چو شد روزگار تهمتن به سربه پیش آورم داستانی دگربا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو شد روزگار تهمتن به سربه پیش آورم داستانی دگرچو گشتاسپ را تیره شد روی بختبیاورد جاماسپ را پیش تختبدو گفت کز کار اسفندیارچنان داغ دل گشتم و سوکوارکه روزی نبد زندگانیم خوشدژم بودم از اختر کینهکشپس از من کنون شاه بهمن بودهمان رازدارش پشوتن بودمپیچید سرها ز فرمان اویمگیرید دوری ز پیمان اوییکایک بویدش نماینده راهکه اویست زیبای تخت و کلاهبدو داد پس گنجها را کلیدیکی باد سرد از جگر برکشیدبدو گفت کار من اندر گذشتهم از تارکم آب برتر گذشتنشستم به شاهی صد و بیست سالندیدم به گیتی کسی را همالتو اکنون همی کوش و با داد باشچو داد آوری از غم آزاد باشخردمند را شاد و نزدیک دارجهان بر بداندیش تاریک دارهمه راستی کن که از راستیبپیچد سر از کژی و کاستیسپردم ترا تخت و دیهیم و گنجازان پس که بردم بسی گرم و رنجبگفت این و شد روزگارش به سرزمان گذشته نیامد به بریکی دخمه کردندش از شیز و عاجبرآویختند از بر گاه تاجهمین بودش از رنج و ز گنج بهربدید از پس نوش و تریاک زهراگر بودن اینست شادی چراستشد از مرگ درویش با شاه راستبخور هرچ برزی و بد را مکوشبه مرد خردمند بسپار گوشگذر کرد همراه و ما ماندیمز کار گذشته بسی خواندیمبه منزل رسید آنک پوینده بودرهی یافت آن کس که جوینده بودنگیرد ترا دست جز نیکویگر از پیر دانا سخن بشنویکنون رنج در کار بهمن بریمخرد پیش دانا پشوتن بریمپایان بخش ۸ ـ واپسین اندرزهای گشتاسپ به بهمن
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.