بدین داستان نیز شب برگذشتسپهر از بر کوه تیره بگشتبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
بدین داستان نیز شب برگذشتسپهر از بر کوه تیره بگشتنشست از بر تخت سودابه شادز یاقوت و زر افسری برنهادهمه دختران را بر خویش خواندبیآراست و بر تخت زرین نشاندچنین گفت با هیربد ماهرویکز ایدر برو با سیاوش بگویکه باید که رنجه کنی پای خویشنمایی مرا سرو بالای خویشبشد هیربد با سیاووش گفتبرآورد پوشیده راز از نهفتخرامان بیامد سیاوش برشبدید آن نشست و سر و افسرشبه پیشش بتان نوآیین به پایتو گفتی بهشت است کاخ و سرایفرود آمد از تخت و شد پیش اویبه گوهر بیاراسته روی و مویسیاوش بر تخت زرین نشستز پیشش بکش کرده سودابه دستبتان را به شاه نوآیین نمودکه بودند چون گوهر نابسودبدو گفت بنگر بدین تخت و گاهپرستنده چندین بزرین کلاههمه نارسیده بتان طرازکه بسرشتشان ایزد از شرم و نازکسی کت خوش آید ازیشان بگوینگه کن بدیدار و بالای اویسیاوش چو چشم اندکی برگماشتازیشان یکی چشم ازو برنداشتهمه یک به دیگر بگفتند ماهنیارد بدین شاه کردن نگاهبرفتند هر یک سوی تخت خویشژکان و شمارنده بر بخت خویشچو ایشان برفتند سودابه گفتکه چندین چه داری سخن در نهفتنگویی مرا تا مراد تو چیستکه بر چهر تو فر چهر پریستهر آن کس که از دور بیند تراشود بیهش و برگزیند تراازین خوب رویان بچشم خردنگه کن که با تو که اندر خوردسیاوش فرو ماند و پاسخ ندادچنین آمدش بر دل پاک یادکه من بر دل پاک شیون کنمبه آید که از دشمنان زن کنمشنیدستم از نامور مهترانهمه داستانهای هاماورانکه از پیش با شاه ایران چه کردز گردان ایران برآورد گردپر از بند سودابه کاو دخت اوستنخواهد همی دوده را مغز و پوستبه پاسخ سیاوش چو بگشاد لبپری چهره برداشت از رخ قصببدو گفت خورشید با ماه نوگر ایدون که بینند بر گاه نونباشد شگفت ار شود ماه خوارتو خورشید داری خود اندر کنارکسی کاو چو من دید بر تخت عاجز یاقوت و پیروزه بر سرش تاجنباشد شگفت ار به مه ننگردکسی را به خوبی به کس نشمرداگر با من اکنون تو پیمان کنینپیچی و اندیشه آسان کنییکی دختری نارسیده بجایکنم چون پرستار پیشت به پایبه سوگند پیمان کن اکنون یکیز گفتار من سر مپیچ اندکیچو بیرون شود زین جهان شهریارتو خواهی بدن زو مرا یادگارنمانی که آید به من بر گزندبداری مرا همچو او ارجمندمن اینک به پیش تو استادهامتن و جان شیرین ترا دادهامز من هرچ خواهی همه کام توبرآرم نپیچم سر از دام توسرش تنگ بگرفت و یک پوشه چاکبداد و نبود آگه از شرم و باکرخان سیاوش چو گل شد ز شرمبیاراست مژگان به خوناب گرمچنین گفت با دل که از کار دیومرا دور داراد گیهان خدیونه من با پدر بیوفایی کنمنه با اهرمن آشنایی کنموگر سرد گویم بدین شوخ چشمبجوشد دلش گرم گردد ز خشمیکی جادوی سازد اندر نهانبدو بگرود شهریار جهانهمان به که با او به آواز نرمسخن گویم و دارمش چرب و گرمسیاوش ازان پس به سودابه گفتکه اندر جهان خود تراکیست جفتنمانی مگر نیمهٔ ماه رانشایی به گیتی به جز شاه راکنون دخترت بس که باشد مرانشاید به جز او که باشد مرابرین باش و با شاه ایران بگوینگه کن که پاسخ چه یابی ازویبخواهم من او را و پیمان کنمزبان را به نزدت گروگان کنمکه تا او نگردد به بالای مننیاید به دیگر کسی رای منو دیگر که پرسیدی از چهر منبیامیخت با جان تو مهر منمرا آفریننده از فر خویشچنان آفرید ای نگارین ز پیشتو این راز مگشای و با کس مگویمرا جز نهفتن همان نیست رویسر بانوانی و هم مهتریمن ایدون گمانم که تو مادریبگفت این و غمگین برون شد به درز گفتار او بود آسیمه سرچو کاووس کی در شبستان رسیدنگه کرد سودابه او را بدیدبر شاه شد زان سخن مژده دادز کار سیاوش بسی کرد یادکه آمد نگه کرد ایوان همهبتان سیه چشم کردم رمهچنان بود ایوان ز بس خوب چهرکه گفتی همی بارد از ماه مهرجز از دختر من پسندش نبودز خوبان کسی ارجمندش نبودچنان شاد شد زان سخن شهریارکه ماه آمدش گفتی اندر کناردر گنج بگشاد و چندان گهرز دیبای زربفت و زرین کمرهمان یاره و تاج و انگشتریهمان طوق و هم تخت گنداوریز هر چیز گنجی بد آراستهجهانی سراسر پر از خواستهنگه کرد سودابه خیره بماندبه اندیشه افسون فراوان بخواندکه گر او نیاید به فرمان منروا دارم ار بگسلد جان منبد و نیک و هر چاره کاندر جهانکنند آشکارا و اندر نهانبسازم گر او سربپیچد ز منکنم زو فغان بر سر انجمننشست از بر تخت باگوشواربه سر بر نهاد افسری پرنگارسیاوخش را در بر خویش خواندز هر گونه با او سخنها براندبدو گفت گنجی بیاراست شاهکزان سان ندیدست کس تاج و گاهز هر چیز چندان که اندازه نیستاگر بر نهی پیل باید دویستبه تو داد خواهد همی دخترمنگه کن بروی و سر و افسرمبهانه چه داری تو از مهر منبپیچی ز بالا و از چهر منکه تا من ترا دیدهام بردهامخروشان و جوشان و آزردهامهمی روز روشن نبینم ز دردبرآنم که خورشید شد لاجوردکنون هفت سالست تا مهر منهمی خون چکاند بدین چهر منیکی شاد کن در نهانی مراببخشای روز جوانی مرافزون زان که دادت جهاندار شاهبیارایمت یاره و تاج و گاهو گر سر بپیچی ز فرمان مننیاید دلت سوی پیمان منکنم بر تو بر پادشاهی تباهشود تیره بر روی تو چشم شاهسیاوش بدو گفت هرگز مبادکه از بهر دل سر دهم من به بادچنین با پدر بیوفایی کنمز مردی و دانش جدایی کنمتو بانوی شاهی و خورشید گاهسزد کز تو ناید بدینسان گناهوزان تخت برخاست با خشم و جنگبدو اندر آویخت سودابه چنگبدو گفت من راز دل پیش توبگفتم نهان از بداندیش تومرا خیره خواهی که رسوا کنیبه پیش خردمند رعنا کنیبزد دست و جامه بدرید پاکبه ناخن دو رخ را همی کرد چاکبرآمد خروش از شبستان اویفغانش ز ایوان برآمد به کوییکی غلغل از باغ و ایوان بخاستکه گفتی شب رستخیزست راستبه گوش سپهبد رسید آگهیفرود آمد از تخت شاهنشهیپراندیشه از تخت زرین برفتبه سوی شبستان خرامید تفتبیامد چو سودابه را دید رویخراشیده و کاخ پر گفت و گویز هر کس بپرسید و شد تنگدلندانست کردار آن سنگ دلخروشید سودابه در پیش اویهمی ریخت آب و همی کند مویچنین گفت کامد سیاوش به تختبرآراست چنگ و برآویخت سختکه جز تو نخواهم کسی را ز بنجز اینت همی راند باید سخنکه از تست جان و دلم پر ز مهرچه پرهیزی از من تو ای خوب چهربینداخت افسر ز مشکین سرمچنین چاک شد جامه اندر برمپراندیشه شد زان سخن شهریارسخن کرد هرگونه را خواستاربه دل گفت ار این راست گوید همیوزینگونه زشتی نجوید همیسیاووش را سر بباید بریدبدینسان بودبند بد را کلیدخردمند مردم چه گوید کنونخوی شرم ازین داستان گشت خونکسی را که اندر شبستان بدندهشیوار و مهترپرستان بدندگسی کرد و بر گاه تنها بماندسیاووش و سودابه را پیش خواندبه هوش و خرد با سیاووش گفتکه این راز بر من نشاید نهفتنکردی تو این بد که من کردهامز گفتار بیهوده آزردهامچرا خواندم در شبستان تراکنون غم مرا بود و دستان تراکنون راستی جوی و با من بگویسخن بر چه سانست بنمای رویسیاووش گفت آن کجا رفته بودوزان در که سودابه آشفته بودچنین گفت سودابه کاین نیست راستکه او از بتان جز تن من نخواستبگفتم همه هرچ شاه جهانبدو داد خواست آشکار و نهانز فرزند و ز تاج وز خواستهز دینار وز گنج آراستهبگفتم که چندین برین بر نهمهمه نیکویها به دختر دهممرا گفت با خواسته کار نیستبه دختر مرا راه دیدار نیستترا بایدم زین میان گفت بسنه گنجم به کارست بی تو نه کسمرا خواست کارد به کاری به چنگدو دست اندر آویخت چون سنگ تنگنکردمش فرمان همی موی منبکند و خراشیده شد روی منیکی کودکی دارم اندر نهانز پشت تو ای شهریار جهانز بس رنج کشتنش نزدیک بودجهان پیش من تنگ و تاریک بودچنین گفت با خویشتن شهریارکه گفتار هر دو نیاید به کاربرین کار بر نیست جای شتابکه تنگی دل آرد خرد را به خوابنگه کرد باید بدین در نخستگواهی دهد دل چو گردد درستببینم کزین دو گنهکار کیستببادافرهٔ بد سزاوار کیستبدان بازجستن همی چاره جستببویید دست سیاوش نخستبر و بازو و سرو بالای اوسراسر ببویید هرجای اوز سودابه بوی می و مشک نابهمی یافت کاووس بوی گلابندید از سیاوش بدان گونه بوینشان بسودن نبود اندرویغمی گشت و سودابه را خوار کرددل خویشتن را پرآزار کردبه دل گفت کاین را به شمشیر تیزبباید کنون کردنش ریز ریزز هاماوران زان پس اندیشه کردکه آشوب خیزد پرآواز و دردو دیگر بدانگه که در بند بودبر او نه خویش و نه پیوند بودپرستار سودابه بد روز و شبکه پیچید ازان درد و نگشاد لبسه دیگر که یک دل پر از مهر داشتببایست زو هر بد اندر گذاشتچهارم کزو کودکان داشت خردغم خرد را خوار نتوان شمردسیاوش ازان کار بد بیگناهخردمندی وی بدانست شاهبدو گفت ازین خود میندیش هیچهشیواری و رای و دانش بسیچمکن یاد این هیچ و با کس مگوینباید که گیرد سخن رنگ و بویچو دانست سودابه کاو گشت خوارهمان سرد شد بر دل شهریاریکی چاره جست اندر آن کار زشتز کینه درختی بنوی بکشتزنی بود با او سپرده درونپر از جادوی بود و رنگ و فسونگران بود اندر شکم بچه داشتهمی از گرانی به سختی گذاشتبدو راز بگشاد و زو چاره جستکز آغاز پیمانت خواهم نخستچو پیمان ستد چیز بسیار دادسخن گفت ازین در مکن هیچ یادیکی دارویی ساز کاین بفگنیتهی مانی و راز من نشکنیمگر کاین همه بند و چندین دروغبدین بچگان تو باشد فروغبه کاووس گویم که این از منندچنین کشته بر دست اهریمنندمگر کین شود بر سیاوش درستکنون چارهٔ این ببایدت جستگرین نشنوی آب من نزد شاهشود تیره و دور مانم ز گاهبدو گفت زن من ترا بندهامبفرمان و رایت سرافگندهامچو شب تیره شد داروی خورد زنکه بفتاد زو بچهٔ اهرمندو بچه چنان چون بود دیوزادچه گونه بود بچه جادو نژادنهان کرد زن را و او خود بخفتفغانش برآمد ز کاخ نهفتدر ایوان پرستار چندانک بودبه نزدیک سودابه رفتند زودیکی طشت زرین بیارید پیشبگفت آن سخن با پرستار خویشنهاد اندران بچهٔ اهرمنخروشید و بفگند بر جامه تندو کودک بدیدند مرده به طشتاز ایوان به کیوان فغان برگذشتچو بشنید کاووس از ایوان خروشبلرزید در خواب و بگشاد گوشبپرسید و گفتند با شهریارکه چون گشت بر ماهرخ روزگارغمی گشت آن شب نزد هیچ دمبه شبگیر برخاست و آمد دژمبرانگونه سودابه را خفته دیدسراسر شبستان برآشفته دیددو کودک بران گونه بر طشت زرفگنده به خواری و خسته جگرببارید سودابه از دیده آببدو گفت روشن ببین آفتابهمی گفت بنگر چه کرد از بدیبه گفتار او خیره ایمن شدیدل شاه کاووس شد بدگمانبرفت و در اندیشه شد یک زمانهمی گفت کاین را چه درمان کنمنشاید که این بر دل آسان کنمازان پس نگه کرد کاووس شاهکسی را که کردی به اختر نگاهبجست و ز ایشان بر خویش خواندبپرسید و بر تخت زرین نشاندز سودابه و رزم هاماورانسخن گفت هرگونه با مهترانبدان تا شوند آگه از کار اویبدانش بدانند کردار اویوزان کودکان نیز بسیار گفتهمی داشت پوشیده اندر نهفتهمه زیج و صرلاب برداشتندبران کار یک هفته بگذاشتندسرانجام گفتند کاین کی بودبه جامی که زهر افگنی می بوددو کودک ز پشت کسی دیگرندنه از پشت شاه و نه زین مادرندگر از گوهر شهریاران بدیازین زیجها جستن آسان بدینه پیداست رازش درین آسماننه اندر زمین این شگفتی بداننشان بداندیش ناپاک زنبگفتند با شاه در انجمننهان داشت کاووس و باکس نگفتهمی داشت پوشیده اندر نهفتبرین کار بگذشت یک هفته نیزز جادو جهان را سرآمد قفیزبنالید سودابه و داد خواستز شاه جهاندار فریاد خواستهمی گفت همداستانم ز شاهبه زخم و به افگندن از تخت و گاهز فرزند کشته بپیچد دلمزمان تا زمان سر ز تن بگسلمبدو گفت ای زن تو آرام گیرچه گویی سخنهای نادلپذیرهمه روزبانان درگاه شاهبفرمود تا برگرفتند راههمه شهر و برزن به پای آورندزن بدکنش را بجای آورندبه نزدیکی اندر نشان یافتندجهان دیدگان نیز بشتافتندکشیدند بدبخت زن را ز راهبه خواری ببردند نزدیک شاهبه خوبی بپرسید و کردش امیدبسی روز را داد نیزش نویدوزان پس به خواری و زخم و به بندبه پردخت از او شهریار بلندنبد هیچ خستو بدان داستاننبد شاه پرمایه همداستانبفرمود کز پیش بیرون برندبسی چاره جویند و افسون برندچو خستو نیاید میانش به ارببرید و این دانم آیین و فرببردند زن را ز درگاه شاهز شمشیر گفتند وز دار و چاهچنین گفت جادو که من بیگناهچه گویم بدین نامور پیشگاهبگفتند باشاه کاین زن چه گفتجهان آفرین داند اندر نهفتبه سودابه فرمود تا رفت پیشستاره شمر گفت گفتار خویشکه این هر دو کودک ز جادو زنندپدیدند کز پشت اهریمنندچنین پاسخ آورد سودابه بازکه نزدیک ایشان جز اینست رازفزونستشان زین سخن در نهفتز بهر سیاوش نیارند گفتز بیم سپهبد گو پیلتنبلرزد همی شیر در انجمنکجا زور دارد به هشتاد پیلببندد چو خواهد ره آب نیلهمان لشکر نامور صدهزارگریزند ازو در صف کارزارمرا نیز پایاب او چون بودمگر دیده همواره پرخون بودجزان کاو بفرماید اخترشناسچه گوید سخن وز که دارد سپاستراگر غم خرد فرزند نیستمرا هم فزون از تو پیوند نیستسخن گر گرفتی چنین سرسریبدان گیتی افگندم این داوریز دیده فزون زان ببارید آبکه بردارد از رود نیل آفتابسپهبد ز گفتار او شد دژمهمی زار بگریست با او بهمگسی کرد سودابه را خسته دلبران کار بنهاد پیوسته دلچنین گفت کاندر نهان این سخنپژوهیم تا خود چه آید به بنز پهلو همه موبدان را بخواندز سودابه چندی سخنها براندچنین گفت موبد به شاه جهانکه درد سپهبد نماند نهانچو خواهی که پیدا کنی گفتوگویبباید زدن سنگ را بر سبویکه هر چند فرزند هست ارجمنددل شاه از اندیشه یابد گزندوزین دختر شاه هاماورانپر اندیشه گشتی به دیگر کرانز هر در سخن چون بدین گونه گشتبر آتش یکی را بباید گذشتچنین است سوگند چرخ بلندکه بر بیگناهان نیاید گزندجهاندار سودابه را پیش خواندهمی با سیاوش بگفتن نشاندسرانجام گفت ایمن از هر دواننگردد مرا دل نه روشن روانمگر کاتش تیز پیدا کندگنه کرده را زود رسوا کندچنین پاسخ آورد سودابه پیشکه من راست گویم به گفتار خویشفگنده دو کودک نمودم بشاهازین بیشتر کس نبیند گناهسیاووش را کرد باید درستکه این بد بکرد و تباهی بجستبه پور جوان گفت شاه زمینکه رایت چه بیند کنون اندرینسیاوش چنین گفت کای شهریارکه دوزخ مرا زین سخن گشت خواراگر کوه آتش بود بسپرمازین تنگ خوارست اگر بگذرمپراندیشه شد جان کاووس کیز فرزند و سودابهٔ نیکپیکزین دو یکی گر شود نابکارازان پس که خواند مرا شهریارچو فرزند و زن باشدم خون و مغزکرا بیش بیرون شود کار نغزهمان به کزین زشت کردار دلبشویم کنم چارهٔ دلگسلچه گفت آن سپهدار نیکوسخنکه با بددلی شهریاری مکنبه دستور فرمود تا ساروانهیون آرد از دشت صد کاروانهیونان به هیزم کشیدن شدندهمه شهر ایران به دیدن شدندبه صد کاروان اشتر سرخ مویهمی هیزم آورد پرخاشجوینهادند هیزم دو کوه بلندشمارش گذر کرد بر چون و چندز دور از دو فرسنگ هرکش بدیدچنین جست و جوی بلا را کلیدهمی خواست دیدن در راستیز کار زن آید همه کاستیچو این داستان سر به سر بشنویبه آید ترا گر بدین بگروینهادند بر دشت هیزم دو کوهجهانی نظاره شده هم گروهگذر بود چندان که گویی سوارمیانه برفتی به تنگی چهاربدانگاه سوگند پرمایه شاهچنین بود آیین و این بود راهوزان پس به موبد بفرمود شاهکه بر چوب ریزند نفط سیاهبیامد دو صد مرد آتشفروزدمیدند گفتی شب آمد به روزنخستین دمیدن سیه شد ز دودزبانه برآمد پس از دود زودزمین گشت روشنتر از آسمانجهانی خروشان و آتش دمانسراسر همه دشت بریان شدندبران چهر خندانش گریان شدندسیاوش بیامد به پیش پدریکی خود زرین نهاده به سرهشیوار و با جامهای سپیدلبی پر ز خنده دلی پرامیدیکی تازیی بر نشسته سیاههمی خاک نعلش برآمد به ماهپراگنده کافور بر خویشتنچنان چون بود رسم و ساز کفنبدانگه که شد پیش کاووس بازفرود آمد از باره بردش نمازرخ شاه کاووس پر شرم دیدسخن گفتنش با پسر نرم دیدسیاوش بدو گفت انده مدارکزین سان بود گردش روزگارسر پر ز شرم و بهایی مراستاگر بیگناهم رهایی مراستور ایدونک زین کار هستم گناهجهان آفرینم ندارد نگاهبه نیروی یزدان نیکی دهشکزین کوه آتش نیابم تپشخروشی برآمد ز دشت و ز شهرغم آمد جهان را ازان کار بهرچو از دشت سودابه آوا شنیدبرآمد به ایوان و آتش بدیدهمی خواست کاو را بد آید برویهمی بود جوشان پر از گفت و گویجهانی نهاده به کاووس چشمزبان پر ز دشنام و دل پر ز خشمسیاوش سپه را به تندی بتاختنشد تنگدل جنگ آتش بساختز هر سو زبانه همی برکشیدکسی خود و اسپ سیاوش ندیدیکی دشت با دیدگان پر ز خونکه تا او کی آید ز آتش برونچو او را بدیدند برخاست غوکه آمد ز آتش برون شاه نواگر آب بودی مگر تر شدیز تری همه جامه بیبر شدیچنان آمد اسپ و قبای سوارکه گفتی سمن داشت اندر کنارچو بخشایش پاک یزدان بوددم آتش و آب یکسان بودچو از کوه آتش به هامون گذشتخروشیدن آمد ز شهر و ز دشتسواران لشکر برانگیختندهمه دشت پیشش درم ریختندیکی شادمانی بد اندر جهانمیان کهان و میان مهانهمی داد مژده یکی را دگرکه بخشود بر بیگنه دادگرهمی کند سودابه از خشم مویهمی ریخت آب و همی خست رویچو پیش پدر شد سیاووش پاکنه دود و نه آتش نه گرد و نه خاکفرود آمد از اسپ کاووس شاهپیاده سپهبد پیاده سپاهسیاووش را تنگ در برگرفتز کردار بد پوزش اندر گرفتسیاوش به پیش جهاندار پاکبیامد بمالید رخ را به خاککه از تف آن کوه آتش برستهمه کامهٔ دشمنان گشت پستبدو گفت شاه ای دلیر جوانکه پاکیزه تخمی و روشن روانچنانی که از مادر پارسابزاید شود در جهان پادشابه ایوان خرامید و بنشست شادکلاه کیانی به سر برنهادمی آورد و رامشگران را بخواندهمه کامها با سیاوش براندسه روز اندر آن سور می در کشیدنبد بر در گنج بند و کلیدچهارم به تخت کیی برنشستیکی گُرزهٔ گاو پیکر به دستبرآشفت و سودابه را پیش خواندگذشت سخنها برو بر براندکه بیشرمی و بد بسی کردهایفراوان دل من بیازردهاییکی بد نمودی به فرجام کارکه بر جان فرزند من زینهاربخوردی و در آتش انداختیبرین گونه بر جادویی ساختینیاید ترا پوزش اکنون به کاربپرداز جای و برآرای کارنشاید که باشی تو اندر زمینجز آویختن نیست پاداش اینبدو گفت سودابه کای شهریارتو آتش بدین تارک من ببارمرا گر همی سر بباید بریدمکافات این بد که بر من رسیدبفرمای و من دل نهادم بریننبود آتش تیز با او به کینسیاوش سخن راست گوید همیدل شاه از غم بشوید همیهمه جادوی زال کرد اندریننخواهم که داری دل از من بکینبدو گفت نیرنگ داری هنوزنگردد همی پشت شوخیت کوزبه ایرانیان گفت شاه جهانکزین بد که این ساخت اندر نهانچه سازم چه باشد مکافات اینهمه شاه را خواندند آفرینکه پاداش این آنکه بیجان شودز بد کردن خویش پیچان شودبه دژخیم فرمود کاین را به کویز دار اندر آویز و برتاب رویچو سودابه را روی برگاشتندشبستان همه بانگ برداشتنددل شاه کاووس پردرد شدنهان داشت رنگ رخش زرد شدسیاوش چنین گفت با شهریارکه دل را بدین کار رنجه مداربه من بخش سودابه را زین گناهپذیرد مگر پند و آید به راههمی گفت با دل که بر دست شاهگر ایدون که سودابه گردد تباهبه فرجام کار او پشیمان شودز من بیند او غم چو پیچان شودبهانه همی جست زان کار شاهبدان تا ببخشد گذشته گناهسیاووش را گفت بخشیدمشازان پس که خون ریختن دیدمشسیاوش ببوسید تخت پدروزان تخت برخاست و آمد بدرشبستان همه پیش سودابه بازدویدند و بردند او را نمازبرین گونه بگذشت یک روزگاربرو گرمتر شد دل شهریارچنان شد دلش باز از مهر اویکه دیده نه برداشت از چهر اویدگر باره با شهریار جهانهمی جادوی ساخت اندر نهانبدان تا شود با سیاووش بدبدانسان که از گوهر او سزدز گفتار او شاه شد در گماننکرد ایچ بر کس پدید از مهانبجایی که کاری چنین اوفتادخرد باید و دانش و دین و دادچنان چون بود مردم ترسکاربرآید به کام دل مرد کاربجایی که زهر آگند روزگارازو نوش خیره مکن خواستارتو با آفرینش بسنده نهایمشو تیز گر پرورنده نهایچنینست کردار گردان سپهرنخواهد گشادن همی بر تو چهربرین داستان زد یکی رهنمونکه مهری فزون نیست از مهر خونچو فرزند شایسته آمد پدیدز مهر زنان دل بباید بریدپایان بخش ۴ ـ دسیسهٔ سودابه و گذشتن سیاوش از آتش
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.