به جهرم یکی مرد بد بدنژادکجا نام او مهرک نوشزادبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
به جهرم یکی مرد بد بدنژادکجا نام او مهرک نوشزادچو آگه شد از رفتن اردشیروزان ماندن او بران آبگیرز تنگی که بد اندر آن رزمگاهز بهر خورشها برو بسته راهز جهرم بیامد به ایوان شاهز هر سو بیاورد بیمر سپاههمه گنج او را به تاراج دادبه لشکر بسی بدره و تاج دادچو آگاهی آمد به شاه اردشیرپراندیشه شد بر لب آبگیرهمی گفت ناساخته خانه راچرا ساختم رزم بیگانه رابزرگان لشکرش را پیش خواندز مهرک فراوان سخنها براندچه بینید گفت ای سران سپاهکه ما را چنین تنگ شد دستگاهچشیدم بسی تلخی روزگارنبد رنج مهرک مرا در شماربه آواز گفتند کای شهریارمبیناد چشمت بد روزگارچو مهرک بود دشمن اندر نهانچرا جست باید به سختی جهانتو داری بزرگی و گیهان تراستهمه بندگانیم و فرمان تراستبفرمود تا خوان بیاراستندمی و جام و رامشگران خواستندبه خوان بر نهادند چندی برهبه خوردن نهادند سر یکسرهچو نان را به خوردن گرفت اردشیرهمانگه بیامد یکی تیز تیرنشست اندران پاک فربه برهکه تیر اندرو غرقه شد یکسرهبزرگان فرزانهٔ رزمسازز نان داشتند آن زمان دست بازبدیدند نقشی بران تیز تیربخواند آنک بد زان بزرگان دبیرز غم هرکسی از جگر خون کشیدیکی از بره تیر بیرون کشیدنوشته بران تیر بر پهلویکه ای شاه داننده گر بشنویچنین تیز تیر آمد از بام دژکه از بخت کرمست آرام دژگر انداختیمی بر اردشیربروبر گذر یافتی پر تیرنباید که چون او یکی شهریارکند پست کرم اندرین روزگاربران موبدان نامدار اردشیرنوشته همی خواند آن چوب تیرز دژ تا بر او دو فرسنگ بوددل مهتران زان سخن تنگ بودهمی هر کسی خواندند آفرینز دادار بر فر شاه زمینپایان بخش ۱۸ ـ تاراج مهرک و رسیدن تیر هشدار
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.