین پس به شمشیر دارم نگاهز جمهور وز مای چندین مگویاگر آمنی تخت را رزم جویسرانشان پر از جنگ باز آمدندبه شهر اندرون رزمساز آمدندسپاهی وشهری همه جنگجویبدرگاه شاهان نهادند رویگروهی به طلخند کردند رایدگر را بگو بود دل رهنمایبرآمد خروش از در هر دو شاهیکی را نبود اندر آن شهر راهنخستین بیاراست طلخند جنگنبودش به جنگ دلیران درنگسرگنجهای پدر بر گشادسپه راهمه ترگ وجوشن بدادهمه شهر یکسر پر از بیم شددل مرد بخرد بدو نیم شدکه تا چون بود گردش آسمانکرا برکشد زین دومهتر زمانهمه کشور آگاه شد زین دو شاهدمادم بیامد زهر سو سپاهبپوشید طلخند جوشن نخستبه خون ریختن چنگها را بشستبیاورد گو نیز خفتان وخودهمیداد جان پدر را درودبدان تندی ازجای برخاستندهمی پشت پیلان بیاراستندنهادند برکوهه پیل زینتوگفتی همی راه جوید زمینهمه دشت پر زنگ وهندی درایهمه گوش پر ناله کرنایبه لشکر گه آمد دوشاه جوانهمه بهر بیشی نهاده روانسپهر اندران رزمگه خیره شدز گرد سپه چشمها تیره شدبر آمد خروشیدن گاو دمز دو رویه آواز رویینه خمبیاراست با میمنه میسرهتو گفتی زمین کوه شد یکسرهدولشکر کشیدند صف بر دو میلدو شاه سرافراز بر پشت پیلدرفشی درفشان به سر بر به پاییکی پیکرش ببر و دیگر همایپیاده به پیش اندرون نیزهدارسپردار و شایستهٔ کار زارنگه کرد گو اندران دشت جنگهوا دید چون پشت جنگی پلنگهمه کام خاک وهمه دشت خونبگرد اندرون نیزه بد رهنمونبه طلخند هرچند جانش بسوختز خشم او دو چشم خرد رابدوختگزین کرد مردی سخنگوی گوکزان مهتران او بدی پیشروکه رو پیش طلخند و او را بگویکه بیداد جنگ برادر مجویکه هر خون که باشد برین ریختهتو باشی بدان گیتی آویختهیکی گوش بگشای بر پندگوبه گفتار بدگوی غره مشونباید که از ما بدین کارزارنکوهش بود در جهان یادگارکه این کشور هند ویران شودکنام پلنگان و شیران شودبپرهیز ازین جنگ و آویختنبه بیداد بر خیره خون ریختندل من بدین آشتی شاد کنز فام خرد گردن آزاد کنازین مرز تا پیش دریای چینتو راباد چندانک خواهی زمینهمه مهر با جان برابر کنیمتو را بر سرخویش افسر کنیمببخشیم شاهی به کردار گنجکه این تخت و افسر نیرزد به رنجوگر چند بیداد جویی همهپراگندن گرد کرده رمهبدین گیتی اندر نکوهش بودهمین رابدان سر پژوهش بودمکن ای برادر به بیداد رایکه بیداد را نیست با داد پایفرستاده چون پیش طلخند شدبه پیغام شاه از در پند شدچنین داد پاسخ که او را بگویکه درجنگ چندین بهانه مجویبرادر نخوانم تو را من نه دوستنه مغز تو از دودهٔ ما نه پوستهمه پادشاهی تو ویران کنیچوآهنگ جنگ دلیران کنیهمه بدسگالان به نزد تواندبه بهرام روز اورمزد تواندگنهکار هم پیش یزدان توییکه بد نام و بد گوهر و بد خوییز خونی که ریزند زین پس به کینتو باشی به نفرین و من به آفرینو دیگر که گفتی ببخشیم تاجهم این مرزبانی و این تخت عاجهر آنگه که تو شهریاری کنیمرا مرز بخشی و یاری کنینخواهم که جان باشد اندر تنموگر چشم برتاج شاه افگنمکنون جنگ را بر کشیدم ردههوا شد چو دیبا به زر آژدهز تیر و ز ژوپین و نوک سناننداند کنون گورکیب ازعنانبرآورد گه بر سرافشان کنمهمه لشکرش را خروشان کنمبران سان سپاه اندر آرم به جنگکه سیرآید ازجنگ جنگی پلنگبیارند گو را کنون بسته دستسپاهش ببینند هر سو شکستکه ازبندگان نیز با شهریارنپوشد کسی جوشن کارزارچو پاسخ شنید آن خردمند مردبیامد همه یک به یک یاد کردغمی شد دل گوچو پاسخ شنیدکه طلخند را رای پاسخ ندیدپر اندیشه فرزانه را پیش خواندز پاسخ فراوان سخنها براندبدو گفت کای مرد فرهنگ جوییکی چارهٔ کار با من بگویهمه دشت خونست و بی تن سرستروان را گذر بر جهانداورستنباید کزین جنگ فرجام کاربه ما بازماند بد روزگاربدو گفت فرزانه کای شهریارنباید تو را پندآموزگارگر از من همی بازجویی سخنبه جنگ برادر درشتی مکنفرستادهای تیز نزدیک اویسرافراز با دانش و نرم گویبباید فرستاد و دادن پیامبگردد مگر او ازین جنگ رامبدو ده همه گنج نابرده رنجتو جان برادر گزین کن ز گنجچو باشد تو را تاج و انگشتریبه دینار با او مکن داورینگه کردم از گردش آسمانبدین زودی او را سرآید زمانز گردنده هفت اختر اندر سپهریکی را ندیدم بدو رای ومهرتبه گردد او هم بدین دشت جنگنباید گرفتن خود این کار تنگمگر مهر شاهی و تخت و کلاهبدان تات بد دل نخواند سپاهدگر هرچ خواهد ز اسب و ز گنجبده تا نباشد روانش به رنجتو گر شهریاری و نیکاختریبه کار سپهری تواناتریز فرزانه بشنید شاه این سخندگر باره رای نوافگند بنز درد برادر پر از آب رویگزین کرد نیک اختری چربگویبدوگفت گو پیش طلخند شوبگویش که پر درد و رنجست گوازین گردش رزم و این کارزارهمیخواهد از داور کردگارکه گرداند اندر دلت هوش ومهربه تابی ز جنگ برادر توچهربه فرزانهای کو به نزدیک تستفروزندهٔ جان تاریک تستبپرس از شمار ده و دو و هفتکه چون خواهد این کار بیداد رفتاگر چند تندی و کنداوریهم از گردش چرخ برنگذریهمه گرد بر گرد ما دشمنستجهانی پر از مردم ریمنستهمان شاه کشمیر وفغفور چینکه تنگست از ایشان به ما بر زمیننکوهیده باشیم ازین هر دو رویهم از نامداران پرخاشجویکه گویند کز بهر تخت وکلاهچرا ساخت طلخند و گو رزمگاهبه گوهر مگر هم نژاده نیندهمان از گهر پاکزاده نیندز لشکر گر آیی به نزدیک مندرفشان کنی جان تاریک منز دینار و دیبا و از اسب و گنجببخشم نمانم که مانی به رنجهم از دست من کشور و مهر و تاجبیابی همان یاره و تخت عاجزمهر برادر تو را ننگ نیستمگر آرزویت جز از جنگ نیستاگر پند من سر به سر نشنویبه فرجام زین بد پشیمان شویفرستاده آمد چو باد دمانبه نزدیک طلخند تیره روانبگفت آنچ بشنید و بفزود نیزز شاهی و ز گنج و دینار و چیزچو بشنید طلخند گفتار اویخردمندی و رای و دیدار اویازان کآسمان را دگر بود رازبگفت برادر نیامد فرازچنین داد پاسخ که گو رابگویکه هرگز مبادی جزا ز چاره جویبریده زوانت بشمشیر بدتنت سوخته ز آتش هیربدشنیدم همه خام گفتار تونبینم جزا ز چاره بازار توچگونه دهی گنج و شاهی بمنتوخود کیستی زین بزرگ انجمنتوانایی و گنج و شاهی مراستز خورشید تا آب و ماهی مراستهمانا زمانت فراز آمدستکت اندیشههای دراز آمدستسپاه ایستاده چنین بر دومیلز آورد مردان و پیکار پیلبیارای لشکر فراز آر جنگبه رزم آمدی چیست رای درنگچنان بینی اکنون ز من دستبردکه روزت ستاره بباید شمردندانی جز افسون و بند و فریبچودیدی که آمد بپیشت نشیبازاندیشهای دور و ز تاج و تختنخواند تو را دانشی نیکبختفرستاده آمد سری پر ز بادهمه پاسخ پادشا کرد یادچنین تا شب تیره بنمود رویفرستاده آمد همی زین بدویفرود آمدند اندران رزمگاهیکی کنده کندند پیش سپاهطلایه همیگشت بر گرد دشتبدین گونه تارامش اندر گذشتچوبرزد سر از برج شیرآفتابزمین شد بکردار دریای آبیکی چادر آورد خورشید زردبگسترد برکشور لاژوردبرآمد خروشیدن کرنایهم آواز کوس از دو پرده سرایدرفش دو شاه نوآمد به دیدسپه میمنه میسره برکشیددو شاه سرافراز در قلبگاهدو دستور فرزانه درپیش شاهبه فرزانهٔ خویش فرمود گوکه گوید به آواز با پیشروکه بر پای دارید یکسر درفشکشیده همه تیغهای بنفشیکی ازیلان پیش منهید پاینباید که جنبد پیاده ز جایکه هرکس تندی کند روز جنگنباشد خردمند یا مرد سنگببینم که طلخند با این سپاهچگونه خرامد به آوردگاهنباشد جز از رای یزدان پاکز رخشنده خورشید تا تیره خاکز پند آزمودیم وز مهر چندنبود ایچ ازین پندها سودمندگر ایدون که پیروز گردد سپاهمرا بردهد گردش هور و ماهمریزید خون از پی خواستهکه یابید خود گنج آراستهوگر نامداری بود زین سپاهکه اسب افگند تیز برقلبگاهچو طلخند را یابد اندر نبردنباید که بر وی فشانند گردنیایش کنان پیش پیل ژیانبباید شدن تنگ بسته میانخروشی برآمد که فرمان کنیمز رای توآرایش جان کنیموزان روی طلخند پیش سپاهچنین گفت با پاسبانان گاهگر ایدون که باشیم پیروزگردهد گردش اختر نیک برهمه تیغها کینه رابر کشیمبه یزدان پناهیم و دم در کشیمچو یابید گو را نبایدش کشتنه با اوسخن نیز گفتن درشتبگیریدش از پشت آن پیل مستبه پیش من آرید بسته دو دستهمانگه خروشیدن کرنایبرآمد زدهلیز پردهسرایهمه کوه و دریا پر آواز گشتتوگفتی سپهر روان بازگشتز بس نعره و چاک چاک تبرندانست کس پای گیتی ز سرز رخشنده پیکان و پر عقابهمی دامن اندر کشید آفتابزمین شد به کردار دریای خوندر ودشت بد زیرخون اندروندو پیل ژیان شاهزاده دو شاهبراندند هر دو ز قلب سپاهبرآمد خروشی ز طلخند وگوکه از باد ژوپین من دور شوبه جنگ برادر مکن دست پیشنگه دار ز آواز من جای خویشهمی این بدان گفت وآن هم بدینچودریای خون شد سراسر زمینیلانی که بودند خنجر گزاربگشتند پیرامن کارزارز زخم دوشاه آن دو پرخاشجویهمی خون و مغز اندر آمد به جویبرین گونه تا خور ز گنبد بگشتوز اندازه آویزش اندرگذشتخروش آمد از دشت و آواز گوکه ای جنگسازان و گردان نوهرآنکس که خواهد زما زینهارمدارید ازو کینه در کارزداربدان تا برادر بترسد ز جنگچوتنها بماند نسازد درنگبسی خواستند از یلان زینهاربسی کشته شد در دم کار زارچو طلخند بر پیل تنها بماندگو او را به آواز چندی بخواندکه رو ای برادر به ایوان خویشنگه کن به ایوان و دیوان خویشنیابی همانا بسی زنده تناز آن تیغزن نامدار انجمنهمه خوب کاری ز یزدان شناسوزو دار تا زنده باشی سپاسکه زنده برفتی توازپیش جنگنه هنگام رایست و روز درنگچوبشنید طلخند آواز اویشد از ننگ پیچان و پر آب رویبه مرغ آمد از دشت آوردگاهفراز آمدندش زهر سو سپاهدر گنج بگشاد و روزی بدادسپاهش شد آباد و با کام وشادسزاوار خلعت هر آنکس که دیدبیاراست او را چنانچون سزیدبه دینار چون لشکر آباد گشتدل جنگجوی از غم آزادگشتپیامی فرستاد نزدیک گوکه ای تخت را چون بپالیز خوبرآنی که از من شدی بیگزنددلت را به زنار افسون مبندبه آتش شوی ناگهان سوختهروان آژده چشمها دوختهچو بشنید گو آن پیام درشتدلش راز مهر برادر بشستدلش زان سخن گشت اندوهگینبه فرزانه گفت این شگفتی ببینبدوگفت فرزانه کای شهریارتویی از پدر تخت را یادگارز دانش پژوهان تو داناتریهم از تاجداران تواناتریمرا این درستست و گفتم بشاهز گردنده خورشید و تابنده ماهکه این نامور تا نگردد هلاکبگردد چو مار اندرین تیره خاکبه پاسخ تو با او درشتی مگویبپیوند و آزرم او را بجویاگر جنگ سازد بسازیم جنگکه او با شتابست و ما با درنگسپهبد فرستاده را پیش خواندبه خوبی فراوان سخنها براندبدوگفت رو با برادر بگویکه چندین درشتی و تندی مجویدرشتی نه زیباست با شهریارپدرنامور بود و تو نامدارمرا این درستست کز پند منتو دوری نجویی ز پیوند منولیکن مرا ز آنک هست آرزویکه تو نامور باشی و نامجویبگویم همه آنچ اندر دلستسخنها که جانم برو مایلستتو را سر بپیچد ز دستور بدزآسانی و رای وراه خردمگوی ای برادر سخن جز بدادکه گیتی سراسر فسونست و بادسوی راستی یاز تا هرچ هستز گنج و ز مردان خسروپرستفرستم همه سر به سر پیش توببیند روان بداندیش توکه اندر دل من جز از داد نیستمباد آنک از جان تو شاد نیستبرینست رایم که دادم پیاماگر بشنود مهتر خویش کامور ایدون که رایت جز از جنگ نیستبه خوبی و پیوندت آهنگ نیستبسازم کنون جنگ را لشکریکه باید سپاه مرا کشوریازین مرز آباد ما بگذریمسپه را همه پیش دریا بریمیکی کنده سازیم گرد سپاهبرین جنگجویان ببندیم راهز دریا بکنده در آب افگنیمسراسر سر اندر شتاب افگنیمبدان تا هرآنکس که بیند شکستز کنده نباشد ورا راه جستز ماهرک پیروز گردد به جنگبریزیم خون اندرین جای تنگسپه را همه دستگیر آوریممبادا که شمشیر و تیر آوریمفرستاده برگشت و آمد چو بادبروبر سخنهای گو کرد یادچوطلخند بشنید گفتار گوز لشکر هرآنکس که بد پیشروبفرمود تا پیش او خواندندسزاوار هر جای بنشاندندهمه پاسخ گو بدیشان بگفتهمه رازها برگشاد از نهفتبه لشکر چنین گفت کین جنگ نوبه دریا که اندیشه کردست گوچه بینید واین را چه رای آوریمکه اندیشه او به جای آوریماگر بود خواهید با من یکینپیچید سر را ز داد اندکیاگر جنگ جویم چه دریا چه کوهچو در جنگ لشکر بود هم گروهاگر یار باشید با من به جنگاز آواز روبه نترسد پلنگهر آنکس که جویند نام بزرگز گیتی بیابند کام بزرگجهانجوی اگر کشته گردد به نامبه از زنده دشمن بدو شادکامهر آنکس که درجنگ تندی کندهمی از پی سودمندی کندبیابید چندان ز من خواستهپرستنده و اسب آراستهز کشمیر تا پیش دریای چینبه هر شهر برماکنند آفرینببخشم همه شهرها بر سپاهچوفرمان مرا گردد و تاج و گاهبپاسخ همه مهتران پیش اوییکایک نهادند برخاک رویکه ما نام جوییم و تو شهریارببینی کنون گردش روزگارز درگاه طلخند برشد خروشز لشکر همه کشور آمد بجوشسپه را همه سوی دریا کشیدوزان پس سپاه گوآمد پدیدبرابر فرود آمدند آن دو شاهکه بودند با یکدگر کینه خواهبگرد اندرون کندهای ساختندچوشد ژرف آب اندر انداختنددو لشکر برابر کشیدند صفسواران همه بر لب آورده کفبیاراست با میسره میمنهکشیدند نزدیک دریا بنهدو شاه گرانمایه پر درد و کیننهادند برپشت پیلان دو زینبه قلب اندرون ساخته جای خویششده هر یکی لشکر آرای خویشزمین قار شد آسمان شد بنفشز بس نیزه و پرنیانی درفشهوا شد ز گرد سپاه آبنوسز نالیدن بوق وآوای کوستو گفتی که دریا بجوشد همینهنگ اندرو خون خروشد همیز زخم تبرزین و گوپال و تیغز دریا برآمد یکی تیره میغچو بر چرخ خورشید دامن کشیدچنان شد که کس نیز کس را ندیدتوگفتی هوا تیغ بارد همیبخاک اندرون لاله کارد همیز افگنده گیتی بران گونه گشتکه کرکس نیارست برسرگذشتگروهی بکنده درون پر ز خوندگر سر بریده فگنده نگونز دریا همیخاست از باد موجسپاه اندر آمد همی فوج فوجهمه دشت مغز و جگر بود و دلهمه نعل اسبان ز خون پر ز گلنگه کرد طلخند از پشت پیلزمین دید برسان دریای نیلهمه باد بر سوی طلخند گشتبه راه و به آب آرزومند گشتز باد و ز خورشید و شمشیر تیزنه آرام دید و نه راه گریزبران زین زرین بخفت و بمردهمه کشور هند گو راسپردببیشی نهادست مردم دو چشمز کمی بود دل پر از درد وخشمنه آن ماند ای مرد دانا نه اینز گیتی همه شادمانی گزیناگر چند بفزاید از رنج گنجهمان گنج گیتی نیرزد به رنجزقلب سپه چون نگه کرد گوندید آن درفش سپهدار نوسواری فرستاد تا پشت پیلبگردد بجوید همه میل میلببیند که آن لعل رخشان درفشکزو بود روی سواران بنفشکجاشد که بنشست جوش نبردمگر چشم من تیره گون شد ز گردسوار آمد و سر به سر بنگریددرفش سرنامداران ندیدهمه قلب گه دید پر گفت و گویسواران کشور همه شاه جویفرستاده برگشت و آمد چو بادسخنها همه پیش او کرد یادسپهبد فرود آمد از پشت پیلپیاده همیرفت گریان دو میلبیامد چوطلخند را مرده دیددل لشکر از درد پژمرده دیدسراپای او سر به سر بنگریدبه جایی برو پوست خسته ندیدخروشان همه گوشت بازو بکندنشست از برش سوگوار و نژندهمیگفت زار ای نبرده جوانبرفتی پر از درد و خسته روانتو راگردش اختر بد بکشتوگرنه نزد بر تو بادی درشتبپیچید ز آموزگاران سرتتو رفتی ومسکین دل مادرتبخوبی بسی راندم با تو پندنیامد تو را پند من سودمندچو فرزانه گو بد آنجا رسیدجهان جوی طلخند را مرده دیدبرادرش گریان و پر درد گشتخروش سواران بران پهن دشتخروشان بغلتید در پیش گوهمیگفت زار ای جهاندار نوازان پس بیاراست فرزانه پندبگو گفت کای شهریار بلندازین زاری و سوگواری چه سودچنین رفت و این بودنی کار بودسپاس از جهان آفرینت یکیستکه طلخند بر دست تو کشته نیستهمه بودنی گفته بودم به شاهز کیوان و بهرام و خورشید و ماهکه چندان به پیچید برزم این جوانکه برخویشتن بر سر آرد زمانکنون کار طلخند چون بادگشتبنادانی و تیزی اندر گذشتسپاهست چندان پر از درد و خشمسراسر همه برتو دارند چشمبیارام و ما را تو آرام دهخرد را به آرام دل کام دهکه چون پادشا را ببیند سپاهپر از درد و گریان پیاده به راهبکاهدش نزد سپاه آبرویفرومایه گستاخ گردد برویبه کردار جام گلابست شاهکه از گرد یکباره گردد تباهز دانا خردمند بشنید پندخروشی ز لشکر برآمد بلندکه آن لشکر اکنون جدا نیست زینهمه آفرین باد بر آن و اینهمه پاک در زینهار منیدوزین بر منش یادگار منیدازان پس چو دانندگان را بخواندبه مژگان بسی خون دل برفشاندز پند آنچ طلخند را داده بودبدیشان بگفت آنچ زو هم شنودیکی تخت تابوت کردش ز عاجز زر و ز پیروزه و خوب ساجبپوشید رویش به چینی پرندشد آن نامور نامبردار هندبدبق و بقیر و بکافور و مشکسرتنگ تابوت کردند خشکوزان جایگه تیز لشکر براندبه راه و به منزل فراوان نماندچو شاهان گزیدند جای نبردبشد مادر از خواب و آرام و خوردهمیشه بره دیدبان داشتیبه تلخی همی روز بگذاشتیچوازراه برخاست گرد سپاهنگه کرد بینادل از دیدهگاههمی دیدهبان بنگرید از دو میلکه بیند مگر تاج طلخند و پیلز بالا درفش گو آمد پدیدهمه روی کشور سپه گستریدنیامد پدید از میان سپاهسواری برافگند از دیدهگاهکه لشکر گذر کرد زین روی کوهگو وهرک بودند با او گروهنه طلخند پیدا نه پیل و درفشنه آن نامداران زرینه کفشز مژگان فروریخت خون مادرشفراوان به دیوار بر زد سرشازان پس چوآمد به مام آگهیکه تیره شد آن فر شاهنشهیجهاندار طلخند بر زین بمردسرگاه شاهی بگو در سپردهمی جامه زد چاک و رخ را بکندبه گنجور گنج آتش اندر فگندبه ایوان او شد دمان مادرشبه خون اندرون غرقه گشته سرشهمه کاخ وتاج بزرگی بسوختازان پس بلند آتشی برفروختکه سوزد تن خویش به آیین هندازان سوگ پیداکند دین هندچو از مادر آگاهی آمد بگوبرانگیخت آن بارهٔ تیزروبیامد ورا تنگ در بر گرفتپر از خون مژه خواهش اندر گرفتبدو گفت کای مهربان گوش دارکه ما بیگناهیم زین کارزارنه من کشتم او را نه یاران مننه گردی گمان برد زین انجمنکه خود پیش او دم توان زد درشتورا گردش اختر بد بکشتبدو گفت مادر که ای بدکنشز چرخ بلند آیدت سرزنشبرادر کشی از پی تاج و تختنخواند تو را نیکدل نیکبختچنین داد پاسخ که ای مهرباننشاید که برمن شوی بدگمانبیارام تا گردش رزمگاهنمایم تو را کار شاه و سپاهکه یارست شد پیش او رزمجویکرا بود در سر خود این گفت وگویبه دادار کو داد ومهر آفریدشب و روز و گردان سپهر آفریدکزین پس نبیند مرا مهر و گاهنه اسب و نه گرز و نه تخت و کلاهمگر کین سخن آشکارا کنمز تندی دلت پرمداراکنمکه او را بدست کسی بد زمانکه مردم رهایی نیابد ازانکه یابد به گیتی رهایی ز مرگوگر جان بپوشد به پولاد ترگچنان شمع رخشان فرو پژمردبه گیتی کسی یک نفس نشمردوگر چون نمایم نگردی تو رامبه دادار دارنده کوراست کامکه پیشت به آتش بر خویش رابسوزم ز بهر بداندیش راچو بشنید مادر سخنهای گودریغ آمدش برز و بالای گوبدو گفت مادر که بنمای راهکه چون مرد بر پیل طلخند شاهمگر بر من این آشکارا شودپر آتش دلم پرمدارا شودپر از در شد گو بایوان خویشجهاندیده فرزانه را خواند پیشبگفت آنچ با مادرش رفته بودز مادر که برآتش آشفته بودنشستند هر دو بهم رای زنگو و مرد فرزانه بیانجمنبدو گفت فرزانه کای نیکخوینگردد بما راست این آرزویز هر سو بخوانیم برنا و پیرکجا نامداری بود تیزویرز کشمیر وز دنبر و مرغ و مایوزان تیزویران جوینده رایز دریا و از کنده وزرمگاهبگوییم با مرد جوینده راهسواران بهر سو پراگند گوبجایی که بد موبدی پیشروسراسر بدرگاه شاه آمدندبدان نامور بارگاه آمدندجهاندار بنشست با موبدانبزرگان دانادل و بخردانصفت کرد فرزانه آن رزمگاهکه چون رفت پیکار جنگ وسپاهز دریا و از کنده و آبگیریکایک بگفتند با تیزویرنخفتند زایشان یکی تیره شبنه بر یکدگر برگشادند لبز میدان چو برخاست آواز کوسجهاندیدگان خواستند آبنوسیکی تخت کردند از چارسویدومرد گرانمایه و نیکخویهمانند آن کنده و رزمگاهبروی اندر آورده روی سپاهبران تخت صدخانه کرده نگارصفی کرد او لشکر کارزارپس آنگه دولشکر زساج و زعاجدو شاه سرافراز با پیل وتاجپیاده بدید اندرو با سوارهمه کرده آرایش کارزارز اسبان و پیلان و دستور شاهمبارز که اسب افگند بر سپاههمه کرده پیکر به آیین جنگیک تیز وجنبان یکی با درنگبیاراسته شاه قلب سپاهز یک دست فرزانهٔ نیکخواهابر دست شاه از دو رویه دو پیلز پیلان شده گرد همرنگ نیلدو اشتر بر پیل کرده به پاینشانده برایشان دو پاکیزه رایبه زیر شتر در دو اسب و دو مردکه پرخاش جویند روز نبردمبارز دو رخ بر دو روی دوصفز خون جگر بر لب آورده کفپیاده برفتی ز پیش و ز پسکجا بود در جنگ فریادرسچو بگذاشتی تا سر آوردگاهنشستی چو فرزانه بر دست شاههمان نیز فرزانه یک خانه بیشنرفتی نبودی ازین شاه پیشسه خانه برفتی سرافراز پیلبدیدی همه رزم گه از دو میلسه خانه برفتی شتر همچنانبرآورد گه بر دمان و دناننرفتی کسی پیش رخ کینهخواههمیتاختی او همه رزمگاههمیراند هر یک به میدان خویشبرفتن نکردی کسی کم و بیشچو دیدی کسی شاه را در نبردبه آواز گفتی که شاها بگردازان پس ببستند بر شاه راهرخ و اسب و فرزین و پیل و سپاهنگه کرد شاه اندران چارسویسپه دید افگنده چین در برویز اسب و ز کنده بر و بسته راهچپ و راست و پیش و پس اندر سپاهشد از رنج وز تشنگی شاه ماتچنین یافت از چرخ گردان براتز شطرنج طلخند بد آرزویگوآن شاه آزاده و نیکخویهمیکرد مادر ببازی نگاهپر از خون دل از بهر طلخند شاهنشسته شب و روز پر درد وخشمببازی شطرنج داده دو چشمهمه کام و رایش به شطرنج بودز طلخند جانش پر از رنج بودهمیشه همیریخت خونین سرشکبران درد شطرنج بودش پزشکبدین گونه بد تا چمان و چرانچنین تا سر آمد بروبر زمانسرآمد کنون برمن این داستانچنان هم که بشنیدم ازباستانپایان بخش ۷ - داستان طلخند و گو
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.