چنین گفت پرمایه دهقان پیرسخن هرچ زو بشنوی یادگیربا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چنین گفت پرمایه دهقان پیرسخن هرچ زو بشنوی یادگیرکه از نامداران با فر و دادز مردان جنگی به فر ونژادچوخاقان چینی نبود از مهانگذشته ز کسری بگرد جهانهمان تا لب رود جیحون ز چینبرو خواندندی بداد آفرینسپهدار با لشکر و گنج و تاجبگلزریون بودزان روی چاجسخنهای کسری به گرد جهانپراگنده شد درمیان مهانبه مردی و دانایی و فرهیبزرگی وآیین شاهنشهیخردمند خاقان بدان روزگارهمی دوستی جست با شهریاریکی چند بنشست با رایزنهمه نامداران شدند انجمنبدان دوستی را همی جای جستهمان از رد و موبدان رای جستیکی هدیه آراست پس بیشمارهمه یاد کرد از در شهریارز اسبان چینی و دیبای چینز تخت وز تاج وز تیغ و نگینطرایف که باشد به چین اندرونبیاراست از هر دری برهیونز دینار چینی ز بهر نثاربه گنجور فرمود تا سی هزاربیاورد و با هدیهها یار کرددگر را همه بار دینار کردسخنگوی مردی بجست از مهانخردمند و گردیده گرد جهانبفرمود تا پیش اوشد دبیرز خاقان یکی نامهای برحریرنبشتند برسان ارژنگ چینسوی شاه با صد هزار آفرینگذر مرد را سوی هیتال بودهمه ره پر از تیغ و کوپال بودز سغد اندرون تا به جیحون سپاهکشیده رده پیش هیتال شاهگوی غاتفر نام سالارشانبه جنگ اندورن نامبردارشانچو آگه شد از کار خاقان چینوزان هدیهٔ شهریار زمینز لشکر جهاندیده گان را بخواندسخن سر به سر پیش ایشان براندچنین گفت باسرکشان غاتفرکه مارا بدآمد ز اختر به سراگر شاه ایران و خاقان چینبسازند وز دل کنند آفرینهراسست زین دوستی بهر مابرین روی ویران شود شهرمابباید یکی تاختن ساختنجهان از فرستاده پرداختنزلشکر یکی نامور برگزیدسرافراز جنگی چنانچون سزیدبتاراج داد آن همه خواستههیونان واسبان آراستهفرستاده را سر بریدند پستز ترکان چینی سواری نجستچوآگاهی آمد به خاقان چیندلش گشت پر درد و سر پر ز کینسپه را ز قجغارباشی براندبه چین وختن نامداری نماندز خویشان ارجاسب وافراسیابنپرداخت یک تن به آرام و خواببرفتند یکسر به گلزریونهمه سر پر از خشم و دل پر زخونسپهدار خاقان چین سنجه بودهمی به آسمان بر زد از خاک دودز جوش سواران به چاچ اندرونچو خون شد به رنگ آب گلزریونچو آگاه شد غاتفر زان سخنکه خاقان چینی چه افگند بنسپاهی ز هیتالیان برگزیدکه گشت آفتاب ازجهان ناپدیدزبلخ وز شگنان و آموی و زمسلیح وسپه خواست و گنج درمز سومان وز ترمذ و ویسه گردسپاهی برآمد زهرسوی گردز کوه و بیابان وز ریگ و شخبجوشید لشکر چو مور و ملخچو بگذشت خاقان برود برکتوگفتی همی تیغ بارد فلکسپاه انجمن کرد بر مای و مرغسیه گشت خورشید چون پر چرغز بس نیزه وتیغهای بنفشدرفشیدن گونه گونه درفشبخارا پر از گرد وکوپال بودکه لشکرگه شاه هیتال بودبشد غاتفر با سپاهی چو کوهز هیتال گرد آوردیده گروهچو تنگ اندرآمد ز هر سو سپاهز تنگی ببستند بر باد راهدرخشیدن تیغهای سرانگراییدن گُرزهای گرانتوگفتی که آهن زبان داردیهوا گُرز را ترجمان داردییکی باد برخاست و گردی سیاهبشد روشنایی ز خورشید و ماهکشانی وسغدی شدند انجمنپر از آب رو کودک و مرد وزنکه تا چون بود کارآن رزمگاهکرا بردهد گردش هور وماهیکی هفته آن لشکر جنگجویبروی اندر آورده بودند رویبه هر جای برتودهای کشته بودز خون خاک وسنک ارغوان گشته بودز بس نیزه و گُرز و کوپال و تیغتوگفتی همی سنگ بارد ز میغنهان شد بگرد اندرون آفتابپر از خاک شد چشم پران عقاببهشتم سوی غاتفر گشت گردسیه شد جهان چوشب لاژوردشکست اندر آمد به هیتالیانشکستی که بستنش تا سالیانندیدند وهرکس کزیشان بماندبه دل در همی نام یزدان بخواندپراگنده بر هر سویی خسته بودهمه مرز پر کشته و بسته بودهمی این بدان آن بدین گفت جنگندیدیم هرگز چنین با درنگهمانا نه مردم بُدند آن سپاهنشایست کردن بدیشان نگاهبه چهره همه دیو بودند و ددبه دل دور ز اندیشه نیک و بدز ژوپین وز نیزه و گُرز و تیغتو گفتی ندانند راه گریغهمه چهرهٔ اژدها داشتندهمه نیزه بر ابر بگذاشتندهمه چنگهاشان بسان پلنگنشد سیر دلشان تو گویی ز جنگیکی زین ز اسبان نبرداشتندبخفتند و بر برف بگذاشتندخورش بارگی را همه خار بودسواری بخفتی دو بیدار بودنداریم ما تاب خاقان چینگذر کرد باید به ایرانزمینگر ای دون که فرمان برد غاتفرببندد به فرمان کسری کمرسپارد بدو شهر هیتال رافرامش کند گُرز و کوپال راوگرنه خود از تخمهٔ خوشنوازگزینیم جنگاوری سرفرازکه او شاد باشد بنوشینروانبدو دولت پیر گردد جوانبگوید بدو کار خاقان چینجهانی برو بر کنند آفرینکه با فر و برزست و بخش و خردهمی راستی را خرد پروردنهادست بر قیصران باژ و ساوندارند با او کسی زور و تاوز هیتالیان کودک و مرد وزنبرین یک سخن برشدند انجمنچغانی گوی بود فرخنژادجهانجوی پر دانش و بخش و دادخردمند و نامش فغانیش بودکه با گنج و با لشکر خویش بودبزرگان هیتال وخاقان چینبه شاهی برو خواندند آفرینپس آگاهی آمد به شاه بزرگز خاقان که شد نامدار سترگز هیتال و گردان آن انجمنکه آمد ز خاقان بریشان شکنز شاه چغانی که با بخت نوبیامد نشست از بر تخت نوپراندیشه بنشست شاه جهانز گفتار بیدار کارآگهانبه ایوان بیاراست جای نشستبرفتند گردان خسروپرستابا موبد موبدان اردشیرچوشاپور وچون یزدگرد دبیرهمان بخردان نماینده راهنشستند یک سر بر تخت شاهچنین گفت کسری که ای بخردانجهان گشته و کار دیده ردانیکی آگهی یافتم ناپسندسخنهای ناخوب و ناسودمندز هیتال وز ترک وخاقان چینوزان مرزبانان توران زمینبی اندازه لشکر شدند انجمنز چاچ وز چین وز ترک و ختنیکی هفته هیتال با ترک و چینز اسبان نبرداشتند ایچ زینبه فرجام هیتال برگشته شددو بهره مگر خسته و کشته شدبدان نامداری که هیتال بودجهانی پر از گُرز وکوپال بودشگفتست کآمد بریشان شکستسپهبد مباد ایچ با رای پستاگر غاتفر داشتی نام و راینبردی سپهر آن سپه را ز جایچوشد مرز هیتالیان پر ز شوربجستند از تخم بهرام گورنو آیین یکی شاه بنشاندندبه شاهی برو آفرین خواندندنشستست خاقان بدان روی چاجسرافراز با لشگر و گنج تاجز خویشان ارجاسب و افراسیابجز از مرز ایران نبینند به خوابز پیروزی لشکر غاتفرهمیبرفرازد به خورشید سرسزد گر نباشیم همداستانکه خاقان نخواند چنین داستانکه تا آن زمین پادشاهی مراستکه دارند ازو چینیان پشت راستهمه زیردستان از ایشان به رنجسپرده بدیشان زن و مرد و گنجچه بینید یکسر کنون اندرینچه سازیم با ترک وخاقان چینبزرگان داننده برخاستندهمه پاسخش را بیاراستندگرفتند یک سر برو آفرینکه ای شاه نیک اختر و پاکدینهمه مرز هیتال آهرمننددورویند واین مرز را دشمنندبریشان سزد هرچ آید ز بدهم از شاه گفتار نیکو سزدازیشان اگر نیستی کین و دردجز از خون آن شاه آزادمردبکشتند پیروز را ناگهانچنان شهریاری چراغ جهانمبادا که باشند یک روز شادکه هرگز نخیزد ز بیداد دادچنینست بادافره دادگرهمان بدکنش را بد آید به سرز خاقان اگر شاه راند سخنکه دارد به دل کین و درد کهنسزد گر ز خویشان افراسیاببدآموز دارد دو دیده پرآبدگر آنک پیروز شد دل گرفتاگر زو بترسی نباشد شگفتز هیتال وز لشکر غاتفرمکن یاد وتیمار ایشان مخورز خویشان ارجاسب و افراسیابزخاقان که بنشست ازان روی آببه روشن روان کار ایشان بسازتویی درجهان شاه گردن فرازفروغ از تو گیرد روان و خردانوشه کسی کو روان پروردتو داناتری از بزرگ انجمننبایدت فرزانه و رای زنتو را زیبد اندر جهان تاج وتختکه با فر و برزی و با رای و بختاگر شاه سوی خراسان شودازین پادشاهی هراسان شودهرآن گه که بینند بیشاه بومزمان تا زمان لشکر آید ز روماز ایرانیان باز خواهند کیننماند بروبوم ایران زمیننه کس پای بر خاک ایران نهادنه زین پادشاهی ببد کرد یاداگر شاه را رای کینست وجنگازو رام گردد به دریا نهنگچو بشنید ز ایرانیان شهریارز بزم وز پرخاش وز کارزارکسی را نبد گرد رزم آرزویبه بزم و بناز اندرون کرده خویبدانست شاه جهان کدخدایکه اندر دل بخردان چیست رایچنین داد پاسخ که یزدان سپاسکزو دارم اندر دو گیتی هراسکه ایشان نجستند جز خواب وخوردفراموش کردند گرد نبردشما را بر آسایش و بزمگاهگران شد چنینتان سر از رزمگاهتن آسان شود هرک رنج آوردز رنج تنش باز گنج آوردبه نیروی یزدان سرماه رابسیجیم یک سر همه راه رابه سوی خراسان کشم لشکریبخواهم سپاهی ز هرکشوریجهان از بدان پاک بیخوکنمبداد ودهش کشوری نو کنمهمه نامداران فروماندندبه پوزش برو آفرین خواندندکه ای شاه پیروز با فر و دادزمانه به دیدار توشاد بادهمه نامداران تو را بندهایمبه فرمان و رایت سرافگندهایمهرآنگه که فرمان دهد کارزارنبیند ز ما کاهلی شهریارازان پس چو بنشست با رایزنبزرگان وکسری شدند انجمنهمیبود ازین گونه تا ماه نوبرآمد نشست از برگاه نوتو گفتی که جامی ز یاقوت زردنهادند بر چادر لاژوردبدیدند بر چهرهٔ شاه ماهخروشی برآمد ز درگاه شاهچو برزد سر از کوه رخشان چراغزمین شد به کردار زرین جناغخروش آمد و نالهٔ گاو دمببستند بر پیل رویینه خمدمادم به لشکر گه آمد سپاهتبیره زنان برگرفتند راهبدرگاه شد یزدگرد دبیرابا رایزن موبد اردشیرنبشتند نامه به هر کشوریبهر نامداری و هرمهتریکه شد شاه با لشکر از بهر رزمشما کهتری را مسازید بزمبفرمود نامه بخاقان چینفغانیش راهم بکرد آفرینیکی لشکری از مداین براندکه روی زمین جز بدریا نماندزمین کوه تاکوه یک سر سپاهدرفش جهاندار بر قلبگاهیکی لشکری سوی گرگان کشیدکه گشت آفتاب از جهان ناپدیدبیاسود چندی ز بهر شکارهمیگشت درکوه و در مرغزاربسغد اندرون بود خاقان که شاهبه گرگان همی رای زد با سپاهز خویشان ارجاسب و افراسیابشده سغد یکسر چو دریای آبهمیگفت خاقان سپاه مرازمین برنتابد کلاه مرااز ایدر سپه سوی ایران کشیموز ایران به دشت دلیران کشیمهمه خاک ایران به چین آوریمهمان تازیان را بدین آوریمنمانم که کس تاج دارد نه تختنه اورنگ شاهی نه از تخت بختهمیبود یک چند باگفت وگویجهانجوی با لشکری جنگجویچنین تا بیامد ز شاه آگهیکز ایران بجنبید با فرهیوزان بخت پیروزی و دستگاهز دریا به دریا کشیده سپاهبپیچید خاقان چو آگاه شدبه رزم اندرون راه کوتاه شدبه اندیشه بنشست با رایزنبزرگان لشکر شدند انجمنسپهدار خاقان به دستور گفتکه این آگهی خوار نتوان نهفتشنیدم که کسری به گرگان رسیدهمه روی کشور سپه گستریدندارد همانا ز ما آگاهیوگر تارک از رای دارد تهیز چین تا به جیحون سپاه منستجهان زیر فر کلاه منستمرا پیش او رفت باید به جنگبپوشد درم آتش نام وننگگماند کزو بگذری راه نیستو گر در زمانه جز او شاه نیستبیاگاهد اکنون چومن جنگجویشوم با سواران چین پیش اویخردمند مردی به خاقان چینچنین گفت کای شهریار زمینتو با شاه ایران مکن رزم یادمده پادشاهی و لشکر به بادز شاهان نجوید کسی جای اویمگر تیره باشد دل و رای اویکه با فر او تخت را شاه نیستبدیدار او در فلک ماه نیستهمی باژ خواهد ز هند وز رومز جایی که گنجست و آباد بومخداوند تاجست و زیبای تختجهاندار و بیدار و پیروز بختچوبشنید خاقان ز موبد سخنیکی رای شایسته افگند بنچنین گفت با کاردان راهجویکه این را چه بیند خردمند رویدوکارست پیش اندرون ناگزیرکه خامش نشاید بدن خیره خیرکه آن را به پایان جز از رنج نیستبه از بر پراگندن گنج نیستز دینار پوشش نیاید نه خوردنه گستردنی روز ننگ و نبردبدو ایمنی باید و خوردنیهمان پوشش و نغز گستردنیهرآنکس که از بد هراسان شوددرم خوار گیرد تن آسان شودز لشکر سخنگوی ده برگزیدکه دانند گفتار دانا شنیدیکی نامه بنبشت با آفرینسخندان چینی چو ار تنگ چینبرفت آن خرد یافته ده سوارنهان پرسخن تا درشهریاربه کسری چو برداشتند آگهیبیاراست ایوان شاهنشهیبفرمود تا پرده برداشتندز درگاهشان شاد بگذاشتندبرفتند هر ده برشهریارابا نامه و هدیه و با نثارجهاندار چون دید بنواختشانز خاقان بپرسید و بنشاختشاننهادند سر پیش او بر زمینبدادند پیغام خاقان چینبه چینی یکی نامهای برحریرفرستاده بنهاد پیش دبیردبیر آن زمان نامه خواندن گرفتهمه انجمن ماند اندر شگفتسر نامه بود از نخست آفرینز دادار بر شهریار زمیندگر سر فرازی و گنج و سپاهسلیح وبزرگی نمودن به شاهسه دیگر سخن آنک فغفور چینمراخواند اندر جهان آفرینمرا داد بیآرزو دخترشنجویند جز رای من لشکرشوزان هدیه کز پیش نزدیک شاهفرستاد وهیتال بستد ز راهبران کینه رفتم من از شهر چاجکه بستانم از غاتفر گنج وتاجبدان گونه رفتم ز گلزریونکه شد لعلگون آب جیحون ز خونچو آگاهی آمد به ماچین و چینبگوینده برخواندیم آفرینز پیروزی شاه ومردانگیخردمندی و شرم و فرزانگیهمه دوستی بودی اندرنهانکه جوییم باشهریار جهانچو آن نامه بشنید و گفتار اویبزرگی ومردی وبازار اویفرستاده راجایگه ساختندستودند بسیار و بنواختندچو خوان ومی آراستی میگسارفرستاده راخواستی شهریارببودند یک ماه نزدیک شاهبه ایوان بزم و به نخچیرگاهیکی بارگه ساخت روزی به دشتز گردسواران هوا تیره گشتهمه مرزبانان زرین کمربلوچی و گیلی به زرین سپرسراسر بدان بارگاه آمدندپرستنده نزدیک شاه آمدندچوسیصدز پیلان زرین ستامببردند وشمشیر زرین نیامدرخشیدن تیغ و ژوپین وخشتتو گویی که زر اندر آهن سرشتبدیبا بیاراسته پشت پیلبدو تخت پیروزه هم رنگ نیلزمین پرخروش وهوا پر ز جوشهمی کر شد مردم تیزگوشفرستادهٔ بردع وهند و رومز هر شهریاری ز آباد بومز دشت سواران نیزه گزاربرفتند یک سر سوی شهریاربه چینی نمود آنک شاهی کراستز خورشید تا پشت ماهی کراستهوا پر شد از جوش گرد سوارزمین پرشد از آلت کار زاربه دشت اندر آورد گه ساختندسواران جنگی همیتاختندبه کوپال و تیغ و بتیر و کمانبگشتند گردنکشان یک زمانهمه دشت ژوپینزن و نیزهداربه یک سو پیاده به یک سو سوارفرستادهگان را ز هر کشوریز هر نامداری و هر مهتریشگفت آمد از لشکر و ساز اویهمان چهره و نام وآواز اویفرستادگان یک به دیگر به رازبگفتند کین شاه گردنفرازهنر جوید وهیچ پیچد عنانبه کردار پیکر نماید سنانهنر گر نمودی به ما شهریارازو داشتی هر یکی یادگارچو هریک برفتی برشاه خویشسخن داشتی یارهمراه خویشبگفتی که چون شاه نوشینروانبدیده نبینند پیر و جوانسخن هرچ گفتند اندر نهانبگفتند با شهریار جهانبه گنجور فرمود پس شهریارکه آرد به دشت آلت کارزاربیاورد خفتان وخود و زرهبفرمود تا برگشاید گرهگشاده برون کرد زورآزماینبرداشتی جوشن او زجایهمان خود و خفتان و کوپال اوینبرداشتی جز بر و یال اویکمانکش نبودی به لشکر چنوینه ازنامداران چنان جنگجویبه آوردگه رفت چون پیل مستیکی گُرزه گاو پیکر به دستبه زیر اندرون با رهٔ گامزنز بالای او خیره شد انجمنخروش آمد و ناله کرنایهم از پشت پیلان جرنگ درایتبیره زنان پیش بردند سنجزمین آمد از سم اسبان به رنجشهنشاه با خود و گبر و سنانچپ و راست گردان و پیچان عنانفرستادگان خواندند آفرینیکایک نهادند سر بر زمینبه ایوان شد از دشت شاه جهانیکایک برفتند با اومهانبفرمود تا پیش او شد دبیرابا موبد موبدان اردشیربه قرطاس برنامهٔ خسروینویسنده بنوشت بر پهلویقلم چون دو رخ را به عنبر بشستسرنامه کرد آفرین از نخستبران دادگر کوسپهر آفریدبلندی وتندی و مهر آفریدهمه بندهگانیم و او پادشاستخرد برتوانایی او گواستنفس جز به فرمان اونشمردپی مور بی او زمین نسپردازو خواستم تا مگر آفرینرساند ز ما سوی خاقان چیننخست آنک گفتی ز هیتالیانکزان گونه بستند بد را میانبه بیداد بر خیره خون ریختندبه دام نهاده خود آویختنداگر بد کنش زور دارد چو شیرنباید که باشد به یزدان دلیرچوایشان گرفتند راه پلنگتو پیروز گشتی برایشان به جنگو دیگر که گفتی ز گنج و سپاهز نیروی فغفور و تخت و کلاهکسی کز بزرگی زند داستاننباشد خردمند همداستانتوتخت بزرگی ندیدی نه تاجشگفت آمدت لشکر و مرز چاجچنین باکسی گفت باید که گنجنبیند نه لشکر نه رزم و نه رنجبزرگان گیتی مرا دیدهاندکسان کم ندیدند بشنیدهاندکه دریای چین را ندارم به آبشود کوه از آرام من درشتابسراسر زمین زیر گنج منستکجا آب وخاکست رنج منستسه دیگر کجا دوستی خواستیبه پیوند ما دل بیاراستیهمی بزم جویی مرا نیست رزمنه خرد کسی رزم هرگز به بزمو دیگر که با نامبردار مردنجوید خردمند هرگز نبردبویژه که خود کرده باشد به جنگگه رزم جستن نجوید درنگبسی دیده باشد گه کارزارنخواهد گه رزم آموزگاردل خویش باید که درجنگ سختچنان رام دارد که با تاج و تختتو را یار بادا جهان آفرینبماناد روشن کلاه و نگیننهادند برنامه بر مهر شاهبیاراست آن خسروی تاج و گاهبرسم کیان خلعت آراستندفرستاده را پیش اوخواستندز پیغام هرچش به دل بود نیزبه گفتار بر نامه بفزود نیزبخوبی برفتند ز ایوان شاهستایش کنان برگرفتند راهرسیدند پس پیش خاقان چینسراسر زبانها پر از آفرینجهاندیده خاقان بپردخت جایبیامد برتخت او رهنمایفرستادهگان راهمه پیش خواندز کسری فراوان سخنها براندنخست ازهش و دانش و رای اویز گفتار و دیدار و بالای اودگر گفت چندست با او سپاهازیشان که دارد نگین و کلاهز داد وز بیداد وز کشورشهم از لشکر و گنج وز افسرشفرستاده گویا زبان برگشادهمه دیدها پیش او کرد یادبه خاقان چین گفت کای شهریارتواو را بدین زیردستی مداربدین روزگاری که ما نزد اویببودیم شادان دل و تازه رویبه ایوان رزم و به دشت شکارندیدیم هرگز چنو شهریاربه بالای سروست و هم زور پیلبه بخشندگی همچو دریای نیلچو برگاه باشد سپهر وفاستبه آورد گه هم نهنگ بلاستاگر تیز گردد بغرد چو ابراز آواز او رام گردد هژبروگر میگسارد به آواز نرمهمی دل ستاند به گفتار گرمخجسته سرو شست بر گاه و تختیکی بارور شاخ زیبا درختهمه شهر ایران سپاه ویندپرستندگان کلاه ویندچوسازد به دشت اندرون بارگاهنگنجد همی درجهان آن سپاههمه گُرزداران با زیب وفرهمه پیشکاران به زرین کمرز پیل وز بالا و از تخت عاجز اورنگ وز یاره و طوق و تاجکس آیین او رانداند شماربه گیتی جز از دادگر شهریاراگر دشمنش کوه آهن شودبر خشم او چشم سوزن شودهرآنکس که سیر آید از روزگارشود تیز وبا او کند کارزارچوخاقان چین آن سخنها شنیدبپژمرد وشد چون گل شنبلیددلش زان سخنها بدو نیم شدوز اندیشه مغزش پر از بیم شدپراندیشه بنشست با رایزنچنین گفت با نامدار انجمنکه ای بخردان روی این کارچیستپراندیشه وخسته ز آزار کیستنباید که پیروز گشته به جنگهمه نامها بازگردد به ننگز هرگونهٔ موبدان خواستندچپ و راست گفتند و آراستندچنین گفت خاقان که اینست راهکه مردم فرستیم نزدیک شاهبه اندیشه در کار پیشی کنیمبسازیم با شاه وخویشی کنیمپس پرده ما بسی دخترستکه برتارک بانوان افسرستیکی را به نام شهنشه کنیمز کار وی اندیشه کوته کنیمچو پیوند سازیم با او به خوننباشد کس اورا به بد رهنمونبدو نازش وسرفرازی بودوزو بگذری جنگ و بازی بودردان را پسند آمد این رایشاهبه آواز گفتند کاین است راهز لشکر سه پرمایه را برگزیدکه گویند و دانند پاسخ شنیددرگنج دینار بگشاد و گفتکه گوهر چرا باید اندر نهفتاگر نام راباید و ننگ راوگر بخشش و رزم و آهنگ رایکی هدیهای ساخت کاندر جهانکسی آن ندید از کهان ومهاندبیر جهاندیده را پیش خواندسخن هرچ بودش به دل در براندنخست آفرین کرد برکردگارتوانا ودانا و پروردگارخداوند کیوان و خورشید وماهخداوند پیروزی ودستگاهز بنده نخواهد جز از راستینجوید به داد اندرون کاستیازو باد برشاه ایران درودخداوند شمشیر و کوپال و خودخداوند دانایی وتاج وتختز پیروزگر یافته کام و بختبداند جهاندار خسرونژادخردمند با سنگ و فرهنگ و رادکه مردم به مردم بوند ارجمنداگر چند باشد بزرگ و بلندفرستادگان خردمند منکه بودند نزدیک پیوند منازان بارگه چون بدین بارگاهرسیدند وگفتند چندی ز شاهز داد وخردمندی و بخت اویز تاج و سرافرازی و تخت اویچنان آرزو خاست کز فر توبباشیم در سایهٔ پر توگرامی تر از خون دل چیز نیستهنرمند فرزند با دل یکیستیکی پاک دامن که آهستهترفزونتر بدیدار وشایستهتربخواهد ز من گر پسند آیدشهمانا که این سودمند آیدشنباشد جدا مرز ایران ز چینفزاید ز ما درجهان آفرینپس اندر نبشتند چینی حریرببردند با مهر پیش وزیرسه مرد گرانمایه وچربگویگزین کرد خاقان ز خویشان اویبرفتند زان بارگاه بلندبه ایران به نزدیک شاه ارجمندچو بشنید کسری بیاراست تاجنشست از بر خسروی تخت عاجسه مرد گرانمایه و هوشمندرسیدند نزدیک تخت بلندسه بدره ز دینار چون سی هزارببردند و کردند پیشش نثارز زرین و سیمین و دیبای چیندرفشانتر ازآسمان بر زمینفرستادگان را چو بنشاختندبه چینی زبان آفرین ساختندسزاوار ایشان یکی جایگاههمانگه بیاراست دستور شاهبگشت اندرین نیز یک شب سپهرچو برزد سر از کوه تابنده مهرنشست از برتخت پیروز شاهز یاقوت بنهاد بر سر کلاهبفرمود تاموبد و رایزنبرفتند با نامدار انجمنچنین گفت کان نامهٔ برحریربیارند و بنهند پیش دبیرهمه نامداران نشستند گردخرامان بر شاه شد یزدگردچو آن نامه بر شاه ایران بخواندهمه انجمن در شگفتی بماندز بس خوبی و پوزش وآفرینکه پیدا بد از گفت خاقان چینهمه سرفرازان پرهیزکارستایش گرفتند برشهریارکه یزدان سپاس و بدویم پناهکه ننشست یک شاه بر پیشگاهبه پیروزی و فرو اورند شاهبخوبی ونرمی و پیوند شاههمه دشمنان پیش تو بندهاندوگر کهتری راسرافگندهاندهمه بیم زان لشکر چاج بودز خاقان که با گنج و با تاج بودبه فر شهنشاه شد نیکخواههمی راه جوید به نزدیک شاههرآنکس که دارد ز گردان خردتن آسانی و راستی پروردچودانست خاقان که او تاو شاهندارد به پیوند او جست راهنباید بدین کار کردن درنگکه کس را ز پیوند اونیست ننگز چین تا بخارا سپاه ویندهمه مهتران نیک خواه ویندچو بشنید گفتار آن بخردانبزرگان و بیداردل موبدانز بیگانه ایوان بپرداختندفرستاده را پیش بنشاختندشهنشاه بسیار بنواختشانبه نزدیکی تخت بنشاختشانپیام جهاندار بگزاردندبراسب سخن پای بفشاردندچو بشنید شاه آن سخنهای گرمز گردان چینی به آواز نرمچنین داد پاسخ که خاقان چینبزرگست و با دانش وآفرینبه فرزند پیوند جوید همیرخ دوستی را بشوید همیهرآنکس که دارد روانش خردبه چشم خرد کارها بنگردبسازیم و این رای فرخ نهیمسخن هرچ گفتهست پاسخ دهیمچنان باید اکنون که خاقان چیندل ماکند شاد بر به گزینکسی را فرستم که دارد خردشبستان او سر به سر بنگردیکی برگزیند که نامی ترستبه خاقان چین برگرامی ترستببیند که تا چون بود مادرشبود از نژاد کیان گوهرشچواین کرده باشد که کردیم یادسخن را به پیوستگی داد دادفرستادگان خواندند آفرینکه از شاه شادست خاقان چینکه در پرده پوشیده رویان اویز دیدار آنکس نپوشند رویشهنشاه بشنید ز ایشان سخنبرو تازه شد روزگار کهننویسندهٔ نامه را پیش خواندز خاقان فراوان سخنها براندبفرمود تا نامه پاسخ نبشتگزیده سخنهای فرخ نبشتنخست آفرین کرد بر کردگارجهاندار پیروز و پروردگاربه فرمان اویست گیتی به پایهمویست بر نیک و بد رهنمایکسی راکه خواهد کند ارجمندز پستی برآرد به چرخ بلنددگر مانده اندر بد روزگارچو نیکی نخواهد بدو کردگاربهرنیکی از وی شناسم سپاسوگر بد کنم زو دل اندر هراسنباید که جان باشد اندر تنماگر بیم و امید از و برکنمرسید این فرستادهٔ به آفرینابا گرم گفتار خاقان چینشنیدم ز پیوستگی هرچ گفتز پاکان که او دارد اندر نهفتمرا شاد شد دل زپیوند توبویژه ز پوشیده فرزند توفرستادم اینک یکی هوشمندکه دارد خرد جان او را ببندبیاید بگوید همه راز منز فرجام پیوند و آغاز منهمیشه تن و جانت پرشرم باددلت شاد و پشتت به ما گرم بادنویسنده چون خامه بیکار گشتبیاراست قرطاس واندر نوشتهمان چون سرشک قلم کرد خشکنهادند مهری بروبر ز مشکبرایشان یکی خلعت افگند شاهکزان ماند اندر شگفتی سپاهگزین کرد کسری خردمند و رادکجا نام او بود مهران ستادز ایرانیان نامور صد سوارسخنگوی و شایسته و نامدارچنین گفت کسری به مهران ستادکه رو شاد و پیروز با مهر و دادزبان وگمان بایدت چربگویخرد رهنمای ودل آزر مجویشبستان او را نگه کن نخستبد و نیک بایدکه دانی درستبه آرایش چهره و فر و زیبنباید که گیرندت اندر فریبپس پردهٔ او بسی درخترستکه با فر و بالا و با افسرستپرستار زاده نیاید به کاراگر چند باشد پدر شهریارنگر تا کدامست با شرم و دادبه مادر که دارد ز خاتون نژادنبیره جهاندار فغفور چینز پشت سپهدار خاقان چیناگر گوهرتن بود با نژادجهان زو شود شاد او نیز شادچوبشنید مهران ستاد این ز شاهبسی آفرین کرد بر تاج و گاهبرفت از بر گاه گیتیفروزبه فرخنده فال و بخرداد روزبه خاقان چین آگهی شد که شاهفرستاده مهران ستاد و سپاهچوآمد به نزدیک خاقان چینزمین را ببوسید و کرد آفرینجهانجوی چون دید بنواختشیکی نامور جایگه ساختشازان کارخاقان پراندیشه گشتبه سوی شبستان خاتون گذشتسخنهای نوشینروان برگشادز گنج وز لشکر بسی کرد یادبدو گفت کین شاه نوشینروانجوانست و بیدار و دولت جوانیکی دختری داد باید بدویکه ما را فزاید بدو آبرویتو را در پس پرده یک دخترستکجا بر سر بانوان افسرستمرا آرزویست از مهر اویکه دیده نبردارم از چهر اویچهارست نیز از پرستندگانپرستار و بیداردل بندگاناز ایشان یکی را سپارم بدویبرآسایم از جنگ وز گفت و گویبدو گفت خاتون که با رای تونگیرد کس اندر جهان جای توبرین گونه یک شب بپیمود خوابچنین تا برآمد ز کوه آفتاببیامد بدر گاه مهران ستادبرتخت او رفت و نامه بدادچوآن نامه برخواند خاقان چینز پیمان بخندید وز به گزینکلید شبستان بدو داد و گفتبرو تا کرا بینی اندر نهفتپرستار با او بیامد چهارکه خاقان بدیشان بدی استوارچومهران ستاد آن سخنها شنیدبیاورد با استواران کلیددرحجره بگشاد و اندر شدندپرستندگان داستانها زدندکه آن راکه اکنون تو بینی بدادستاره ندیدست و خورشید و بادشبستان بهشتی شد آراستهپر از ماه و خورشید و پرخواستهپری چهره بر گاه بنشست پنجهمه برسران تاج و در زیر گنجمگر دخت خاتون که افسر نداشتهمان یاره وطوق وگوهرنداشتیکی جامهٔ کهنه بد بر برشکلاهی زمشک ایزدی بر سرشز کرده به رخ بر نگارش نبودجز آرایش کردگارش نبودیکی سرو بد بر سرش ماه نوفروزان ز دیدار او گاه نوچومهران ستاد اندرو بنگریدیکی را بدیدار چون او ندیدبدانست بینادل رای رادکه دورند خاقان وخاتون ز دادبه دستار ودستان همی چشم اویبپوشید وزان تازه شد خشم اویپرستنده را گفت نزدیک شاهفراوان بود یاره و تاج و گاهمن این را که بیتاج و آرایشستگزیدم که این اندر افزایشستبه رنج از پی به گزین آمدمنه از بهر دیبای چین آمدمبدو گفت خاتون که ای مرد پیرنگویی همی یک سخن دلپذیرتو آن را که با فر و زیبست و رایدل فروز گشته رسیده به جایبه بالای سرو و به رخ چون بهاربداند پرستیدن شهریارهمی کودکی نارسیده به جایبرو برگزینی نه ای پاکرایچنین پاسخ آورد مهران ستادکه خاقان اگر سر بپیچد ز دادبداند که شاه جهان کدخدایبخواند مرا نیز ناپاک رایمن این را پسندم که بیتخت عاجندارد ز بن یاره وطوق وتاجاگر مهتران این نبینند رایچو فرمان بود باز گردم به جاینگه کرد خاقان به گفتار اویشگفت آمدش رای وکردار اویبدانست کان پیر پاکیزه مغزبزرگست و شایسته کار نغزخردمند بنشست با رایزنبپالود زایوان شاه انجمنچو پردخته شد جایگاه نشستبرفتند با زیج رومی بدستستاره شناسان و کندآورانهرآنکس که بودند ز ایشان سرانبفرمود تا هر کرا بود مهربجستند یک سر شمار سپهرهمیکرد موبد به اختر نگاهزکردار خاقان و پیوند شاهچنین گفت فرجام کای شهریاردلت را ببد هیچ رنجه مدارکه این کار جز بر بهی نگذردببد رای دشمن جهان نسپردچنینست راز سپهر بلندهمان گردش اختر سودمندکزین دخت خاقان وز پشت شاهبیاید یکی شاه زیبای گاهبرو شهریاران کنند آفرینهمان پرهنر سرفرازان چینچو بشنید خاقان دلش گشت خوشبخندید خاتون خورشیدفشچو از چاره دلها بپرداختندفرستاده را پیش بنشاختندبگفتند چیزی که بایست گفتز فرزند خاتون که بد در نهفتبپذرفت مهران ستاد از پدربه نام شهنشاه پیروزگرمیانجی بپذرفت خاقان به دادهمان راکه دارد ز خاتون نژادپرستندگان با نثار آمدندبه شادی بر شهریار آمدندوزان پس یکی گنج آراستهبدو در ز هر گونهای خواستهز دینار و ز گوهر و طوق و تاجهمان مهر پیروزه و تخت عاجیکی دیگر ازعود هندی به زربرو بافته چند گونه گهرابا هر یکی افسری شاهوارصد اسب و صد استر به زین و به بارشتر بارکرده ز دیبای چینبیاراسته پشت اسبان به زینچهل را ز دیبای زربفت گونکشیده زبر جد به زر اندرونصد اشتر ز گستردنی بار کردپرستنده سیصد پدیدار کردهمیبود تاهرکسی برنشستبرآیین چین با درفشی بدستبفرمود خاقان پیروزبختکه بنهند برکوههٔ پیل تختبرو بافته شوشهٔ سیم و زربه شوشه درون چند گونه گهردرفشی درفشان به دیبای چینکه پیدا نبودی ز دیبا زمینبه صد مردش از جای برداشتندز هامون به گردون برافراشتندز دیبا بیاراست مهدی به زربه مهد اندرون نابسوده گهرچو سیصد پرستار با ماهرویبرفتند شاداندل و راهجویفرستاد فرزند را نزد شاهسپاهی همیرفت با او به راهپرستنده پنجاه و خادم چهلبرو برگذشتند شادان به دلچوپردخته شد زان بیامد دبیربیاورد مشک و گلاب وحریریکی نامه بنوشت ار تنگوارپر آرایش و بوی و رنگ و نگارنخستین ستود آفریننده راجهاندار و بیدار و بیننده راکه هرچیز کو سازد اندر بوشبران سو بود بندگان را روششهنشاه ایران مرا افسرستنه پیوند او از پی دخترستکه تامن شنیدستم از بخردانبزرگان و بیدار دل موبدانز فر و بزرگی و اورند شاهبجستم همی رای و پیوند شاهکه اندر جهان سر به سر دادگرجهاندار چون او نبندد کمربه مردی و پیروزی و دستگاهبه فر و بنیرو و تخت و کلاهبه رادی و دانش به رای وخردورا دین یزدان همیپروردفرستادم اینک جهان بین خویشسوی شاه کسری به آیین خویشبفرمودهام تا بود بندهوارچوشاید پس پردهٔ شهریارخرد گیرد از فر و فرهنگ اویبیاموزد آیین و آهنگ اویکه بخت وخرد رهنمون تو بادبزرگی ودانش ستون تو بادنهادند مهر از بر مشک چینفرستاده را داد و کرد آفرینیکی خلعت از بهر مهران ستادبیاراست کان کس ندارد به یادکه دادی کسی از مهان جهانفرستاده را آشکار ونهانهمان نیز یارانش را هدیه دادز دینار وز مشکشان کرد شادهمیرفت با دختر وخواستهسواران و پیلان آراستهچنین تا لب رود جیحون کشیدبه مژگان همی از دلش خون کشیدهمیبود تا رود بگذاشتندز خشکی بران روی برداشتندز جیحون دلی پر زخون بازگشتز فرزند با درد انباز گشتجو آگاهی آمد ز مهران ستادهمی هر کس آن مژده را هدیه دادیکایک همیخواندند آفرینابرشاه ایران وسالار چیندلی شاد با هدیه و با نثارهمه مهربان و همه دوستارببستند آذین به شهر و به راهدرم ریختند از بر تخت شاهبه آموی و راه بیابان مروزمین بود یک سر چو پر تذروچنین تا به بسطام وگرگان رسیدتو گفتی زمین آسمان را ندیدزآیین که بستند بر شهر و دشتبراهی که لشکر همیبرگذشتوز ایران همه کودک و مرد و زنبه راه بت چین شدند انجمنز بالا بر ایشان گهر ریختندبه پی زعفران و درم بیختندبرآمیخته طشتهای خلوقجهان پرشد از نالهٔ کوس و بوقهمه یال اسبان پر از مشک ومیشکر با درم ریخته زیر پیز بس نالهٔ نای و چنگ و ربابنبد بر زمین جای آرام وخوابچوآمد بت اندر شبستان شاهبه مهد اندرون کرد کسری نگاهیکی سرو دین از برش گرد ماهنهاده به مه بر ز عنبر کلاهکلاهی به کردار مشکین زرهز گوهر کشیده گره برگرهگره بسته از تار و برتافتهبه افسون یک اندر دگر بافتهچو از غالیه برگل انگشتریهمه زیر انگشتری مشتریدرو شاه نوشینروان خیره ماندبرو نام یزدان فراوان بخواندسزاوار او جای بگزید شاهبیاراستند از پی ماه گاهچو آگاهی آمد به خاقان چینز ایران و ز شاه ایران زمینوزان شادمانی به فرزند اویشدن شاد وخرم به پیوند اویبپردخت سغد وسمرقند وچاجبه قجغار باشی فرستاد تاجازین شهرها چون برفت آن سپاههمی مرزبانان فرستاد شاهجهان شد پر از داد نوشینروانبخفتند بردشت پیر و جوانیکایک همیخواندند آفرینز هر جای برشهریار زمینهمه دست برداشته به آسمانکه ای کردگار مکان و زمانتو این داد بر شاه کسری بداربگردان ز جانش بد روزگارکه از فر و اورند او در جهانبدی دور گشت آشکار و نهانبه نخجیر چون او به گرگان رسیدگشاده کسی روی خاقان ندیدبشد خواب وخورد از سواران چینسواری نبرداشت از اسب زینپراگنده شد ترک سیصد هزاربه جایی نبد کوشش کارزارکمانی نبایست کردن به زهنه که بد از ایدر نه چینی نه مهبدین سان بود فر و برز کیانبه نخچیر آهنگ شیر ژیانکه نام وی و اختر شاه بودکه هم تخت و هم بخت همراه بودوزان پس بزرگان شدند انجمناز آموی تا شهر چاچ و ختنبگفتند کاین شهرهای فراخپر از باغ و میدان و ایوان و کاخز چاچ و برک تا سمرقند و سغدبسی بود ویران و آرام جغدچغانی وسومان وختلان و بلخشده روز بر هر کسی تار و تلخبخارا وخوارزم وآموی و زمبسی یاد دارمی با درد و غمز بیداد وز رنج افراسیابکسی را نبد جای آرام وخوابچوکیخسرو آمد برستیم از اویجهانی برآسود از گفت وگویازان پس چو ارجاسب شد زورمندشد این مرزها پر ز درد وگزنداز ایران چو گشتاسب آمد به جنگندید ایچ ارجاسب جای درنگبرآسود گیتی ز کردار اویکه هرگز مبادا فلک یاراویازان پس چونرسی سپهدار شدهمه شهرها پر ز تیمار شدچوشاپور ارمزد بگرفت جایندانست نرسی سرش را ز پایجهان سوی داد آمد و ایمنیز بد بسته شد دست آهرمنیچوخاقان جهان بستد از یزدگردببد تیزدستی برآورد گردبیامد جهاندار بهرام گورازو گشت خاقان پر از درد و شورشد از داد او شهرها چون بهشتپراگنده شد کار ناخوب و زشتبه هنگام پیروز چون خوشنوازجهان کرد پر درد و گرم و گدازمبادا فغانیش فرزند اویمه خویشان مه تخت ومه اورند اویجهاندار کسری کنون مرز مابپذرفت و پرمایه شد ارز مابماناد تا جاودان این بر اویجهان سر به سر چون تن و چون سر اویکه از وی زمین داد بیند کنوننبینیم رنج ونه ریزیم خونازان پس ز هیتال وترک وختنبه گلزریون برشدند انجمنبه هر سو که بد موبدی کاردانردی پاک وهشیار و بسیاردانز پیران هرآنکس که بد رایزنبروبر ز ترکان شدند انجمنچنان رای دیدند یک سر سپاهکه آیند با هدیه نزدیک شاهچو نزدیک نوشینروان آمدندهمه یک دل و یک زبان آمدندچنان گشت ز انبوه درگاه شاهکه بستند برمور و بر پشه راههمه برنهادند سر برزمینهمه شاه راخواندند آفرینبگفتند کای شاه ما بندهایمبه فرمان تو در جهان زندهایمهمه سرفرازیم با ساز جنگبه هامون بدریم چرم پلنگشهنشاه پذرفت ز ایشان نثاربرستند پاک از بد روزگاراز ایشان فغانیش بد پیشروسپاهی پسش جنگ سازان نوز گردان چو خشنود شد شهریاربیامد به درگاه سالار باربپرسید بسیار و بنواختشانبهر برزنی جایگه ساختشانوزان پس شهنشاه یزدانپرستبه خاک آمد از جایگاه نشستستایش همیکرد برکردگارکه ای برتر از گردش روزگارتو دادی مرا فر و فرهنگ و رایتو باشی بهر نیکیای رهنمایهر آنکس که یابد ز من آگهیازین پس نجوید کلاه مهیهمه کهتری را بسازند کارندارد کسی زهرهٔ کارزاربه کوه اندرون مرغ و ماهی بر آبچو من خفته باشم نجویند خوابهمه دام ودد پاسبان منندمهان جهان کهتران منندکرا برگزینی تو او خوار نیستجهان را جز از تو جهاندار نیستتو نیرو دهی تا مگر در جهاننخسبد ز من مور خسته روانچنین پیش یزدان فراوان گریستنگر تا چنین درجهان شاه کیستبه تخت آمد از جایگه نمازز گرگان برفتن گرفتند سازبرآمد خروشیدن گاودمز درگاه آواز رویینه خمسپه برنشست و بنه برنهادز یزدان نیکی دهش کرد یادز دینار و دیبا و تاج و کمرز گنج درم هم ز در و گهرز اسبان و پوشیده رویان و تاجدگر مهد پیروزه و تخت عاجنشستند بر زین پرستندگانبت آرای وهرگونهای بندگانفرستاد یکسر سوی طیسفونشبستان چینی به پیش اندرونبه فرخنده فال و به روز آسمانبرفتند گرد اندرش خادمانسرموبدان بود مهران ستادبشد با شبستان خاقان نژادسوی طیسفون رفت گنج و بنهسپاهی نماند از یلان یک تنههمه ویژه گردان آزداگانبیامد سوی آذرآبادگانسپاهی بیامد ز هر کشوریز گیلان و ز دیلمان لشکریز کوه بلوج و ز دشت سروچگرازان برفتند گردان کوچهمه پاک با هدیه و با نثاربه پیش سراپردهٔ شهریاربدان شهرشد شهریار بزرگکه ازمیش کوته کند چنگ گرگبه فر جهاندار کسری سپهردگرگونهتر شد به کین و به مهربه شهری کجا برگذشتی سپاهنیازارد زان کشتمندی به راهنجستی کسی ازکسی نان وآببرهبر بیاراستی جای خواببرینسان همی گرد گیتی بگشتنگه کرد هرجای هامون و دشتجهان دید یک سر پر از کشتمنددر و دشت پرگاو و پرگوسفندزمینی که آباد هرگز نبودبروبر ندیدند کشت و درودنگه کرد کسری برومند یافتبهرخانهای چند فرزند یافتخمیده سر از بار شاخ درختبه فر جهاندار بیداربختبه منزل رسیدند نزدیک شاهفرستادهٔ قیصر آمد به راهابا هدیه و جامه و سیم و زرز دیبای رومی و چینی کمرنثاری که پوشیده شد روی بومچنان باژ هرگز نیامد ز رومز دینار پر کرده ده چرم گاوسه ساله فرستاده شد باژ و ساوز قیصر یکی نامهای با نثارنبشته سوی نامور شهریارفرستاده را پیش بنشاندندنگه کرد و نامه برو خواندندبسی نرم پیغامها داده بودز چیزی که پیشش فرستاده بودکزین پس فزونتر فرستیم چیزکه این ساو بد باژ بایست نیزبپذرفت شاه آنک او دید رنجفرستاد یکسر همه سوی گنجوزان تخت شاه اندر آمد به اسبهمیراند تا خان آذرگشسبچو از دور جای پرستش بدیدشد از آب دیده رخش ناپدیدفرود آمد از اسب برسم بدستبه زمزم همیگفت ولب را ببستهمان پیش آتش ستایش گرفتجهان آفرین را نیایش گرفتهمه زر و گوهر فزونی که بردسراسر به گنجور آتش سپردپراگند بر موبدان سیم و زرهمه جامه بخشیدشان با گهرهمه موبدان زو توانگر شدندنیایش کنان پیش آذر شدندبه زمزم همیخواندند آفرینبران دادگر شهریار زمینو زانجا بیامد سوی طیسفونزمین شد ز لشکر که بیستونز بس خواسته کان پراگنده شدز زر و درم کشور آگنده شدوزان شهر سوی مداین کشیدکه آنجا بدی گنجها را کلیدگلستان چین با چهل اوستادهمیراند در پیش مهران ستادچو کسری بیامد برتخت خویشگرازان و انباز با بخت خویشجهان چون بهشتی شد آراستهز داد و ز خوبی پر از خواستهنشستند شاهان ز آویختنبه هر جای بیداد و خون ریختنجهان پر شد از فره ایزدیببستند گفتی دو دست از بدیندانست کس غارت و تاختندگر دست سوی بدی آختنجهانی به فرمان شاه آمدندز کژی و تاری به راه آمدندکسی کو بره بر درم ریختیازان خواسته دزد بگریختیز دیبا و دینار بر خشک و آببه رخشنده روز و به هنگام خواببپیوست نامه به هر کشوریبه هرنامداری و هر مهتریز بازارگانان ترک و ز چینز سقلاب وهرکشوری همچنینز بس نافهٔ مشک و چینی پرنداز آرایش روم وز بوی هندشد ایران به کردار خرم بهشتهمه خاک عنبر شد و زر خشتجهانی به ایران نهادند رویبر آسوده از رنج وز گفت وگویگلابست گویی هوا را سرشکبر آسوده از رنج مرد و پزشکببارید برگل به هنگام نمنبد کشتورزی ز باران دژمجهان گشت پرسبزه وچارپایدر و دشت گل بود و بام سرایهمه رودها همچو دریا شدهبه پالیز گلبن ثریا شدهبه ایران زبانها بیاموختندروانها بدانش برافروختندز بازارگانان هر مرز و بومز ترک و ز چین و ز سقلاب و رومستایش گرفتند بر رهنمایفزایش گرفت از گیا چارپایهرآنکس که از دانش آگاه بودز گویندگان بر در شاه بودرد وموبد و بخردان ارجمندبداندیش ترسان ز بیم گزندچوخورشید گیتی بیاراستیخروشی ز درگاه برخاستیکه ای زیردستان شاه جهانمدارید یک تن بد اندر نهانهرآنکس که از کار دیدهست رنجنیابد به اندازهٔ رنج گنجبگویند یکسر به سالار بارکز آنکس کند مزد او خواستاروگر فام خواهی بیاید ز راهدرم خواهد از مرد بیدستگاهنباید که یابد تهیدست رنجکه گنجور فامش بتوزد ز گنجکسی کو کند در زن کس نگاهچوخصمش بیاید به درگاه شاهنبیند مگر چاه ودار بلندکه با دار تیرست و با چاه بندوگر اسب یابند جایی یلهکه دهقان بدر بر کند زان گلهبریزند خونش بران کشتمندبرد گوشت آنکس که یابد گزندپیاده بماند سوارش ز اسببه پوزش رود نزد آذرگشسبعرض بسترد نام دیوان اویبه پای اندر آرند ایوان اویگناهی نباشد کم و بیش ازینز پستر بود آنک بد پیش ازیننباشد بران شاه همداستانبدر بر نخواهد جز از راستانهرآنکس که نپسندد این راه مامبادا که باشد به درگاه ماجهاندار یک روز بنشست شادبزرگان داننده را بار دادسخن گفت خندان و بگشاد چهربر تخت بنشست بوزرجمهریکی آفرین کرد بر کردگارخداوند پیروز و پروردگارچنین گفت کای داور تازهرویکه بر تو نیابد سخن زشتگویخجسته شهنشاه پیروزگرجهاندار با دانش و با گهرنبشتم سخن چند بر پهلویابر دفتر و کاغذ خسرویسپردم به گنجور تا روزگاربرآید بخواند مگر شهریاربدیدم که این گنبد دیرسازنخواهد همی لب گشادن به رازاگر مرد برخیزد از تخت بزمنهد بر کف خویش جان را برزمزمین را بپردازد از دشمنانشود ایمن از رنج آهرمنانشود پادشا بر جهان سربهسربیابد سخنها همه دربدرشود دستگاهش چو خواهد فراخکند گلشن و باغ و میدان و کاخنهد گنج و فرزند گرد آوردبسی روز برآرزو بشمردفراز آورد لشکر و خواستهشود کاخ و ایوانش آراستهگر ای دون که درویشباشد به رنجفراز آرد از هر سویی نام و گنجز روی ریا هرچ گرد آوردز صد سال بودنش برنگذردشود خاک وبیبر شود رنج اویبه دشمن بماند همه گنج اوینه فرزند ماند نه تخت و کلاهنه ایوان شاهی نه گنج و سپاهچو بشنید آن جستن و باد اویز گیتی نگیرد کسییاد اویبدین کار چون بگذرد روزگارازو نام نیکی بود یادگارز گیتی دوچیزیست جاوید بسدگر هرچباشد نماند به کسسخن گفتن نغز و کردار نیکنگردد کهن تا جهانست ریکبدین سان بود گردش روزگارخنک مرد با شرم و پرهیزگارمکن شهریارا گنه تا توانبویژه کزو شرم دارد روانبیآزاری و سودمندی گزینکه اینست فرهنگ آیین و دینز من یادگارست چندی سخنگمانم که هرگز نگردد کهنچو بگشاد روشن دل شهریارفروان سخن کرد زو خواستاربدو گفت فرخ کدامست مردکه دارد دلی شاد بیباد سردچنین گفت کانکو بود بیگناهنبردست آهرمن او را ز راهبپرسیدش از کژی و راه دیوز راه جهاندار کیهان خدیوبدو گفت فرمان یزدان بهیستکه اندر دوگیتی ازو فرهیستدربرتری راه آهرمنستکه مرد پرستنده را دشمنستخنک درجهان مرد پیمان منشکه پاکی وشرمست پیرامنشچوجانش تنش را نگهبان بودهمه زندگانیش آسان بودبماند بدو رادی و راستینکوبد درکژی وکاستیهران چیز کان بهره تن بودروانش پس از مرگ روشن بودازین هر دو چیزی ندارد دریغکه بهر نیامست گر بهر تیغکسی کو بود بر خرد پادشاروان را ندارد به راه هواسخن نشنو ازمرد افزون منشکه با جان روشن بود بدکنشچوخستو بیاید به دیگر سرایهم ایدر پر از درد ماند به جایکزین بگذری سفله آن را شناسکه از پاک یزدان ندارد سپاسدریغ آیدش بهرهٔ تن ز تنشود ز آرزوها ببندد دهنهمان بهر جانش که دانش بودنداند نه از دانشی بشنودبپرسید کسری که از کهترانکرا باشد اندیشهٔ مهترانچنین گفت کان کس که داناترستبهر آرزو بر تواناترستکدامست دانا بدوشاه گفتکه دانش بود مرد را درنهفتچنین گفت کان کو به فرمان دیونپردازد از راه کیهان خدیودهاند اهرمن هم به نیروی شیرکه آرند جان وخرد را به زیربدو گفت کسری که ده دیو چیستکزیشان خرد را بباید گریستچنین داد پاسخ که آز و نیازدو دیوند با زور و گردن فرازدگر خشم و رشک است و ننگ است و کینچو نمام و دوروی و ناپاک دیندهم آنک از کس ندارد سپاسبه نیکی وهم نیست یزدان شناسبدو گفت ازین شوم ده باگزندکدامست آهرمن زورمندچنین داد پاسخ به کسری که آزستمکاره دیوی بود دیرسازکه او را نبینند خشنود ایچهمه درفزونیش باشد بسیچنیاز آنک او را ز اندوه و دردهمی کور بینند و رخساره زردکزین بگذری خسروا دیو رشکیکی دردمندی بود بیپزشکاگر در زمانه کسی بیگزندبه تندی شود جان او دردمنددگر ننگ دیوی بود با ستیزهمیشه ببد کرده چنگال تیزدگر دیو کینست پرخشم وجوشز مردم بتابد گه خشم هوشنه بخشایش آرد بروبر نه مهردژآگاه دیوی پرآژنگ چهردگر دیو نمام کو جز دروغنداند نراند سخن با فروغبماند سخن چین ودوروی دیوبریده دل از بیم کیهان خدیومیان دوتن کین وجنگ آوردبکوشد که پیوستگی بشکرددگر دیو بیدانش وناسپاسنباشد خردمند و نیکی شناسبه نزدیک او رای و شرم اندکیستبه چشمش بدو نیک هردو یکیستز دانا بپرسید پس شهریارکه چون دیو با دل کند کارزارببنده چه دادست کیهان خدیوکه از کار کوته کند دست دیوچنین داد پاسخ که دست خردز کردار آهرمنان بگذردخرد باد جان تو را رهنمونکه راهی درازست پیش اندرونز شمشیر دیوان خرد جوشنستدل وجان داننده زو روشنستگذشته سخن یاد دارد خردبه دانش روان را همیپروردوگر خود بود آنک خوانیم خیمکه با او ندارد دل از دیو بیمجهان خوش بود بردل نیکخوینگردد بگرد در آرزویسخنهای باینده گویم کنونکه دلرا به شادی بود رهنمونهمیشه خردمند و امیدوارنبیند جز از شادی روزگارنیندیشد از کار بد یک زمانره راست گیرد نگیرد کماندگر هر که خشنود باشد به گنجنیازد نیارد تنش را به رنجکسی کو به گنج و درم ننگردهمه روز او بر خوشی بگذرددگر دین یزدان پرستست و بسبه رنج و به گنج و به آزرم کسز فرمان یزدان نگردد سرشسرشت بدی نیست هم گوهرشبرین همنشانست پرهیز نیزکه نفروشد او راه یزدان به چیزبدو گفت زین ده کدامست شاهسوی نیکویها نماینده راهچنین داد پاسخ که راه خردز هر دانشی بیگمان بگذردهمان خوی نیکوکه مردم بدویبماند همه ساله با آب رویوزین گوهران گوهر استوارتن خشندی دیدم از روزگاروزیشان امیدست آهستهتربرآسوده از رنج و شایستهتروزین گوهران آز دیدم به رنجکه همواره سیری نیابد ز گنجبدو گفت شاه از هنرها چه بهکه گردد بدو مرد جوینده مهچنین داد پاسخ که هر کو ز راهنگردد بود با تنی بیگناهبیابد ز گیتی همه کام وناماز انجام فرجام و آرام و کامبپرسید ازو نامبردار گوکزین ده کدامین بود پیشروچنین داد پاسخ به آواز نرمسخنهای دانش به گفتار گرمفزونی نجوید برین بر خردخرد بیگمان برهنر بگذردوزان پس ز دانا بپرسید مهکه فرهنگ مردم کدامست بهچنین داد پاسخ که دانش بهستخردمند خود برجهان برمهستکه دانا بلندی نیازد به گنجتن خویش را دور دارد ز رنجز نیروی خصمش بپرسید شاهکه چون جست خواهی همی دستگاهچنین داد پاسخ که کردار بدبود خصم روشنروان و خردز دانا بپرسید پس دادگرکه فرهنگ بهتر بوَد گر گهرچنین داد پاسخ بدو رهنمونکه فرهنگ باشد ز گوهر فزونگهر بی هنر زار و خوارست و سستبه فرهنگ باشد روان تندرستبدو گفت جان را زدودن بچیستهنرهای تن را ستودن بچیستبگویم کنون گفتها سربهسراگر یادگیری همه دربدرخرد مرد را خلعت ایزدیستز اندیشه دورست و دور از بدیستهنرمند کز خویشتن در شگفتبماند هنر زو نباید گرفتهمان خوشمنش مردم خویشدارنباشد به چشم خردمند خواراگر بخشش و دانش و رسم و دادخردمند گِرد آورد با نژادبزرگی و افزونی و راستیهمیگیرد از خوی بدکاستیازان پس بپرسید کسری ازویکه ای نامور مرد فرهنگجویبزرگی به کوشش بوَد گر به بختکه یابد جهاندار ازو تاج و تختچنین داد پاسخ که بخت و هنرچنانند چون جفت با یکدیگرچنان چون تن و جان که یارند و جفتتنومند پیدا و جان در نهفتهمان کالبد مرد را پوششستاگر بخت بیدار در کوششستبه کوشش نیاید بزرگی به جایمگر بخت نیکش بود رهنمایو دیگر که گیتی فسانهست و بادچو خوابی که بیننده دارد به یادچو بیدار گردد نبیند به چشماگر نیکویی دید اگر درد و خشمدگر پرسشی برگشاد از نهفتبدانا ستوده کدامست گفتچنین داد پاسخ که شاهی که تختبیاراید و زور یابد ز بختاگر دادگر باشد و نیکنامبیابد ز گفتار و کردار کامبدو گفت کاندر جهان مستمندکدامست بد روز و ناسودمندچنین داد پاسخ که درویش زشتکه نه کام یابد نه خرم بهشتبپرسید و گفتا که بدبخت کیستکه همواره از درد باید گریستچنین داد پاسخ که داننده مردکه دارد ز کردار بد روی زردبپرسید ازو گفت خرسند کیستبه بیشی ز چیز آرزومند کیستچنین داد پاسخ که آنکس که مهرندارد برین گرد گردان سپهربدو گفت ما را چه شایستهترچنین گفت کان کس که آهستهتربپرسید ازو گفت آهسته کیستکه بر تیز مردم بباید گریستچنین داد پاسخ که از عیبجوینگر تا که پیچد سر از گفتگویبه نزدیک او شرم و آهستگیهنرمندی و رای و شایستگیبپرسید ازو نامور شهریارکه از مردمان کیست امیدوارچنین گفت کان کس که کوشاترستدو گوشش بدانش نیوشاترستبپرسید ازو شهریار جهاناز آگاهی نیک و بد در نهانچنین داد پاسخ که از آگهیفراوان بود کژ و مغزش تهیمگر آنک گفتند خاکست جایندانم چه گویم ز دیگر سرایبدو گفت کسری که آباد شهرکدامست و ما زو چه داریم بهرچنین داد پاسخ که آبادجایز داد جهاندار باشد به پایبپرسید کسری که بیدارترپسندیدهتر مرد و هشیارتربه گیتی کدامست با من بگویکه بفزاید از دانشش آبرویچنین داد پاسخ که دانای پیرکه با آزمایش بود یادگیربدو گفت کسری که رامش کراستکه دارد به شادی همی پشت راستچنین داد پاسخ که هر کو ز بیمبوَد ایمن و باشدش زر و سیمبدو گفت ما را ستایش به چیستبه نزدیک هرکس پسندیده کیستچنین داد پاسخ که او را نیازبپوشد همی رشک با ننگ و آزهمان رشک و کینش نباشد نهانپسندیده او باشد اندر جهانز مرد شکیبا بپرسید شاهکه از صبر دارد به سر بر کلاهچنین گفت کان کس که نومید گشتدل تیرهرایش چو خورشید گشتدگر آنک روزش بباید شمردبه کار بزرگ اندرون دست بردبدو گفت غم در دل کیست بیشکز اندوه سیر آید از جان خویشچنین داد پاسخ که آنکو ز تختبیفتاد و نومید گردد ز بختبپرسید ازو شهریار بلندکه از ما که دارد دلی دردمندچنین گفت کان کو خردمند نیستتوانگر کش از بخت فرزند نیستبپرسید شاه از دل مستمندنشسته به گرم اندرون بیگزندبدو گفت با دانشی پارساکه گردد برو ابلهی پادشابپرسید نومیدتر کس کدامکه دارد توانایی و نیکنامچنین گفت کان کو ز کار بزرگبیفتد بماند نژند و سترگبپرسید ازو شاه نوشینروانکه ای مرد دانا و روشنروانکه دانی که بینام و آرایشستکه او از در مهر و بخشایشستبدو گفت مرد فراوان گناهگنهکار درویش و بیدستگاهبپرسید و گفتش که برگوی راستکه تا از گذشته پشیمان کراستچنین داد پاسخ که آن تیره ترگکه بر سر نهد پادشا روز مرگپشیمان شود دل کند پرهراسکه جانش به یزدان بود ناسپاسو دیگر که کردار دارد بسیبه نزدیک آن ناسپاسان کسیبپرسید و گفت ای خرد یافتههنرها یک اندر دگر بافتهچه دانی کزو تن بود سودمندهمان بر دل هر کسی ارجمندچنین داد پاسخ که ناتندرستکه دل را جز از شادمانی نجستچو از درد روزی بسستی بودهمه آرزو تندرستی بودبپرسید و گفتش که از آرزویچه بیشست پیدا کن ای نیکخویبدو گفت چون سرفرازی بودهمه آرزو بینیازی بودچو ازبینیازی بود تندرستنباید جز از کام دل چیز جستازان پس چنین گفت با رهنمونکه بردل چه اندیشه آید فزونچنین داد پاسخ که ای را سه رویبسازد خردمند با راهجوییکی آنک اندیشد از روز بدمگر بیگنه بر تنش بد رسدبترسد ز کار فریبنده دوستکه با مغز جان خواهد و خون و پوستسه دیگر ز بیدادگر شهریارکه بیگار بستاند از مرد کارچه نیکو بود گردش روزگارخردیافته مرد آموزگارجهان روشن و پادشا دادگرز گردون نیابی فزون زین هنربپرسیدش از دین و از راستیکزو دور باشد بدو کاستیبدو گفت شاها بدینی گرایکزو نگسلد یادکرد خدایهمان دوری از کژی و راه دیوبترس از جهانبان و کیهان خدیوبه فرمان یزدان نهاده دو گوشوزیشان نباشد کسی با خروشازان پس بپرسیدش از پادشاکه فرماروانست بر پارساکز ایشان کدامست پیروزبختکه باشد به گیتی سزاوار تختچنین گفت کان کو بود دادگرخرد دارد و رای و شرم و هنربپرسیدش از دوستان کهنکه باشند هم کوشه و یکسخنچنین داد پاسخ که از مرد دوستجوانمردی و داد دادن نکوستنخواهد به تو بد به آزرم کسبه سختی بود یار و فریادرسبدو گفت کسری کرا بیش دوستکه با او یکی بود از مغز و پوستچنین داد پاسخ که از نیکدلجدایی نخواهد جز از دلگسلدگر آن کسی کو نوازندهترنکوتر به کردار و سازندهتربپرسید دشمن کرا بیشترکه باشد بدو بر بداندیشترچنین داد پاسخ که برترمنشکه باشد فراوان بدو سرزنشهمان نیز کاو آز دارد درشتپرآژنگ رخساره و بسته مشتبپرسید تا جاودان دوست کیستز درد جدایی که خواهد گریستچنین داد پاسخ که کردار نیکنخواهد جدا بودن از یار نیکچه ماند بدو گفت جاوید چیزکه آن چیز کمی نگیرد به نیزچنین داد پاسخ که انباز مردنه کاهد نه سوزد نه ترسد ز دردچنین گفت کین جان دانا بودکه بر آرزوها توانا بودبدو گفت شاه ای خداوند مهرچه باشد به پهنا فزون از سپهرچنین گفت کان شاه بخشنده دستو دیگر دل مرد یزدانپرستبپرسید و گفتا چه با زیبترکزان برفرازد خردمند سرچنین داد پاسخ که ای پادشامده گنج هرگز بناپارساچو کردار با ناسپاسان کنیهمی خشت خشک اندر آب افگنیبدو گفت اندر چه چیزست رنجکزو کم شود مرد را آز گنجبدو داد پاسخ که ای شهریارهمیشه دلت باد چون نوبهارپرستندهٔ شاه بدخو ز رنجنخواهد تن و زندگانی و گنجبپرسید و گفتش چه دیدی شگفتکزان برتر اندازه نتوان گرفتچنین گفت با شاه بوزرجمهرکه یک سر شگفتست کار سپهریکی مرد بینیم با دستگاهکلاهش رسیده بابر سیاهکه او دست چپ را نداند ز راستز بخشش فزونی نداند نه کاستیکی گردش آسمان بلندستاره بگوید که چونست و چندفلک رهنمونش به سختی بودهمه بهر او شوربختی بودگرانتر چه دانی بدو گفت شاهچنین داد پاسخ که سنگ گناهبپرسید کز برتری کارهاز گفتارها هم ز کردارهاکدامست با ننگ و با سرزنشکه باشد ورا هر کسی بدکنشچنین داد پاسخ که زفتی ز شاهستیهیدن مردم بیگناهتوانگر که تنگی کند در خورشدریغ آیدش پوشش و پرورشزنانی که ایشان ندارند شرمبگفتن ندارند آواز نرمهمان نیکمردان که تندی کنندوگر تنگدستان بلندی کننددروغ آنک بیرنگ و زشتست و خوارچه بر نابکار و چه بر شهریاربه گیتی ز نیکی چه چیزست گفتکه هم آشکارست و هم در نهفتکزو مرد داننده جوشن کندروان را بدان چیز روشن کندچنین داد پاسخ که کوشان بدینبه گیتی نیابد جز از آفریندگر آنک دارد ز یزدان سپاسبود دانشی مرد نیکیشناسبدو گفت کسری که کرده چه بهچه ناکرده از شاه وز مرد مهچه بهتر کزو باز داریم چنگگرفته چه بهتر ز بهر درنگچه بهتر ز فرمودن و داشتنوگر مرد را خوار بگذاشتنبه پاسخ نگه داشتن گفت خشمکه از بیگناهان بخوابند چشمدگر آنک بیدار داری روانبکوشی تو در کارها تا توانفروهشته کین برگرفته امیدبتابد روان زو به کردار شیدز کار بزه چند یابی مزهبیفگن مزه دور باش از بزهسپاس از خداوند خورشید و ماهکه رَستم ز بوزرجمهر و ز شاهچو این کار دلگیرت آمد ببنز شطرنج باید که رانی سخنپایان بخش ۵ - رزم خاقان چین با هیتالیان
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.