چو نرسی نشست از بر تخت عاجبه سر بر نهاد آن سزاوار تاجبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو نرسی نشست از بر تخت عاجبه سر بر نهاد آن سزاوار تاجهمه مهتران با نثار آمدندز درد پدر سوکوار آمدندبریشان سپهدار کرد آفرینکه ای مهربانان باداد و دینبدانید کز کردگار جهانچنین رفت کار آشکار و نهانکه ما را فزونی خرد داد و شرمجوانمردی و داد و آواز نرمهمان ایمنی شادمانی بودکرا ز اخترش مهربانی بودخردمند مرد ار ترا دوست گشتچنان دان که با تو ز یک پوست گشتتو کردار خوب از توانا شناسخرد نیز نزدیک دانا شناسدلیری ز هشیار بودن بوددلاور به جای ستودن بودهرانکس که بگریزد از کارکردازو دور شد نام و ننگ و نبردهمان کاهلی مردم از بددلیستهمآواز آن بددلی کاهلیستهمی زیست نه سال با رای و پندجهان را سخن گفتنش سودمندچو روزش فراز آمد و بخت شومشد آن ترگ پولاد بر سان مومدوان شد به بالینش شاه اورمزدبه رخشانی لاله اندر فرزدکه فرزند آن نامور شاه بودفرزوان چو در تیره شب ماه بودبدو گفت کای نازدیده جوانمبر دست سوی بدی تا توانتو از جای بهرام و نرسی به بختسزاوار تاجی و زیبای تختبدین زور و بالا و این فر و یالبهر دانش از هرکسی بیهمالمبادا که تاج از تو گریان شوددل انجمن بر تو بریان شودجهان را به آیین شاهان بدارچو آمختی از پاک پروردگاربه فرجام هم روز تو بگذردسپهر روانت به پی بسپردچنان رو که پرسند پاسخ کنیبه پاسخگری روز فرخ کنیبگفت این و چادر به سر درکشیدیکی بادسرد از جگر برکشیدهمان روز گفتی که نرسی نبودهمان تخت و دیهیم و کرسی نبودپایان پادشاهی نرسی بهرام
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.