Home ایران باستان ناصر پورپیرار فرمانروای اوهام (۴)

ناصر پورپیرار فرمانروای اوهام (۴)

Untitled

تاملی بر بنيان تاريخ نوشته های ناصر پورپيرار 

برگرفته از وبسایت آذرگشنسپ

ناصر پورپيرار که چند سالی است با فرافکنی های ناشيانه خويش می پندارد بنيان تاريخ مورد قبول دانشگاهها و مراکز اکادميک را مورد هجوم قرار داده است چندان دچار توهم و خود بزرگ بينی گشته که خود را تنها تاريخ پژوه حقيقت جوی می داند و بر تمام تاريخنگاران نام اور ايرانی ؛ روسی و يهود و غربی يکسان انگ جاعل و دروغگو می چسباند ! حال بماند که روشن نکرده است چرا اين تاريخنگاران که دارای طرز تفکرهای اجتماعی سياسی متفاوت از هم می باشند در مورد تاريخ ايران يکسان تاريخ جعلی نگاشته اند ؟ به راستی چرا بايد دياکونف و پاولويچ و پطروشفسکی کمونيست درمورد تاريخ ايران مواردی را بنگارند که مشابهت عمده با نگاشته های دشمنان اعتقاديشان يعنی دانشمندانی برخاسته از غرب سرمايه دار بسان کريستين سن و ويل دورانت و اشپولر داشته باشد ؟ و …

ناصر پورپيرار که به توليد فله ای نظريات تاريخی ( اگر بشود نام گفتارهای پرتناقض او را نظريه گذاشت چرا که بسياری از انها در حد فرضيه نيز نمی نمايد) روی آورده است و هر روز نوبری روانه بازار کج انديشان می نمايد هر انچه از متن منابع تاريخی بر ايد اگر غرور ملی و حتی مذهبی را سبب گردد نفی می کند و می گويد جعل است و هر انچه که شايد سرشکستگی ملی به بار اورد تاييد می کند و می گويد درست است ؛ حتی اگر اين هردو گونه روايت تاريخی از منابعی يکسان اتخاذ شده باشد . در راستای چنين طرز تفکری است که او  اسکندر را رتبه ای چون قديسان می بخشد اما کوروش بزرگ را درجه ای برابر با انسانهای ماقبل تاريخ می دهد ! خلفای ستمکار و ريا پيشه اموی را قهرمان اسلام می سازد اما سلمان فارسی مورد احترام تمام گروههای مذهبی اسلامی را شخصيتی موهوم می شمارد ! صدام را که دستش به خون صدها هزار مسلمان بيگناه اغشته است چونان پهلوان اسلام می ستايد اما ابوحنيفه پيشوای ايرانی حنفی مذهبان را شخصيتی فرضی برآورد می کند و …  شگفت آنجا است که وی که خود را بسان دون کيشوت قهرمان می پندارد بدون کمترين توجه به گفته های منتقدان به سير خويش ادامه می دهد و از هرگونه پاسخگويی دوری می گزيند .

در نوشتارهای پيشين باطل بودن بسياری از ارای او روشن گشت و دوگانه گويی های افزون او نمايان شد ؛ اما در اين نوشتار بنا بر ان است تا بر گفتار او در مورد عدم حضور تاریخی؛ بابک خرمدين ؛ مهر باطل زده شود . همان بابک که بر پايه ی باور پورپيرار یادکرد افزون نامش در منابع تاريخی و شرح گسترده مبارزات بيست ساله اش در انها  مديون  و مرهون جعلهای شعوبيان است !!

چنانکه گفته شد پورپيرار معتقد است که بابک حضور تاريخی نداشته و هر انچه در مورد او روايت شده است ساخته و پرداخته ی شعوبيه است . برای رد نمودن اين رای در وهله ی نخست تمام مولفانی که از بابک و هماوردطلبی هايش در اثار خود ياد کرده اند نام برده می شوند .

۱- ابن قتيبه دينوری در کتاب ؛ المعارف ؛ از بابک و اسباب خروج او و شرح مبارزاتش سخن بسيار گفته است . کتاب المعارف  که در ده های ميانی سده سوم هجری نگارش يافته ديرين ترين کتابی می باشد که در ان از بابک خرمدين ياد شده است .

۲- بلاذری در ؛ فتوح البلدان ؛ از جنگهای بابک در فصل راجع به فتح اذربايجان سخن گفته است.

۳- ابوحنيفه دينوری در ؛ اخبارالطوال ؛ شرح مفصلی در اين باره بيان داشته است .

۴- يعقوبی در تاريخ يعقوبی . گفته های وی در اين باره چنان حاوی جزييات است که در ديگر کتابها نمی توان مشابه ان را جست .

۵ – محمد بن جرير طبری در تاريخ طبری . وی به ويژه در مورد جنگهای بابک شرح مفصلی اورده است .

۶- مسعودی در مروج الذهب : که مختصری از شورش بابک و بعد تفصيل گرفتاری او را بيان داشته است .

۷- بلعمی در تاريخ بلعمی به تفصيل اين رخداد را ذکر کرده است .

۸- مقدسی در کتاب البدا و التاريخ در مورد عقايد خرمدينان بسيار مبسوط سخن گفته است . وی فصلی از کتاب را به شرح نبردهای بابک اختصاص داده است .

۹- ابن نديم در الفهرست . احوال بابک را حتی در زمان کودکيش شرح داده است . 

۱۰- بغدادی در الفرق بين الفرق . از شورش بابک به اختصار ياد کرده است .

۱۱- اسفراينی در کتاب التعبير  ماجرای شورش بابک را به صورت مختصر نوشته است .

۱۲- نظام الملک طوسی در سياست نامه شرحی مفصل در مورد شورشهای خرم دينان اورده است .

۱۳- مولفی ناشناخته در مجمل التواريخ به اختصار از اصل فرقه خرمدينان سخن گفته و شورش بابک و قتل او را ذکر کرده است

۱۴- ابن جوزی در تلبيس ابليس : از بابک و سرخ جامگان ياد کرده است .

۱۵- ابن اثير در کتاب الکامل فی التاريخ شرح حال مبسوطی از مبارزات بابک و شکست و گرفتاری و قتل او نگاشته است .

۱۶- عوفی در جوامع الحکايات از بابک ياد کرده و سه داستان در مورد او بيان داشته است

۱۷- ابن عبری در تاريخ مختصر الدول از بابک و خرمدينان ياد کرده و در مورد سرانجامشان نيز نکاتی بيان کرده است .

۱۸- ابن خلدون در کتاب العبر شرح مبسوطی درباره شورش بابک و عاقبت کار او نگاشته است .  

اين هجده کتاب تمام منابعی هستند که در انها از بابک و شورش او ياد گشته است . شايد در برخی ديگر از منابع در مورد بابک نکاتی وجود داشته باشد که نگارنده اطلاعی از انها نداشته باشد ليکن انچه روشن است بزرگترين نويسندگانی که به شرح جريان بابک خرمدين و مبارزاتش پرداخته اند همين هجده نفر می باشند .

به هر حال . چنانکه گفته شد قديمی ترين اين کتابها المعارف ابن قتيبه دينوری است . ابن قتيبه با اينکه ايرانی بوده  اما مسلمانی راسخ الاعتقاد و مخالف سرسخت شعوبيه بوده است و در اثار خويش بسيار از انها بد گفته و در کنار ستايش از اسلام ؛ اعراب را نيز ستوده است . انچه مشخص است او در زمره بزرگترين مخالفان شعوبيه به شمار می امده است . و حتی کتابهايی به نام ؛ تفضيل العرب ؛ و العرب دارد و در انها به صراحت از برتری عرب بر عجم سخن گفته است . ( نهضت شعوبيه ؛ ص۲۷۵-۲۶۵) به راستی چگونه می شود که يک مسلمان معتقد و مخالف شعوبی گری با شعوبيان همنوايی کند و جستارهايی بنويسد که در ان به يک مخالف اسلام و عرب وجودی تاريخی توام با عظمت وبزرگی بخشد ؟ چرا بايد اولين کتابی که از سرخ جامگان ياد می کند را جعل شعوبيه پنداشت ؛ ان هم در حاليکه نويسنده اش در اثارش مجادلات کلامی گسترده باشعوبيان دارد . ايا پردازنده ی چنين ايده ای می تواند بيان دارد چرا يک غير شعوبی نخستين کسی می باشد که دروغ سازی تاريخی پيشه ساخته و راهنمايی گشته است برای شعوبيان تا به جعلی گسترده دست يازند و بابک خرمدين خلق نمايند؟ حقيقت جويان با توجه به همين يک دليل به راحتی می توانند دريابند که نظر نگارنده دوازده قرن سکوت چقدر بی پايه است و از دستمايه ها و پشتوانه های علمی چقدر دور است . اما دلايل افزونی وجود دارد که سستی پندارهای وی را در اين باره بهتر مشخص می دارد که در ادمه بدانها پرداخته خواهد شد .

احمد بن بلاذری که فتوح البلدان را نگاشته مردی کاملا عرب تبار بوده است و جدش خصيب در زمره کارکنانی بود که وظيفه ی جمع اوری خراج را داشت  و خود نيز در نزد خليفه عباسی ؛ مستعين ؛ محترم و مقرب بود ( فتوح البلدان ؛ مقدمه مترجم ؛ ص سيزده ) ايا ناصر پورپيرار می تواند پاسخ گويد که چرا يک عرب تبار که در دستگاه خلافت عباسی صاحب ارج و مقام بوده است بايد با شعوبيان مخالف خلافت عباسی هم کلام گردد و به دروغ دشمنی پرقدرت چون بابک برای خلافت عباسی بسازد ؟

نگارنده تاريخ طبری ؛ محمد بن جرير طبری ؛ ايرانی بوده است و شايد بتوان او را به همين سبب در زمره شعوبيان بر شمرد . اما وی از جمله علمای طراز اول اهل تسنن به شمار می رود (خدمات متقابل اسلام و ايران ؛ ص۴۱۰) و جامع البيان فی التفسير القران را نگاشته است ( تاريخ تمدن اسلام ؛ ص۴۶۷) به راستی چرا بايد انتظار داشت دانشمند بزرگی که تفسير قران می نويسد و تفسيرش امروزه نيز اعتباری قابل توجه دست کم در ميان علمای اهل تسنن دارد با شعوبيان عمدتا معتقد به برتری عجم بر عرب در جعل تاريخ و درست کردن پيشينه برای شخصی که حضور تاريخی نداشته است همکاری نمايد ؟ چرا بايد از کسی که عالم طراز اول اسلام است انتظار داشت شخصيتی بتراشد که اموزه های دينی مخالف اسلام را تبليغ می کند ؟ ايا نگارنده دوازده قرن سکوت می تواند پاسخ گويد ؟

شمس الدين ابوعبدالله مقدسی نگارنده البدا و تاريخ که در اواخر قرن چهارم هجری می زيست نيز ايرانی تبار نيست . وی خود گفته است که در تاليف کتابهای خود از سه منبع استفاده کرده است : الف : يادداشتهای خودش که از مشاهداتش برداشته است ب : اخباری را که از مردم شنيده است  ج : مطالبی که از کتبهای پيشين بر گرفته است .( شناسايی منابع و ماخذ تاريخ ايران ؛ ص۲۱۳) پرسش اين است چرا بايد يک غير ايرانی و يک عرب تبار چون مخالفان عرب بينديشد و چرا بايد در راه هويت بخشی تاريخی به معتقدان به برتری ايرانی بر عرب گام بردارد ؟ اگر بابک وجود تاريخی نداشته است چرا او که اخبار مردم را نيز می شنيده و از انها يادداشت بر می داشته است سخنی در مورد افسانه بودن بابک نشنيده است ؟ اگر بابک و خرمدينان وجود نداشته اند چرا کسی که به تمام دنيای اسلام به غير از اندلس سفر کرده ( همان ؛ ص۲۱۳) و مدتی نيز در اذربايجان به سير و سياحت پرداخته است به کسی برنخورده که داستان بابک را دروغ دانسته باشد ؟ چرا وی که در کتاب خويش هميشه از بابک به بدی ياد کرده و او را ملعون و … خطاب نموده است ( به عنوان نمونه : البدا و التاريخ ؛ ج۶ ؛ ص۱۱۸) بايد در راستای پيشبرد اهداف شعوبيه به جعل داستان بابک و قضيه خرمدينان دست يازيده باشد ؟

ابن خلدون که در قرن هشتم می زيست نيز غير ايرانی و عرب تباری تونسی بوده است . ( مقدمه ابن خلدون ؛ ج۱ ؛ ص۳) ابن اثير  که در قرن ششم زندگی می نمود نيز ايرانی نبوده است ( شناسايی منابع و ماخذ تاريخ ايران ؛ ص۹۶) ابن عبری کشيشی سريانی بود که در شهر ملاطيه به دنيا امده بود ( همان ؛ ص۱۱۲) ابن جوزی و بغدادی نيز ايرانی نبوده اند . به راستی چرا اينان که هريک در زمره ی نوابغ روزگار خويش به شمار می امدند دروغگويی شعوبيان ايرانی را در اين مورد رو نکرده اند ؟

نگارنده جوامع الحکايات ؛محمد عوفی ؛ ايرانی است اما وی در زمانی می زيست که ديگر نه نشانی از تفاخرات اعراب باقی مانده بود و نه نشانی از برتری جوييهای شعوبيه (اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم ) . با اين وجود در کتاب خويش از بابک ياد کرده و حتی گفته است که خرمدينان در قرن ششم نيز در اذربايجان « نشسته بودند و فساد می کردند و نواير شر و فتنه می افروختند » ( جنبشهای دينی ايرانيان ؛ ص۳۲۴) چرا در حاليکه ديگر در اين زمان اثری از شعوبی گری به جای نمانده بود فرهيخته ای چون عوفی بايد تاريخسازی دروغين پيشه سازد ؟  ان هم در حاليکه از خرمدينان به بدی ياد می کند ؟

نظام الملک طوسی نيز اگرچه ايرانی بوده است اما او را نمی توان شعوبی پنداشت . زيرا فاصله زمانی عهدی که او می زيست با عهد شعوبی گری بسيار فاصله دارد چرا که به روزگار وی قدرت نه در دست عربان بود و نه در دست ايرانيان و ترکان سلجوقی مدتها بود که دنيای اسلام را به زير سيطره خويش در اورده بودند .  از ديگر سوی ؛ او مسلمانی متعصب در مذهب شافعی بوده است به گونه ای که حتی ورود افراد ساير فرق اهل تسنن را به مدارس نظاميه بر نمی تابيد ( کسايی ؛ نورالله ؛« تاريخچه اموزش و نهادهای اموزشی فلسفی در ايران و اسلام » ؛ مجموعه مقالات تاريخ علم در اسلام و نقش دانشمندان ايرانی ؛ ص۱۱۴) به راستی چرا بايد يک مسلمان متعصب و سياستمدار در جهت رشد افکار شعوبيه تلاش نمايد و در اين راه جعل تاريخ نمايد ؟ بايسته است ياد گردد که موافق نظر وی خرمدينان حتی به روزگار واثق و سالها پس از مرگ بابک فعال بودند و در اصفهان « بسيار شر و فساد از ايشان تولد کردند … و کره (کرج ) را بغارتيدند » ( سياست نامه ؛ ص۳۱۹) به واقع به چه سبب بايد فکر کرد که گفتارهای نظام الملک جعل شعوبی است در حاليکه وی که مسلمانی متعصب بود و اينگونه از خرمدينان به بدی ياد می کند ؟

بررسی افکار ديگر مولفان نيز نتايجی مشابه انچه تاکنون گفته شده است به دست می دهد . از ميان نوشته های ديگر تاريخنگاران که بيشتر انان ايرانی می باشند انچه که شعوبی گری به حساب ايد نمی توان ديد . زيرا بيشتر انان نيز از بابک به رغم تمجيد شجاعت و دلاوريهايش به بدی و ناراستی ياد کرده اند ؟ 

به هرحال از مجموع انچه گفته شد به راحتی بی پايه بودن نظر پورپيرار در مورد دروغين بودن بابک اثبات می گردد . در اتيه نزديک دگربار در رد دعاوی مضحک وی خواهم نوشت . بايد ديد تا ان روز کسی يافت می شود که اين نوشتار را به گونه ای علمی و به دور ازفحاشيهای معمول باور داران به ارای پورپيرار نقد نمايد يا خير .

کتاب نامه :

۱- ابن خلدون ؛ عبدارحمن ؛ مقدمه ابن خلدون ؛ ترجمه محمد پروين گنابادی ؛ جلد اول ؛ تهران : بنگاه ترجمه و نشر کتاب ؛ ۱۳۵۳

۲ـ بلاذری ؛ احمد بن يحيی ؛ فتوح البلدان – بخش مربوط به ايران ؛ ترجمه ی اذرتاش اذرنوش ؛ چاپ دوم ؛ تهران : سروش ؛ ۱۳۶۴

۳ـ بيات ؛ عزيزالله ؛ شناسايی منابع و ماخذ تاريخ ايران ؛ چاپ دوم ؛ تهران : اميرکبير ؛ ۱۳۸۳

۴ـ زيدان ؛ جرجی ؛ تاريخ تمدن اسلام ؛ ترجمه ی علی جواهرکلام ؛ چاپ نهم ؛ تهران : اميرکبير ؛ ۱۳۷۱

۵ ـ صديقی ؛ غلامحسين ؛ جنبش های دينی ايرانيان در قرنهای دوم و سوم هجری ؛ چاپ دوم ؛ تهران : پاژنگ ؛ ۱۳۷۵

۶ ـ طوسی ؛ خواجه نظام الملک ؛ سياست نامه ؛ تهران : بی نا ؛ ۲۵۳۵

۷ ـ مطهری ؛ مرتضی ؛ خدمات متقابل اسلام و ايران ؛ قم : دفتر انتشارات اسلامی ؛ ۱۳۶۲

۸ ـ مقدسی ؛ شمس الدين ابوعبدالله محمد ؛ البدا و تاريخ ؛ بی جا ؛ بی نا ؛ بی تا

۹ ـ ممتحن ؛ حسينعلی ؛ نهضت شعوبيه ؛ چاپ دوم ؛ تهران : باورداران ؛ ۱۳۶۸

۱۰ـ ………. ؛ مجموعه مقالات اولين سمينار تاريخ علم در اسلام و نقش دانشمندان ايرانی ؛ به کوشش محمد علی شعاعی و محسن حيدری ؛ تهران : الهدی ؛ ۱۳۷۸

بخش اول را بخوانید

بخش دوم را بخوانید

بخش سوم را بخوانید

برگرفته از وبسایت آذرگشنسپ

بنگرید به: تاملی بر بنيان تاريخ نوشته های ناصر پورپيرار –۴

مشاهده محتوا بیشتر
ادامه مطلب شمشاد امیری خراسانی
بارگذاری بیشتر در ایران باستان
اشتراک
اطلاع از
guest
6 Comments
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات
بابک

ناصر پورپیرار کسی که با وجود بی سواد بودنش براحتی کل تاریخ موهوم و تحرف شده هخامنشیان و کلا مجموعه تخت جمشید را زیر سوال برده و حالا حالاها کسی پیدا نمیشه به شبهات ودلایل ایشون پاسخ قانع کننده ای بده..چون حرفاشون کاملن راست وحقیقت محض هستند.

مهرداد

البته راست میگه چون جواب دادن به ادم های بیسواد کار سختیه….

خداداد

درود بر کورش بزرگ 

علیرضا

بسم الله الرحمن رحیماگر به تاریخ نوشتار های جناب پورپیرار نگاهی بیندازد ایشان ابتدا پلی بر گذشته را بدلیل مهم بودن نوشته فرضیه را بر این استوار کرده که ساسانیان و اشکانیان وجود داشته و بر طبق نظریه خزر ها در شمال بوده اند اما پس از نوشتن اشکانیان و ساسانیان بطور کلی متحول و قطعا تغیر نظریه برای همه مورخان امری عادیست اما شما بجای بیان این پدیده ها استدلال های ایشان را نقد کنید فرضا چرا باید مردوک و بعل و نبو را بستاید ویا اصلا به بابل حمله کند

کوروش

به نام خداوند بخشنده مهربان

جناب علیرضا شما در نوشتار خود از عبارات فرضیه و نظریه استفاده میکنید در حالی که پورپیرار میپنداشت حقیقتی که باستان شناسان غربی ((دزد غارت گر تک چشم))!! پنهان کرده اند بیان میکند.(بالاخره پورپیرار به حقیقت رسید یا نظریه داد؟) همان طور که میبینید ادبیات پورپیرار همینست هرگاه به مواردی که حرفش را باطل میسازد برخورد میکند یا به دشنام گویی روی می آورد یا به توهم توطئه!! از این نظر پورپیرار و گفته هایش در سری کتاب های تاملی بر گذشته را میتوان با جنبش هایی در اروپا برابر دانست که معتقدند که کره زمین درواقع گرد نیست و مسطح است و دانشمندان به ما دروغ میگویند!!

حتی پورپیرار نوشتار های مورخان ایرانی را نیز نمیپذیرد !
واقعا این چه حقیقتی است که پورپیرار با متهم کردن دیگران به دروغ گویی و دشنام دادن به آنان و همچنین جعلی خواندن تمام آنچه که بنیاد حرفش را باطل میسازد میخواهد برسد؟؟

قران کریم توضیحی واضح دارد:
((حق ستیزی موجب می شود تا انسان ها نسبت به دیگری روش های نابهنجار رفتاری در پیش گیرند و بی جهت مردم را به اموری متهم سازند. ازاین رو خداوند در آیات ۶۹ و ۷۰ سوره مؤمنون حق ستیزی را عامل متهم سازی دیگران به امور ناروا و نادرست و باطل می شمارد.
انحراف در بینش و نگرش و ارائه تفسیرهای غلط و ناروا از مسایل، از جمله آثار حق ستیزی افراد است که در آیات ۵ و ۶ سوره انعام به آن اشاره شده است.))(دانشنامه موضوعی قرآن)

به راستی که قرآن کریم امثال پورپیرار را چه زیبا معرفی میکند.

اما میگویید که تغییر نظر برای مورخ امکان پذیر است! این در حالی است که پورپیرار نظریات خود را با قاطعیت تمام بیان میکرد گویا یگانه پیامبر الهام یافته ای است که خداوند بدو گوی حقیقت و معرفت داده است! و در آثار خود هیچگاه نمیبینیم که موضوعی را برای بحث و تحقیق بیشتر باز بگذارد. این در حالی است که حتی بزرگ ترین مورخین زمانی که مسعله ای را مطرح میکنند همیشه از ان با دیده تردید و امکان تحقیق بیشتر سخن میرانند. پس با این حساب پورپیرار نه شاخصه های یک مورخ را دارد و نه ما او را مانند مورخین ارزیابی خواهیم کرد.

از سوی دیگر کمتر مورخی پیدا میشود که ناگهان همچو پورپیرار نظرش در مورد پدیده ها و وقایع تاریخی عوض شود. پورپیرار همواره از این مشکل رنج میبرد که دستاورد های تحقیقاتی را که دیشب در خواب و در عالم رویا و افسانه بدان دست پیدا کرده بود فردایش در کتاب و تارنمایش منتشر میساخت و با این کار مضحکه صاحبان خرد و دانش قرار گرفت.

جناب علیرضا آیا مثل معروف دروغ گو فراموش کار هست را شنیده اید؟؟
به راستی پورپیرار با این همه تناقض در گفته هایش نمونه بارز چنین ضرب المثل اصیل ایرانیست . بیایید به صورت کوتاه فقط مشتی نمونه خروار برداریم:

از دیگر سوی او در همین وب نوشته دعوی مسخره دیگری را نیز بیان داشته و نوشته است که «تاریخ هخامنشیان پس از پوریم و مرگ داریوش اول به پایان می رسد و تمام کرونولوژی موجود در باره ی دوران تسلط خشایارشا و داریوش و اردشیر اول و دوم و سوم، و … به کلی افسانه ی جاعلانه و غیرمستند است . » اما انگار او خواسته یا ناخواسته در این مورد نیز به درد نسیان گرفتار و دچار دوگانه گویی شده است ؛ چرا که او بارها در کتاب خویش از حمله اسکندر مقدونی به ایران و نبرد او با هخامنشیان و «درنوردیدن سراسر امپراتوری هخامنشی» و سقوط تخت جمشید و اتش زدن ان به توسط او سخن گفته است . ( برامدن هخامنشیان ؛ ص ۴۶ و پلی بر گذشته ؛ بخش سوم ؛ ص۲۵۰) حتی از کتیبه ای قابل اعتماد از داریوش دوم نام برده ( ساسانیان ؛ قسمت اول ؛ ص۱۸۴ ) و بر حضور تاریخی اردشیر دوم گواهی داده است !( همان ؛ ص۱۸۹) به راستی اگر امپراتوری هخامنشی با مرگ داریوش اول به پایان رسیده است اسکندر را چه نیازی به درنوردیدن سراسر امپراتوری هخامنشی بود ؟! و چه نیازی بود تا او سقوط تخت جمشید را وجهه همت خویش قرار دهد !؟ به راستی ؛ این دو پادشاه که پورپیرار خود از انان به عنوان شاهنشاهان هخامنشی نام برده است در صورت پایان سلسله هخامنشی پس از مرگ داریوش اول به کدامین سلسله متعلق بوده اند ؟ البته این دوگانه گویی این به اصطلاح مورخ در پاره ای اوقات به چندگانه گویی نیز دگرگون می شود ؛ چنانکه در کتابی دیگر اتش زدن تخت جمشید را دروغ بزرگ پنداشته و ان را « ساخته ذهن و فکر کارگزاران یهود » دانسته است !( همان ؛ ص۲۸۹)

یکی دیگر از ارای شگفت اور پورپیرار که در مورد ان مانور بسیار داده و قلم فرسایی افزون نموده ؛ کلنی های یونانی تبار خواندن اشکانیان است ( نگاه کنید به اشکانیان ). با این وجود او که انگار دچار بیماری الزایمر است در کتاب پلی بر گذشته خود اشکانیان را قومی شمالی که دارای ماهیت وحشی و مهاجم است نامیده است ! ( پلی بر گذشته ؛ بخش اول ؛ ص۱۶) این ناپختگی پورپیرار در دروغ بافی انجا به اوج می رسد که او در همین کتاب اشکانیان را قومی پنداشته که سوغاتی جز ستیز و خونریزی نداشته اند ( همان ؛ ص۱۶) اما در دیگر کتاب خویش انان را به رفتار دموکراتیکشان با بومیان ایران ستوده است !(اشکانیان ؛ ص۳۰۵)

پورپیرار در مورد ساسانیان نیز بسان اشکانیان چندگانه گویی افزون پیشه ساخته است و انان را در پلی بر گذشته همچون اشکانیان قومی شمالی خوانده است (پلی بر گذشته ؛ بخش اول ؛ ص۱۶) اما در کتاب ساسانیان انان را مجعول و دروغین و « مفقود الاثر » خوانده است !(ساسانیان ؛ قسمت اول ؛ ص۳۰۲ )

بی اعتمادی به گفتار پورپیرار انجا افزوده می شود که او در کتابی دیگر سخن از نامه پیامبر بزرگوار اسلام محمد (ص) به خسرو پرویز پادشاه ساسانی سخن گفته است(پلی بر گذشته ؛ بخش دوم ؛ ص۱۰۱-۱۰۰) ! به راستی اگر ساسانیان مفقودالاثران تاریخ بودند دریافت کننده ان نامه که پورپیرار تصویرش را نیز ضمیمه کرده است( نگاه کنید به ص۱۰۱) ( خارج از درست بودن یا جعلی بودن نامه ای که امروزه در دست است) که بوده و وابسته به کدامین سلسله بوده است ؟

برای رسوایی فردی ایران ستیز مانند پورپیرار همین ها کافیست و ادامه این تناقض گویی ها را میتوانید در بخش های پیشین همین سلسله مقالات مطالعه کنید پورپیرار گویا هر روز به نظریه ای جدید دست میافت و هر بار برای آنکه به اهداف مهندسی شده خود برسد به تناقض گویی دست میازید . بی شک او در سرایی دیگر برای این حجم از دروغ گویی و فریب کاری باید به درگاه پروردگار پاسخ گو باشد.

اما آیا شما مطمعنید که اثار پورپیرار را خوانده اید یا چون صرفا شنیده اید که چیز هایی گفته که مطابق با افکار شماست از او دفاع میکنید.

نا آشنایی شما با پورپیرار و توهمات او از آنجا بر می آید که ما را دعوت میکنید به : ((اما شما بجای بیان این پدیده ها استدلال های ایشان را نقد کنید فرضا چرا باید مردوک و بعل و نبو را بستاید ویا اصلا به بابل حمله کند))

این در حالی است که شما با نظریات پورپیرار آشنا نیستید پورپیرار منشور کوروش را که شما ستایش بعل و بنو در ان اشاره میکنید را کلا جعلی میداند و این امر از او بعید نیست او بسیاری از چیز ها را جعلی میدانست نمونه ای از این ها هم وجود فردی به نام سلمان فارسی در تاریخ اسلام است (صفحات ۱۶۹ تا ۲۹۹ جلد سوم کتاب پلی بر گذشته)

پس این نشان از نا آگاهی شما نسبت به گفته های پورپیرار است. پس از چه روی از فردی که حتی کتابش را نخواندید و گفته هایش را نمیدانید دفاع میکنید؟

این سخن را با کلامی از پروردگار پایان میبخشم:

ان شر الدواب عند الله الصم البکم الذین لایعقلون (سوره‌ی انفال: ۲۲)
همانا نزد خداوند شرورترین موجودات کسانی هستند که (نسبت به حقایق) کر و لال‌اند و هرگز تعقل نمی‌کنند.

همچنین ببینید

سازندگان پاسارگاد (مقبره کوروش بزرگ) که بودند ؟

سازندگان پاسارگاد از گواهی‌هایی که مورخان یونانی و رومی بر جای گذارده‌اند، مشخص است که ( پ…