گوشه ایی از خاطرات همسر شهید سرلشگر خلبان عباس دوران
گوشه ایی از خاطرات همسر عقاب تیز پرواز آسمان ایران شهید سرلشگر خلبان عباس دوران هواپیمای عباس انقدر گنده بود که قد به زور تا چرخ هاش می رسید ! رفتم ایستادم زیر هواپیما ، دست کشیدم به بدنه فلزیش. یخ یخ بود ! نگاه کردم به عباس گفتم: «توی این گرما این چرا انقدر سرده؟» عباس خندید و گفت: «اینطور به نظر میرسه!» گفتم : «وای عباس این چرا انقدر گنده ست؟» خندید گفت: «آره بهش میگن غول پیکر!» پرسیدم : «نمی ترسی عباس؟ سخت نیست؟» گفت: «مگه میشه آدم از چیزی که عاشقش باشه بترسه؟!» گفت بیا بشین روی صندلی خلبان،
مشاهده و مطالعه