چو شد روی کشور به کردار قیرکنیزک بیامد بر اردشیربا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو شد روی کشور به کردار قیرکنیزک بیامد بر اردشیرچو دریا برآشفت مرد جوانکه یک روز نشکیبی از اردوانکنیزک بگفت آنچ روشنروانهمی گفت با نامدار اردوانسخن چون ز گلنار زان سان شنیدشکیبایی و خامشی برگزیددل مرد برنا شد از ماه تیزازان پس همی جست راه گریزبدو گفت گر من به ایران شومز ری سوی شهر دلیران شومتو با من سگالی که آیی به راهگر ایدر بباشی به نزدیک شاهاگر با من آیی توانگر شویهمان بر سر کشور افسر شویچنین داد پاسخ که من بندهامنباشم جدا از تو تا زندهامهمی گفت با لب پر از باد سردفرو ریخت از دیدگان آب زردچنین گفت با ماهروی اردشیرکه فردا بباید شدن ناگزیرکنیزک بیامد به ایوان خویشبه کف برنهاده تن و جان خویشچو شد روی گیتی ز خورشید زردبه خم اندر آمد شب لاژوردکنیزک در گنجها باز کردز هر گوهری جستن آغاز کردز یاقوت وز گوهر شاهوارز دینار چندانک بودش به کاربیامد به جایی که بودش نشستبدان خانه بنهاد گوهر ز دستهمی بود تا شب برآمد ز کوهبخفت اردوان جای شد بیگروهاز ایوان بیامد به کردار تیربیاورد گوهر بر اردشیرجهانجوی را دید جامی به دستنگهبان اسپان همه خفته مستکجا مستشان کرده بود اردشیرکه وی خواست رفتن همی ناگزیردو اسپ گرانمایه کرده گزینبر آخور چنان بود در زیر زینجهانجوی چون روی گلنار دیدهمان گوهر و سرخ دینار دیدهماندر زمان پیش بنهاد جامبزد بر سر تازی اسپان لگامبپوشید خفتان و خود بر نشستیکی تیغ زهر آب داده به دستهمان ماهرخ بر دگر بارگینشستند و رفتند یکبارگیاز ایوان سوی پارس بنهاد رویهمی رفت شادان دل و راهجویپایان بخش ۷ ـ گریختن اردشیر و گلنار به پارس
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.