نگه کرد گرسیوز نامدارسواران ترکان گزیده هزاربا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
نگه کرد گرسیوز نامدارسواران ترکان گزیده هزارخنیده سپاه اندرآورد گردبشد شادمان تا سیاووش گردسیاوش چو بشنید بسپرد راهپذیره شدش تازیان با سپاهگرفتند مر یکدگر را کنارسیاوش بپرسید از شهریاربه ایوان کشیدند زان جایگاهسیاوش بیاراست جای سپاهدگر روز گرسیوز آمد پگاهبیاورد خلعت ز نزدیک شاهسیاوش بدان خلعت شهریارنگه کرد و شد چون گل اندر بهارنشست از بر بارهٔ گام زنسواران ایران شدند انجمنهمه شهر و برزن یکایک بدوینمود و سوی کاخ بنهاد رویهم آنگه به نزد سیاوش چو بادسواری بیامد ورا مژده دادکه از دختر پهلوان سپاهیکی کودک آمد به مانند شاهورا نام کردند فرخ فرودبه تیره شب آمد چو پیران شنودبه زودی مرا با سواری دگربگفت اینک شو شاه را مژده برهمان مادر کودک ارجمندجریره سر بانوان بلندبفرمود یکسر به فرمانبرانزدن دست آن خرد بر زعفراننهادند بر پشت این نامه برکه پیش سیاووش خودکامه بربگویش که هر چند من سالخوردبدم پاک یزدان مرا شاد کردسیاوش بدو گفت گاه مهیازین تخمه هرگز مبادا تهیفرستاده را داد چندان درمکه آرنده گشت از کشیدن دژمبه کاخ فرنگیس رفتند شادبدید آن بزرگی فرخ نژادپرستار چندی به زرین کلاهفرنگیس با تاج در پیشگاهفرود آمد از تخت و بردش نثاربپرسیدش از شهر و ز شهریاردل و مغز گرسیوز آمد به جوشدگرگونهتر شد به آیین و هوشبه دل گفت سالی چنین بگذردسیاوش کسی را به کس نشمردهمش پادشاهیست هم تاج و گاههمش گنج و هم دانش و هم سپاهنهان دل خویش پیدا نکردهمی بود پیچان و رخساره زردبدو گفت برخوردی از رنج خویشهمه سال شادان دل از گنج خویشنهادند در کاخ زرین دو تختنشستند شادان دل و نیکبختنوازندهٔ رود با میگساربیامد بر تخت گوهرنگارز نالیدن چنگ و رود و سرودبه شادی همی داد دل را درودچو خورشید تابنده بگشاد رازبه هرجای بنمود چهر از فرازسیاوش ز ایوان به میدان گذشتبه بازی همی گرد میدان بگشتچو گرسیوز آمد بینداخت گویسپهبد پس گوی بنهاد رویچو او گوی در زخم چوگان گرفتهمآورد او خاک میدان گرفتز چوگان او گوی شد ناپدیدتو گفتی سپهرش همی برکشیدبفرمود تا تخت زرین نهندبه میدان پرخاش ژوپین نهنددو مهتر نشستند بر تخت زربدان تا کرا برفروزد هنربدو گفت گرسیوز ای شهریارهنرمند وز خسروان یادگارهنر بر گهر نیز کرده گذرسزد گر نمایی به ترکان هنربه نوک سنان و به تیر و کمانزمین آورد تیرگی یک زمانبه بر زد سیاوش بدان کار دستبه زین اندر آمد ز تخت نشستزره را به هم بر ببستند پنجکه از یک زره تن رسیدی به رنجنهادند بر خط آوردگاهنظاره برو بر ز هر سو سپاهسیاوش یکی نیزهٔ شاهوارکجا داشتی از پدر یادگارکه در جنگ مازندران داشتیبه نخچیر بر شیر بگذاشتیبه آوردگه رفت نیزه به دستعنان را بپیچید چون پیل مستبزد نیزه و برگرفت آن زرهزره را نماند ایچ بند و گرهاز آورد نیزه برآورد راستزره را بینداخت زان سو که خواستسواران گرسیوز دام سازبرفتند با نیزههای درازفراوان بگشتند گرد زرهز میدان نه بر شد زره یک گرهسیاوش سپر خواست گیلی چهاردو چوبین و دو ز آهن آبدارکمان خواست با تیرهای خدنگشش اندر میان زد سه چوبه به تنگیکی در کمان راند و بفشارد راننظاره به گردش سپاهی گرانبر آن چار چوبین و ز آهن سپرگذر کرد پیکان آن ناموربزد هم بر آن گونه دو چوبه تیربرو آفرین کرد برنا و پیرازان ده یکی بیگذاره نماندبرو هر کسی نام یزدان بخواندبدو گفت گرسیوز ای شهریاربه ایران و توران ترا نیست یاربیا تا من و تو به آوردگاهبتازیم هر دو به پیش سپاهبگیریم هردو دوال کمربه کردار جنگی دو پرخاشخرز ترکان مرا نیست همتاکسیچو اسپم نبینی ز اسپان بسیبمیدان کسی نیست همتای توهمآورد تو گر ببالای توگر ایدونک بردارم از پشت زینترا ناگهان برزنم بر زمینچنان دان که از تو دلاورترمباسپ و بمردی ز تو برترمو گر تو مرا برنهی بر زمیننگردم بجایی که جویند کینسیاوش بدو گفت کین خود مگویکه تو مهتری شیر و پرخاشجویهمان اسپ تو شاه اسپ منستکلاه تو آذر گشسپ منستجز از خود ز ترکان یکی برگزینکه با من بگردد نه بر راه کینبدو گفت گرسیوز ای نامجویز بازی نشانی نیاید برویسیاوش بدو گفت کین رای نیستنبرد برادر کنی جای نیستنبرد دو تن جنگ و میدان بودپر از خشم دل چهره خندان بودز گیتی برادر توی شاه راهمی زیر نعل آوری ماه راکنم هرچ گویی به فرمان توبرین نشکنم رای و پیمان توز یاران یکی شیر جنگی بخوانبرین تیزتگ بارگی برنشانگر ایدونک رایت نبرد منستسر سرکشان زیر گرد منستبخندید گرسیوز نامجویهمانا خوش آمدش گفتار اویبه یاران چنین گفت کای سرکشانکه خواهد که گردد به گیتی نشانیکی با سیاوش نبرد آوردسر سرکشان زیر گرد آوردنیوشنده بودند لب با گرهبه پاسخ بیامد گروی زرهمنم گفت شایستهٔ کارکرداگر نیست او را کسی هم نبردسیاوش ز گفت گروی زرهبرو کرد پرچین رخان پرگرهبدو گفت گرسیوز ای نامدارز ترکان لشکر ورا نیست یارسیاوش بدو گفت کز تو گذشتنبرد دلیران مرا خوار گشتازیشان دو یل باید آراستهبه میدان نبرد مرا خواستهیکی نامور بود نامش دمورکه همتا نبودش به ترکان به زوربیامد بران کار بسته میانبه نزد جهانجوی شاه کیانسیاوش به آورد بنهاد رویبرفتند پیچان دمور و گرویببند میان گروی زرهفرو برد چنگال و برزد گرهز زین برگرفتش به میدان فگندنیازش نیامد به گرز و کمندوزان پس بپیچید سوی دمورگرفت آن بر و گردن او به زورچنان خوارش از پشت زین برگرفتکه لشکر بدو ماند اندر شگفتچنان پیش گرسیوز آورد خوشکه گفتی ندارد کسی زیرکشفرود آمد از باره بگشاد دستپر از خنده بر تخت زرین نشستبرآشفت گرسیوز از کار اویپر از غم شدش دل پر از رنگ رویوزان تخت زرین به ایوان شدندتو گفتی که بر اوج کیوان شدندنشستند یک هفته با نای و رودمی و ناز و رامشگران و سرودبه هشتم به رفتن گرفتند سازبزرگان و گرسیوز سرفرازیکی نامه بنوشت نزدیک شاهپر از لابه و پرسش و نیکخواهازان پس مراو را بسی هدیه دادبرفتند زان شهر آباد شادبه رهشان سخن رفت یک با دگرازان پرهنر شاه و آن بوم و برچنین گفت گرسیوز کینه جویکه مارا ز ایران بد آمد بروییکی مرد را شاه ز ایران بخواندکه از ننگ ما را به خوی در نشانددو شیر ژیان چون دمور و گرویکه بودند گردان پرخاشجویچنین زار و بیکار گشتند و خواربه چنگال ناپاک تن یک سوارسرانجام ازین بگذراند سخننه سر بینم این کار او را نه بنچنین تا به درگاه افراسیابنرفت اندران جوی جز تیره آبچو نزدیک سالار توران سپاهرسیدند و هرگونه پرسید شاهفراوان سخن گفت و نامه بدادبخواند و بخندید و زو گشت شادنگه کرد گرسیوز کینهداربدان تازه رخسارهٔ شهریارهمی رفت یکدل پر از کین و دردبدانگه که خورشید شد لاژوردهمه شب بپیچید تا روز پاکچو شب جامهٔ قیرگون کرد چاکسر مرد کین اندرآمد ز خواببیامد به نزدیک افراسیابز بیگانه پردخته کردند جاینشستند و جستند هرگونه رایبدو گفت گرسیوز ای شهریارسیاوش جزان دارد آیین و کارفرستاده آمد ز کاووس شاهنهانی بنزدیک او چند گاهز روم و ز چین نیزش آمد پیامهمی یاد کاووس گیرد به جامبرو انجمن شد فراوان سپاهبپیچید ازو یک زمان جان شاهاگر تور را دل نگشتی دژمز گیتی به ایرج نکردی ستمدو کشور یکی آتش و دیگر آببدل یک ز دیگر گرفته شتابتو خواهی کشان خیره جفت آوریهمی باد را در نهفت آوریاگر کردمی بر تو این بد نهانمرا زشت نامی بدی در جهاندل شاه زان کار شد دردمندپر از غم شد از روزگار گزندبدو گفت بر من ترا مهر خونبجنبید و شد مر ترا رهنمونسه روز اندرین کار رای آوریمسخنهای بهتر بجای آوریمچو این رای گردد خرد را درستبگویم که دران چه بایدت جستچهارم چو گرسیوز آمد بدرکله بر سر و تنگ بسته کمرسپهدار ترکان ورا پیش خواندز کار سیاوش فراوان براندبدو گفت کای یادگار پشنگچه دارم به گیتی جز از تو به چنگهمه رازها بر تو باید گشادبه ژرفی ببین تا چه آیدت یادازان خواب بد چون دلم شد غمیبه مغز اندر آورد لختی کمینبستم به جنگ سیاوش میانازو نیز ما را نیامد زیانچو او تخت پرمایه پدرود کردخرد تار کرد و مرا پود کردز فرمان من یک زمان سر نتافتچو از من چنان نیکویها بیافتسپردم بدو کشور و گنج خویشنکردیم یاد از غم و رنج خویشبه خون نیز پیوستگی ساختمدل از کین ایران بپرداختمبپیچیدم از جنگ و فرزند رویگرامی دو دیده سپردم بدویپس از نیکویها و هرگونه رنجفدی کردن کشور و تاج و گنجگر ایدونک من بدسگالم بدویز گیتی برآید یکی گفت و گویبدو بر بهانه ندارم ببدگر از من بدو اندکی بد رسدزبان برگشایند بر من مهاندرفشی شوم در میان جهاننباشد پسند جهانآفریننه نیز از بزرگان روی زمینز دد تیزدندانتر از شیر نیستکه اندر دلش بیم شمشیر نیستاگر بچهای از پدر دردمندکند مرغزارش پناه از گزندسزد گر بد آید بدو از پناه؟پسندد چنین داور هور و ماه؟ندانم جز آنکش بخوانم به دروز ایدر فرستمش نزد پدراگر گاه جوید گر انگشتریازین بوم و بر بگسلد داوریبدو گفت گرسیوز ای شهریارمگیر اینچنین کار پرمایه خواراز ایدر گر او سوی ایران شودبر و بوم ما پاک ویران شودهر آنگه که بیگانه شد خویش توبدانست راز کم و بیش توچو جویی دگر زو تو بیگانگیکند رهنمونی به دیوانگییکی دشمنی باشد اندوختهنمک را پراگنده بر سوختهبدین داستان زد یکی رهنمونکه بادی که از خانه آید برونندانی تو بستن برو رهگذارو گر بگذری نگذرد روزگارسیاووش داند همه کار توهم از کار تو هم ز گفتار تونبینی تو زو جز همه درد و رنجپراگندن دوده و نام و گنجندانی که پروردگار پلنگنبیند ز پرورده جز درد و چنگچو افراسیاب این سخن باز جستهمه گفت گرسیوز آمد درستپشیمان شد از رای و کردار خویشهمی کژ دانست بازار خویشچنین داد پاسخ که من زین سخننه سر نیک بینم بلا را نه بنبباشیم تا رای گردان سپهرچگونه گشاید بدین کار چهربه هر کار بهتر درنگ از شتاببمان تا برآید بلند آفتابببینم که رای جهاندار چیسترخ شمع چرخ روان سوی کیستوگر سوی درگاه خوانمش بازبجویم سخن تا چه دارد به رازنگهبان او من بسم بیگمانهمی بنگرم تا چه گردد زمانچو زو کژیی آشکارا شودکه با چاره دل بیمدارا شودازان پس نکوهش نباید به کسمکافات بد جز بدی نیست بسچنین گفت گرسیوز کینهجویکهای شاه بینادل و راستگویسیاوش بران آلت و فر و برزبدان ایزدی شاخ و آن تیغ و گرزبیاید به درگاه تو با سپاهشود بر تو بر تیره خورشید و ماهسیاوش نه آنست کش دیده شاههمی ز آسمان برگذارد کلاهفرنگیس را هم ندانی تو بازتو گویی شدست از جهان بینیازسپاهت بدو بازگردد همهتو باشی رمه گر نیاری دمهسپاهی که شاهی ببیند چنویبدان بخشش و رای و آن ماهرویتو خوانی که ایدر مرا بنده باشبه خواری به مهر من آگنده باشندیدست کس جفت با پیل شیرنه آتش دمان از بر و آب زیراگر بچهٔ شیر ناخورده شیربپوشد کسی در میان حریربه گوهر شود باز چون شد سترگنترسد ز آهنگ پیل بزرگپس افراسیاب اندر آن بسته شدغمی گشت و اندیشه پیوسته شدهمی از شتابش به آمد درنگکه پیروز باشد خداوند سنگستوده نباشد سر بادساربدین داستان زد یکی هوشیارکه گر باد خیره بجستی ز جاینماندی بر و بیشه و پر و پایسبکسار مردم نه والا بودو گرچه به تن سروبالا بودبرفتند پیچان و لب پر سخنپر از کین دل از روزگار کهنبر شاه رفتی زمان تا زمانبداندیشه گرسیوز بدگمانز هرگونه رنگ اندرآمیختیدل شاه ترکان برانگیختیچنین تا برآمد برین روزگارپر از درد و کین شد دل شهریارسپهبد چنین دید یک روز رایکه پردخت ماند ز بیگانه جایبه گرسیوز این داستان برگشادز کار سیاوش بسی کرد یادترا گفت ز ایدر بباید شدنبر او فراوان نباید بدنبپرسی و گویی کزان جشنگاهنخواهی همی کرد کس را نگاهبه مهرت همی دل بجنبد ز جاییکی با فرنگیس خیز ایدر آینیازست ما را به دیدار توبدان پرهنر جان بیدار توبرین کوه ما نیز نخچیر هستز جام زبرجد می و شیر هستگذاریم یک چند و باشیم شادچو آیدت از شهر آباد یادبه رامش بباش و به شادی خراممی و جام با من چرا شد حرامبرآراست گرسیوز دام سازدلی پر ز کین و سری پر ز رازچو نزدیک شهر سیاوش رسیدز لشکر زبانآوری برگزیدبدو گفت رو با سیاوش بگویکه ای پاک زاده کی نام جویبه جان و سر شاه توران سپاهبه فر و به دیهیم کاووس شاهکه از بهر من برنخیزی ز گاهنه پیش من آیی پذیره به راهکه تو زان فزونی به فرهنگ و بختبه فر و نژاد و به تاج و به تختکه هر باد را بست باید میانتهی کردن آن جایگاه کیانفرستاده نزد سیاوش رسیدزمین را ببوسید کاو را بدیدچو پیغام گرسیوز او را بگفتسیاوش غمی گشت و اندر نهفتپراندیشه بنشست بیدار دیرهمی گفت رازیست این را به زیرندانم که گرسیوز نیکخواهچه گفتهست از من بدان بارگاهچو گرسیوز آمد بران شهر نوپذیره بیامد ز ایوان به کوبپرسیدش از راه وز کار شاهز رسم سپاه و ز تخت و کلاهپیام سپهدار توران بدادسیاوش ز پیغام او گشت شادچنین داد پاسخ که با یاد اوینگردانم از تیغ پولاد رویمن اینک به رفتن کمر بستهامعنان با عنان تو پیوستهامسه روز اندرین گلشن زرنگاربباشیم و ز باده سازیم کارکه گیتی سپنج است پر درد و رنجبد آن را که با غم بود در سپنجچو بشنید گفت خردمند شاهبپیچید گرسیوز کینهخواهبه دل گفت ار ایدونک با من به راهسیاوش بیاید به نزدیک شاهبدین شیرمردی و چندین خردکمان مرا زیر پی بسپردسخن گفتن من شود بی فروغشود پیش او چارهٔ من دروغیکی چاره باید کنون ساختندلش را به راه بد انداختنزمانی همی بود و خامش بمانددو چشمش بروی سیاوش بماندفرو ریخت از دیدگان آب زردبه آب دو دیده همی چاره کردسیاوش ورا دید پرآب چهربسان کسی کاو بپیچد به مهربدو گفت نرم ای برادر چه بودغمی هست کان را بشاید شنودگر از شاه ترکان شدستی دژمبه دیده درآوردی از درد نممن اینک همی با تو آیم به راهکنم جنگ با شاه توران سپاهبدان تا ز بهر چه آزاردتچرا کهتر از خویشتن داردتو گر دشمنی آمدهستت پدیدکه تیمار و رنجش بباید کشیدمن اینک به هر کار یار توامچو جنگ آوری مایه دار توامور ایدونک نزدیک افراسیابترا تیره گشتهست بر خیره آببه گفتار مرد دروغ آزمایکسی برتر از تو گرفتهست جایبدو گفت گرسیوز نامدارمرا این سخن نیست با شهریارنه از دشمنی آمدهستم به رنجنه از چاره دورم به مردی و گنجز گوهر مرا با دل اندیشه خاستکه یاد آمدم زان سخنهای راستنخستین ز تور ایدر آمد بدیکه برخاست زو فرهٔ ایزدیشنیدی که با ایرج کم سخنبه آغاز کینه چه افگند بنوزان جایگه تا به افراسیابشدهست آتش ایران و توران چو آببه یک جای هرگز نیامیختندز پند و خرد هر دو بگریختندسپهدار ترکان ازآن بترستکنون گاو پیسه به چرم اندرستندانی تو خوی بدش بیگمانبمان تا بیاید بدی را زماننخستین ز اغریرث اندازه گیرکه بر دست او کشته شد خیره خیربرادر بد از کالبد هم ز پشتچنان پرخرد بیگنه را بکشتازآن پس بسی نامور بیگناهشدهستند بر دست او بر تباهمرا زین سخن ویژه اندوه تستکه بیدار دل بادی و تن درستتو تا آمدهستی بدین بوم و برکسی را نیامد بد از تو به سرهمه مردمی جستی و راستیجهانی به دانش بیاراستیکنون خیره آهرمن دل گسلورا از تو کردهست آزردهدلدلی دارد از تو پر از درد و کینندانم چه خواهد جهان آفرینتو دانی که من دوستدار توامبه هر نیک و بد ویژه یار توامنباید که فردا گمانی بریکه من بودم آگاه زین داوریسیاوش بدو گفت مندیش زینکه یارست با من جهان آفرینسپهبد جزین کرد ما را امیدکه بر من شب آرد به روز سپیدگر آزار بودیش در دل ز منسرم برنیفراختی ز انجمنندادی به من کشور و تاج و گاهبر و بوم و فرزند و گنج و سپاهکنون با تو آیم به درگاه اودرخشان کنم تیرهگون ماه اوهرآنجا که روشن بود راستیفروغ دروغ آورد کاستینمایم دلم را بر افراسیابدرخشانتر از بر سپهر آفتابتو دل را بجز شادمانه مدارروان را به بد در گمانه مدارکسی کاو دم اژدها بسپردز رای جهان آفرین نگذردبدو گفت گرسیوز ای مهربانتو او را بدان سان که دیدی مدانو دیگر به جایی که گردان سپهرشود تند و چین اندرآرد به چهرخردمند دانا نداند فسونکه از چنبر او سر آرد برونبدین دانش و این دل هوشمندبدین سرو بالا و رای بلندندانی همی چاره از مهر بازبباید که بخت بد آید فرازهمی مر ترا بند و تنبل فروختبه اورند چشم خرد را بدوختنخست آنک داماد کردت به دامبه خیره شدی آن سخن شادکامو دیگر کهت از خویشتن دور کردبه روی بزرگان یکی سور کردبدان تا تو گستاخ باشی بدویفروماند اندر جهان گفتوگویترا هم ز اغریرث ارجمندفزون نیست خویشی و پیوند و بندمیانش به خنجر به دو نیم کردسپه را به کردار او بیم کردنهانش ببین آشکارا کنونچنین دان و ایمن مشو زو به خونمرا هرچ اندر دل اندیشه بودخرد بود وز هر دری پیشه بودهمان آزمایش بد از روزگارازین کینهور تیزدل شهریارهمه پیش تو یک به یک راندمچو خورشید تابنده برخواندمبه ایران پدر را بینداختیبه توران همی شارستان ساختیچنین دل بدادی به گفتار اوبگشتی همی گرد تیمار اودرختی بد این برنشانده به دستکجا بار او زهر و بیخش کبستهمی گفت و مژگان پر از آب زردپر افسون دل و لب پر از باد سردسیاوش نگه کرد خیره بدویز دیده نهاده به رخ بر دو جویچو یاد آمدش روزگار گزندکزو بگسلد مهر چرخ بلندنماند برو بر بسی روزگاربه روز جوانی سرآیدش کاردلش گشت پردرد و رخساره زردپر از غم دل و لب پر از باد سردبدو گفت هرچونک میبنگرمببادافرَهِ بد نه اندر خورمز گفتار و کردار بر پیش و پسز من هیچ ناخوب نشنید کسچو گستاخ شد دست با گنج اوبپیچید همانا تن از رنج اواگرچه بد آید همی بر سرمهم از رای و فرمان او نگذرمبیابم برش هم کنون بیسپاهببینم که از چیست آزار شاهبدو گفت گرسیوز ای نامجویترا آمدن پیش او نیست رویبه پا اندر آتش نشاید شدننه بر موج دریا بر ایمن بُدنهمی خیره بر بد شتاب آوریسر بخت خندان به خواب آوریترا من همانا بسم پایمردبر آتش یکی برزنم آب سردیکی پاسخ نامه باید نوشتپدیدار کردن همه خوب و زشتز کین گر ببینم سر او تهیدرخشان شود روزگار بهیسواری فرستم به نزدیک تودرفشان کنم رای تاریک توامیدستم از کردگار جهانشناسندهٔ آشکار و نهانکه او بازگردد سوی راستیشود دور ازو کژی و کاستیوگر بینم اندر سرش هیچ تابهیونی فرستم هم اندر شتابتو زآن سان که باید به زودی بسازمکن کار بر خویشتن بر درازبرون ران از ایدر به هر کشوریبه هر نامداری و هر مهتریصد و بیست فرسنگ ز ایدر به چینهمان سیصد و سی به ایران زمینازین سو همه دوستدار تواندپرستنده و غمگسار تواندوزان سو پدر آرزومند تستجهان بندهٔ خویش و پیوند تستبه هر کس یکی نامهای کن درازبسیچیده باش و درنگی مسازسیاوش به گفتار او بگرویدچنان جان بیدار او بغنویدبدو گفت از آن در که رانی سُخُنز پیمان و رایت نگردم ز بنتو خواهشگری کن مرا زو بخواههمی راستی جوی و بنمای راهپایان بخش ۱۰ ـ بدگویی گرسیوز و بدگمانی افراسیاب به سیاوش
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.