چو بشنید شیروی بگریست سختدلش گشت ترسان ازان تاج و تختبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو بشنید شیروی بگریست سختدلش گشت ترسان ازان تاج و تختچو از پیش برخاستند آن گروهکه او را همیداشتندی ستوهبه گفتار زشت و به خون پدرجوان را همیسوختندی جگرفرود آمد از تخت شاهی قباددو دست گرامی به سر برنهادز مژگان همی بر برش خون چکیدچو آگاهی او به دشمن رسیدچو برزد سر از تیره کوه آفتاببداندیش را سر بر آمد ز خواببرفتند یکسر سوی بارگاهچو بشنید بنشست بر گاه شاهبرفتند گردنکشان پیش اوز گردان بیگانه و خویش اونشستند با روی کرده دژمزبانش نجنبید بر بیش و کمبدانست کایشان بدانسان دژمنشسته چرایند با درد و غمبدیشان چنین گفت کان شهریارکجا باشد از پشت پروردگارکه غمگین نباشد به درد پدرنخوانمش جز بد تن و بد گهرنباید که دارد بدو کس امیدکه او پودهتر باشد از پوده بیدچنین یافت پاسخ ز مرد گناهکه هرکس که گوید پرستم دو شاهتو او را به دل ناهشیوار خوانوگر ارجمندی بود خوار خوانچنین داد شیروی پاسخ که شاهچو بیگنج باشد نیرزد سپاهسخن خوب رانیم یک ماه نیزز راه درشتی نگوییم چیزمگر شاد باشیم ز اندرز اوکه گنجست سرتاسر این مرز اوچو پاسخ شنیدند برخاستندسوی خانهها رفتن آراستندبه خوالیگران شاه شیروی گفتکه چیزی ز خسرو نباید نهفتبه پیشش همه خوان زرین نهیدخورشها برو چرب و شیرین نهیدبرنده همیبرد و خسرو نخوردز چیزی که دیدی بخوان گرم و سردهمه خوردش از دست شیرین بدیکه شیرین بخوردنش غمگین بدیپایان بخش ۳ ـ پشیمانی شیرویه و فشار بزرگان بر او
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.