گرچه آتش هدیه ی اسکندر یونانی است

اسکندر در تخت جمشید

گرچـــه آتش هدیه ی اسکندر یونانی است
هیزم این شعله ی پیشینه سوز، ایرانی است

در تماشاخانـــه ی تاریــــخ تنها کار ما

واقعی ظاهر شدن در نقش یک قربانی است

تازگـــــی هــا لهجـــــه ی بغض مرا فهمیده اند

گرچه این خون گریه ها از دوره ی ساسانی است

کرم ابریشم به فرض از پیله بیرون زد چه سود

در تن پـروانـــــــه تـــا روز ابد زندانی است

دور باشم بی کسم،نزدیک باشم ناکسم!

شاعرم، تقدیر من چون ابر سرگردانی است

آدمی چـــون بـره ای از گوسفندان خداست

پیشه ی پیغمبرانش لاجرم چوپانی است

گیسوانت را کـه روی شانه ها کردی رها

تازه فهمیدم شب یلدا چــــرا طولانی است

هر کتابی را که دیدم زین پس آتش می زنم

آخریـن راه نجـــــات ما فقط نادانی است

اشتراک
اطلاع از
guest
2 Comments
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات
farshid

خوب نیست شعر رو بدون اسم شاعر به اشتراک بزارید

بهمن

«بی گمان مزدا بهتر از همه به یاد دارد که در گذشته دیوان و مردمان چه کردند و آگاه است که در آینده چه خواهند کرد.» (۴-۲۹)