ازان نامداران سواری بجستگهی شد پیاده گهی برنشستبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
ازان نامداران سواری بجستگهی شد پیاده گهی برنشستچو آمد سوی زابلستان بگفتکه پیل ژیان گشت با خاک جفتزواره همان و سپاهش همانسواری نجست از بد بدگمانخروشی برآمد ز زابلستانز بدخواه وز شاه کابلستانهمی ریخت زال از بر یال خاکهمیکرد روی و بر خویش چاکهمیگفت زار ای گو پیلتننخواهم که پوشد تنم جز کفنگو سرفراز اژدهای دلیرزواره که بد نامبردار شیرشغاد آن بنفرین شوریدهبختبکند از بن این خسروانی درختکه داند که با پیل روباه شومهمی کین سگالد بران مرز و بومکه دارد به یاد این چنین روزگارکه داند شنیدن ز آموزگارکه چون رستمی پیش بینم به خاکبه گفتار روباه گردد هلاکچرا پیش ایشان نمردم به زارچرا ماندم اندر جهان یادگارچرا بایدم زندگانی و گاهچرا بایدم خواب و آرامگاهپسانگه بسی مویه آغاز کردچو بر پور پهلو همی ساز کردگوا شیرگیرا یلا مهترادلاور جهاندیده گُندآوراکجات آن دلیری و مردانگیکجات آن بزرگی و فرزانگیکجات آن دل و رای و روشنروانکجات آن بر و برز و یال گرانکجات آن بزرگ اژدهافش درفشکجا تیر و گوپال و تیغ بنفشنماندی به گیتی و رفتی به خاککه بادا سر دشمنت در مغاکپس انگه فرامرز را با سپاهفرستاد تا رزم جوید ز شاهتن کشته از چاه باز آوردجهان را به زاری نیاز آوردفرامرز چون پیش کابل رسیدبه شهر اندرون نامداری ندیدگریزان همه شهر، گریان شدهز سوک جهانگیر بریان شدهبیامد بران دشت نخچیرگاهبه جایی کجا کنده بودند چاهچو روی پدر دید پور دلیرخروشی برآورد بر سان شیربدان گونه بر خاک تن پر ز خونبه روی زمین بر فگنده نگونهمی گفت کای پهلوان بلندبه رویت که آورد زین سان گزندکه نفرین بران مرد بیباک بادبه جای کله بر سرش خاک بادبه یزدان و جان تو ای نامداربه خاک نریمان و سام سوارکه هرگز نبیند تنم جز زرهبیوسنده و برفگنده گرهبدان تا که کین گو پیلتنبخواهم ازان بیوفا انجمنهمانکس که با او بدین کین میانببستند و آمد به ما بر زباننمانم ز ایشان یکی را به جایهمانکس که بود اندرین رهنمایبفرمود تا تختهای گرانبیارند از هر سوی در کرانببردند بسیار باهوی و تختنهادند بر تخت زیبا درختگشاد آن میان بستن پهلویبرآهیخت زو جامهٔ خسروینخستین بشستندش از خون گرمبر و یال و ریش و تنش نرمنرمهمی عنبر و زعفران سوختندهمه خستگیهاش بردوختندهمی ریخت بر تارکش بر گلاببگسترد بر تنش کافور ناببه دیبا تنش را بیاراستندازان پس گل و مشک و می خواستندکفندوز بر وی ببارید خونبه شانه زد آن ریش کافورگوننبد جا تنش را همی بر دو تختتنی بود گر سایهگستر درخت؟یکی نغز تابوت کردند ساجبرو میخ زرین و پیکر ز عاجهمه درزهایش گرفته به قیربرآلوده بر قیر مشک و عبیرز چاهی برادرش را برکشیدهمی دوخت جایی کجا خسته دیدزبر مشک و کافور و زیرش گلابازان سان همی ریخت بر جای خوابازان پس تن رخش را برکشیدبشست و برو جامهها گستریدبشستند و کردند دیبا کفنبجستند جایی یکی نارونبرفتند بیداردل درگرانبریدند ازو تختهای گراندو روز اندران کار شد روزگارتن رخش بر پیل کردند بارز کابلستان تا به زابلستانزمین شد به کردار غلغلستانزن و مرد بد ایستاده به پایتنی را نبد بر زمین نیز جایدو تابوت بر دست بگذاشتندز انبوه چون باد پنداشتندبده روز و ده شب به زابل رسیدکسش بر زمین بر نهاده ندیدزمانه شد از درد او با خروشتو گفتی که هامون برآمد به جوشکسی نیز نشنید آواز کسهمه بومها مویه کردند و بسبه باغ اندرون دخمهای ساختندسرش را به ابر اندر افراختندبرابر نهادند زرین دو تختبران خوابنیده گو نیکبختهرانکس که بود از پرستندگاناز آزاد وز پاکدل بندگانهمی مشک باگل برآمیختندبه پای گو پیلتن ریختندهمی هرکسی گفت کای نامدارچرا خواستی مشک و عنبر نثارنخواهی همی پادشاهی و بزمنپوشی همی نیز خفتان رزمنبخشی همی گنج و دینار نیزهمانا که شد پیش تو خوار چیزکنون شاد باشی به خرم بهشتکه یزدانت از داد و مردی سرشتدر دخمه بستند و گشتند بازشد آن نامور شیر گردنفرازچه جویی همی زین سرای سپنجکز آغاز رنجست و فرجام رنجبریزی به خاک ار همه ز آهنیاگر دینپرستی ور آهرمنیتو تا زندهای سوی نیکی گرایمگر کام یابی به دیگر سرایپایان بخش ۵ ـ سوگواری زال و خاکسپاری رستم
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.