چو دارا ز پیش سکندر برفتبه هر سو سواران فرستاد تفتبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو دارا ز پیش سکندر برفتبه هر سو سواران فرستاد تفتاز ایران سران و مهان را بخوانددرم داد و روزی دهان را بخواندسر ماه را لشکر آباد کردسر نامداران پر از باد کرددگر باره از آب زان سو گذشتبیاراست لشکر بران پهن دشتسکندر چو بشنید لشکر براندپذیره شد و سازش آنجا بماندسپه را چو روی اندرآمد به رویزمان و زمین گشت پرخاشجویسه روز اندران رزمشان شد درنگچنان گشت کز کشته شد جای تنگفراوان ز ایرانیان کشته شدجهانگیر را روز برگشته شدپر از درد برگشت ز آوردگاهچو یاری ندادش خداوند ماهسکندر بیامد پس او چو گردبسی از جهانآفرین یاد کردخروشی برآمد ز پیش سپاهکه ای زیردستان گم کرده راهشما را ز من بیم و آزار نیستسپاه مرا با شما کار نیستبباشید ایمن به ایوان خویشبه یزدان سپرده تن و جان خویشبه جان و تن از رومیان رستهایداگر چه به خون دستها شستهایدچو ایرانیان ایمنی یافتندهمه رخ سوی رومیان تافتندسکندر بیامد به دشت نبردهمه خواسته سربسر گرد کردببخشید بر لشکرش خواستهبه نیرو سپاهی شد آراستهببود اندران بوم و بر چار ماهچو آسوده شد شهریار و سپاهجهاندار دارا به جهرم رسیدکه آنجا بدی گنجها را کلیدهمه مهتران پیش باز آمدندپر از درد و گرم و گداز آمدندخروشان پسر چو پدر را ندیدپدر همچنین چون پسر را ندیدهمه شهر ایران پر از ناله بودبه چشم اندرون آب چون ژاله بودز جهرم بیامد به شهر صطخرکه آزادگان را بران بود فخرفرستادهای رفت بر هر سویبه هر نامداری و هر پهلویسپاه انجمن شد به ایوان شاهنهادند زرین یکی زیرگاهچو دارا بران کرسی زر نشستبرفتند گردان خسروپرستبه ایرانیان گفت کای مهترانخردمند و شیران و جنگاورانببینید تا رای پیکار چیستهمی گفت با درد و چندی گریستچنین گفت کامروز مردن به نامبه از زنده دشمن بدو شادکامنیاکان و شاهان ما تا بدندبه هر سال باژی همی بستدندبه هر کار ما را زبون بود رومکنون بخت آزادگان گشت شومهمه پادشاهی سکندر گرفتجهاندار شد تخت و افسر گرفتچنین هم نماند بیاید کنونهمه پارس گردد چو دریای خونزن و کودک و مرد گردند اسیرنماند برین بوم برنا و پیرمرا گر شوید اندرین یارمندبگردانم این رنج و درد و گزندشکار بزرگان بدند این گروههمه گشته از شهر ایران ستوهکنون ما شکاریم و ایشان پلنگبه هر کارزاری گریزان ز جنگاگر پشت یکسر به پشت آوریدبر و بوم ایشان به مشت آوریدکسی کاندرین جنگ سستی کندبکوشد که تا جانپرستی کندمدارید ازین پس به گیتی امیدکه شد روم ضحاک و ما جمشیدهمی گفت گریان و دل پر ز درددو رخساره زرد و دو لب لاژوردبزرگان داننده برخاستندهمه پاسخش را بیاراستندخروشی برآمد ز ایران به زارکه گیتی نخواهیم بیشهریارهمه روی یکسر به جنگ آوریمجهان بر بداندیش تنگ آوریمببندیم دامن یک اندر دگراگر خاک یابیم اگر بوم و برسلیح و درم داد لشکرش راهمان نامداران کشورش راپایان بخش ۵ ـ دومین نبرد دارا و اسکندر
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.